اشک رازیستلبخند رازیستعشق رازیست اشکِ آن شب لبخندِ عشقام بود.ـ□قصه نيستم که بگویینغمه نيستم…
انتشار: 2026/07/24 14:55 UTC
اشک رازیستلبخند رازیستعشق رازیست اشکِ آن شب لبخندِ عشقام بود.ـ□قصه نيستم که بگویینغمه نيستم که بخوانیصدا نيستم که بشنویيا چيزی چنان که ببينیيا چيزی چنان که بدانی… من دردِ مشترکاممرا فرياد کن.ـ□درخت با جنگل سخن میگويدعلف با صحراستاره با کهکشانو من با تو سخن میگويم نامات را به من بگودستات را به من بدهحرفات را به من بگوقلبات را به من بدهمن ريشههایِ تو را دريافتهامبا لبانات برایِ همه لبها سخن گفتهامو دستهایات با دستانِ من آشناست. در خلوتِ روشن با تو گريستهامبرای خاطرِ زندهگان،و در گورستانِ تاريک با تو خواندهامزيباترينِ سرودها رازيرا که مردهگانِ اين سالعاشقترينِ زندهگان بودهاند.ـ□دستات را به من بدهدستهایِ تو با من آشناستای ديريافته با تو سخن میگويمبهسانِ ابر که با توفانبهسانِ علف که با صحرابهسانِ باران که با دريابهسانِ پرنده که با بهاربهسانِ درخت که با جنگل سخن میگويد زيرا که منريشههایِ تو را دريافتهامزيرا که صدایِ منبا صدایِ تو آشناست. ۱۳۳۴احمد شاملو#زنده_باد_انقلاب

