جایی بود که هر زنی، حرفی برای گفتن داشت.یکی گفت:«تمام آلوها را ریختم دور... که چه؟ با هزار زحمت لوا…
انتشار: 2026/07/16 07:47 UTC
جایی بود که هر زنی، حرفی برای گفتن داشت.یکی گفت:«تمام آلوها را ریختم دور... که چه؟ با هزار زحمت لواشک درست میکنم، آخرش کی میگوید: دستت درد نکند؟»خانمی که برای شیدینگِ لب آمده بود، لبخندی زد و گفت:«خوب کاری کردی خودت را گذاشتی اولویت.»آن یکی که ناخنهایش را براق میکرد، آهی کشید:«این همه بشور، بپز، جمع کن... آخرش هم میگویند: مگر چه کار میکنی؟ همش خانهای، همش در حال استراحتی...»و من،میانِ صدای زنها،به گذرِ نسلها فکر کردم؛به مادر بودنهایی که هیچوقت مرخصی نداشتند،به زن بودنهایی که سالها در سکوت،خانه ساختند،دل گرم کردند،اشکهایشان را قورت دادندو سهمشان از همهی آن رنج،گاهی فقط یک جمله بود:«مگر چه کار میکنی؟»کاش پیامبری میآمد...نه برای آوردنِ معجزه،نه برای شکافتنِ دریا،نه برای وعده دادن.فقط میآمد و مینشست.ساعتها.و بیآنکه قضاوت کند،بیآنکه نصیحتی داشته باشد،تنها میشنید.شاید بزرگترین معجزه،همین شنیده شدن باشد.فرشته خالدیان╭━═━⊰✹♡✹⊱━═━╮ @zaneh_emroozi╰━═━⊰❀♡❀⊱━═━╯


