زن، زندگیِ تمامشدهای را میزید.هر صبح، پیش از برآمدن خورشید، در پوست نازکِ خوابی بیانتها فرو می…
انتشار: 2026/08/11 06:31 UTCدریافت: 2026/08/13 11:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 11:10 UTC
زن، زندگیِ تمامشدهای را میزید.هر صبح، پیش از برآمدن خورشید، در پوست نازکِ خوابی بیانتها فرو میرود؛ نه بیدار میشود و نه خاموش میماند. فقط انتظار میکشد. سکوتی دیرپا، همچون نگاهی تیز و غریبه که هر بار از نو بازمیگردد، او را در برگرفته است.خود را از آن سویِ تن میبیند—آویخته میان خواب و روشنایی، میان خاطره و حضور، میان غیاب و تاریکی، میان هیچ و اندوه، میان انتظار و انتظار. همهچیز به آهستگی پدیدار میشود، چنانکه گویی لمسِ دستی غایب بر او گذشته باشد. در ابتدای روز که همهچیز وهمآلود و دور از دست و شبیه شب است، «انتظار» فقط نامی برای بودنِ زن است؛ نامِ پنهانِ میلِ او به زندگی—که چون زمانِ زیسته، در رسوبِ حافظه جریان مییابد... الهام اسدی╭━═━⊰✹♡✹⊱━═━╮ @zaneh_emroozi╰━═━⊰❀♡❀⊱━═━╯



