به خانم موسفید قشنگِ خیابون بهارستان گفتم شما دیگه خیلی قشنگی. گفت باید سی سال پیش میگفتی. گفتم من…
انتشار: 2026/08/20 05:49 UTCدریافت: 2026/08/21 17:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 17:05 UTC
به خانم موسفید قشنگِ خیابون بهارستان گفتم شما دیگه خیلی قشنگی. گفت باید سی سال پیش میگفتی. گفتم من همینجوریام، همیشه دیر میرسم. دوتایی خندیدیم. از خیابون که رد شدم دیدم ایستاد و سلفی گرفت، زیبایی رو ثبت کرد. به سی سال قبلش فکر کردم، به سی سال قبلم، به سی سال بعدی که نیستم. به همهی تعریفهایی که دیر گفته میشن، همهی نگاههایی که دیر میرسن، همهی دوستداشتنهایی که وقتی اومدن، زمان از کنارشون گذشته بود. شاید برای همینه که گاهی یه جملهی ساده، سی سال دیر میرسه؛ اما همون یه جمله، تمامِ سیسالِ نشنیده رو یهباره به چشم میاره.راه افتادم. خیابون همون خیابون بود، درختها همون درختها، فقط من احساس کردم دنیا پره از آدمهایی که زیباییشون رو با خودشون به خاک میبرن؛ چون همیشه کسی هست که دیر برسه، و همیشه زمانی هست که دیگه برنمیگرده. بعد با خودم فکر کردم که آدمها تو سکوتِ دیگران پیر میشن، تو تعریفهایی که هرگز نشنیدن، تو دوستداشتنایی که هرگز گفته نشد، ما تمام عمر خیال میکنیم فرصت هست. برای گفتن، برای دیدن، برای تحسین کردن. بعد یه روز، کنار پیادهرویی تو بهارستان، به زنی میگیم «چقدر قشنگی»، و اون با لبخندی که بوی سالهای رفته رو میده، میگه: «باید سیسال پیش میگفتی.» ای آدمیزاد.آهیات
