#پارت۷۹ _قسم به همین چشم هات که ویرونم کرده، تا آخرین نفس، عشقمون زندونی قلبمون می مونه. رهایم نکن…
انتشار: 2018/12/14 19:45 UTCدریافت: 2026/08/20 10:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 10:45 UTC
#پارت۷۹ _قسم به همین چشم هات که ویرونم کرده، تا آخرین نفس، عشقمون زندونی قلبمون می مونه. رهایم نکن محیا، تنهام نذار. بغض کرده چشم دوختم بهش، لرزش لب هام مانع از این شد حرفی بزنم و نهایت تسلیم تمناي او و عشق و نیاز خود شدم. نمی دونم چه مدت گذشت و چه مدت غرق در وجود هم بودیم؟ و لحظه اي به خود اومدم که نیمه برهنه در آغوش عرشیا سر بر سینش گذاشته بودم و او چه با آرامش نوازشم می کرد و بر موهام بوسه می زد. زمانی که به ویلا بازگشتیم، بچه ها خیلی وقت بود که برگشته بودند و براي اینکه شکی نکنند، قبل از اینکه کسی متوجه بشه من به طبقه ي بالا رفتم و عرشیا به نزد بقیه رفت. توي اتاق گرم صحبت با سحر بودم که با آب و تاب از اسبسواري برام تعریف می کرد که یک لحظه یادش اومد چیزي رو باید بهم بده! _راستی محیا جان، این رو نوید داد دست من که بدم به تو. _چی هست حالا؟ _نمی دونم، فقط گفت ممکنه از خودش قبولش نکنی و از من خواست این کار رو واسش انجام بدم. توي ساك یک لباس محلی خیلی زیبا بود، با رنگ هاي شاد و دامن کوتاه فرفري. خیلی خوشم اومد، اما مونده بودم قبولش کنم یا نه؟ عرشیا محاله راضی بشه هدیه ي نوید رو بپذیرم. از طرفی هم دلم نمیومد دل نوید رو با پس دادن هدیش بشکنم. سحر که متحیر نگاهم می کرد، گفت: _محیا چیزي بین تو و نوید هست؟ آخه این دو سه روزه که اومدیم شمال، حال و روزش خیلی بدتر از قبل شده، عصري هم که باهامون اومد لب دریا خیلی غمگین و افسرده بود! سکوت کردم ولی نمی تونستم هم انکار کنم، همه چیز کاملا مشخص و واضح بود. سحر که سکوتم رو دید، بلند شد و در حالی که از اتاق خارج می شد به طرفم برگشت و گفت: _محیا جان خودت رو اذیت نکن، می دونم گفتن این مسئله واست سخته، اما به نظر من نوید پسر خوبیه، نه تنها در کلاس بلکه توي دانشگاه کاملا متفاوت از بقیه است. اگه جوابت بهش منفیه و دلت قبولش نمی کنه، بهتره هر چه زودتر اون رو مطلع کنی. انتظار واسه ي یه عاشق سخت تر از لحظه ي عاشق شدنه! _سحر جان، من همون لحظه که با خبر شدم خواستم که فراموشم کنه. سحر نگاهی به هدیه ي نوید که در دستام بود انداخت و گفت: _پس این هدیه رو که با عشق برات خریده، قبول کن و بذار فقط واسه از دست دادنت دلش شکسته باشه. سحر که رفت، من موندم و یک انتخاب دشوار. عرشیا تنها عشق من نبود، اینک او با وجودم یکی شده بود و روح و جسمم به او تعلق داشت. به حلقه ي عرشیا و هدیه ي نوید که هنوز در دستام بود خیره شدم. عرشیا عشق من و برام عزیز بود و نوید برام قابل احترام. دلم راضی نمی شد که هر دو رو از خودم برنجونم. باید جریان رو به عرشیا می گفتم و مطمئنش می ساختم که نوید برام همکلاس و یک دوست بیش نیست. برخاستم و به طبقه ي پایین رفتم. عرشیا کنار استاد نکویی نشسته بود و با هم صحبت می کردند. بقیه هم دور هم نشسته بودند و پوکر بازي می کردند. یک چیز برام عجیب بود، از بعد از اون لحظه اي که عرشیا و نسترن با هم از ساحل بازگشته بودند، دیگر ندیده بودم که نسترن چندان به عرشیا نزدیک بشه و خیلی سرد و بی تفاوت با هم برخورد می کردند! کنجکاو شده بودم که بدونم دیروز چه اتفاقی افتاده بوده و عرشیا بهنسترن چه گفته که هر موقع منو می بینه با کینه و نفرت زل می زنه بهم. بی توجه به نسترن و واسه ي اینکه یک جورایی هم جواب اون نگاه هاش رو بدم، رفتم کنار عرشیا و استاد نکویی نشستم و آروم توي گوشش گفتم که مطلب مهمی رو باید بهش بگم. استاد نکویی هم که گویی دیگه از جریان تا حدودي باخبر بود، من و عرشیا رو به حال خود گذاشت و به جمع پیوست. از اونجایی که بچه ها حسابی سرگرم بازي بودند ونوید هم حضور نداشت، فرصت مناسبی بود که با عرشیا صحبت کنم. _عرشیا؟ _جانم؟ _باید در رابطه با مسئله ي مهمی باهات صحبت کنم. _الان نمیشه، بچه ها حواسشون به ما هست. _اما همین حالا باید بگم. _خیلی خب، بگو. _راستش نوید... _نوید چی؟ _به من علاقه داره! عرشیا همچون کوه آتشفشانی که فوران می کند با عصبانیت از جاش بلند شد که باعث شد توجه ي بقیه رو به خودش جلب کنه. _چی گفتی؟! _عرشیا؟ _گفتم چی گفتی؟ بقیه که متحیر به ما نگاه می کردند، دست از بازي کشیدند و سام احسانی رو به عرشیا گفت: _اتفاقی افتاده عرشیا جان؟ عرشیا که نمی تونست بر اعصابش مسلط بشه، با لحن تندي گفت: _چیزي نیست، شما به کار خودتون مشغول باشید. _آخه عرشیا جان اگه کمکی از دست ما بر میاد بگو. _مسئله اي نیست که به دست شما حل بشه، به خانوم راد و من مربوط میشه. متعجب به عرشیا که اینقدر بی پروا از خودش و من می گفت، نگریستم. بچه ها که دیگر مطمئن شده بودند رابطه اي بین من و عرشیا هست، سکوت اختیار کردند و هر کدام به طرفی رفتند که ما تنها باشیم.


