از عرشیا خواستم که به یکی از اتاق ها بریم تا راحت تر صحبت کنیم. _عرشیا، این کارها یعنی چی؟ مگه چه ح…
انتشار: 2018/12/14 19:46 UTCدریافت: 2026/08/20 10:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 10:45 UTC
از عرشیا خواستم که به یکی از اتاق ها بریم تا راحت تر صحبت کنیم. _عرشیا، این کارها یعنی چی؟ مگه چه حرف بدي بهت زدم؟ _اینکه همسر و عشقت بیاد و بگه یه نفر بهش ابراز علاقه کرده حرف بدي نیست؟! _اینکه چه رابطه اي بینمون هست رو فقط من و تو می دونیم. همون روز اول که رضایت به ازدواج با نسترن دادي باید فکر همچین چیزهایی روهم می کردي. عرشیا با لحنی تندتر از قبل رو کرد بهم. _میگی باید چی کار می کردم؟ جوري حرف می زنی که انگار خودم خواستم نسترن زنم بشه. _چرا همون روزي که به خواستگاري من اومدي جریان رو با خانوادت مطرح نکردي؟ چرا نگفتی منو می خواي؟ چرا گذاشتی کار به اینجا کشیده بشه؟ _تو از کجا می دونی که گفتم یا نگفتم؟ _اگه گفته بودي که این وضع ما نبود، که زن و شوهریم اما باید دزدکی با هم باشیم. _داري اشتباه می کنی، مادرم یه جورایی بو برده بود که من کس دیگه اي رو می خوام، واسه ي همین بود که اصرار کرد باید با نسترن ازدواج کنم! روزي هم که تو رو از پدرت خواستگاري کردم، همه اینها رو بهش گفتم و اون هم پذیرفت و تنها چیزي که واسش مهم بود، این بود که تو رو خوشبخت کنم. اما هیچ زمان فکر نمی کردم که مجبور به ازدواج با نسترن بشم. _عجب خوشبختیه! _تیکه نپرون محیا. _مگه غیر از اینه؟ _محیا خواهش می کنم درکم کن. _کی منو درك می کنه؟ عرشیا کنارم روي تخت نشست و صورتم رو میان دستانش گرفت و گفت: _می دونم عزیزم، تو هم در وضعیت و شرایط خوبی نیستی، اما چه کار میشه کرد؟ تنها راه اینه که باید صبر کنیم. _تا کی عرشیا؟ _نمی دونم، محیا؟ _بله؟ _تو که ترکم نمی کنی؟ _چرا همچین فکري می کنی؟ _می ترسم با این شرایط طاقت نیاري و تصمیم به جدایی گیري. _اشتباه فکر کردي عرشیا جان، این منم که باید نگران باشم که مبادا روزي تو رو از دست بدم. _محیا جان هیچ وقت این اتفاق نمیفته. _اما من خیلی می ترسم، چه جوري می خواي این مسئله رو به مادرت بگی؟ اگه در هیچ صورتی نپذیرفت چی؟ _اینقدر بدبین نباش عزیزم، نیمه ي پر لیوان رو باید ببینی و امیدوار به همه چیز باشی. _باشه، اما با نوید چی کار کنم؟_خودم باهاش صحبت می کنم. _اما آخه... _آخه چی؟ _مطمئنا می پرسه ازدواج من و رابطم با یه کس چه ربطی به تو داره؟ _تو کاري به این کارها نداشته باش، خودم درستش می کنم. حالا زود برو تا بیشتر از این کسی شک نکرده. _عزیزم دیگه از شک گذشته، معلوم نیست تا حالا چه فکري در موردمون کردند؟! _اگه کسی چیزي پرسید، خودت یه جوري سر هم قضیه رو در بیار. _باشه، پس من رفتم. _محیا؟ _بله؟ _فکر نمی کنی یه چیزي رو فراموش کردي؟ _نه، چی رو فراموش کردم؟ عرشیا همونطور که بهم نزدیک می شد، لبخند نمکینی به روي لبانش نقش بست و گفت: _مطمئنی خانومی؟ _عرشیا؟ مقابلم ایستاد و دستانش رو به دور کمرم حلقه کرد. _جون دلم؟ _من هر چقدر فکر کنم تو رو شناختم، اما باز هم واسم گنگ و علامت سوالی! _زیبایی عشق به همینه عزیز عرشیا! و هم زمان بوسه اي آروم به لبانم زد. _این همون چیزیه که فراموش کردي عزیز دلم. به چشمانش که برق شیطنت داشت زل زدم و آروم گفتم: _باز داري شیطون میشی ها! _مگه عیبی داره همیشه در هیجان عشقم باشم؟ به بازوش زدم و در حالی که از اتاق می رفتم بیرون گفتم: _در هیجان و در عطش عشق! از اون لحظه به بعد که قرار شد عرشیا با نوید صحبت کنه، دلشوره ي بدي داشتم. نمی خواستم به خاطر من خدشه اي به دوستیشون وارد بشه. اما دیگه کاري هم از دست من برنمی اومد و باید همه چیز رو به خودشون واگذار می کردم. براي ناهار قرار بر این شد به رستورانی که نزدیک....@zendegiyezibayema


