استالین در یکی از جلسات معمول خود ، خواست که برای او مرغی بیاورند:او آن را گرفت و در حالیکه با یك د…
انتشار: 2026/07/16 12:00 UTC
استالین در یکی از جلسات معمول خود ، خواست که برای او مرغی بیاورند:او آن را گرفت و در حالیکه با یك دست آنرا می فشرد با دست دیگر شروع به کندن پرهای آن مرغ کرد.مرغ از درد فریاد می زد و سعی می کرد از هر راه ممکن ،اما بدون موفقیت ،فرار کند ،دستان استالین برای او خیلی نیرومند بود.استالین بدون هیچ مشکلی توانست همه پرها را از بین ببرد و پس از پایان کار به یارانش گفت: "حالا ببینیدچه اتفاقی می افتد".او مرغ را روی زمین گذاشت و از او دور شد ، رفت تا مقداری گندم بیآوردهمکارانش در کمال تعجب او را مشاهده می کردند ، درحالیکه مرغ بیچاره در حال درد و خونریزی او را دنبال می کرد .استالین با دانه های گندم ،مرغ را به هر گوشه از اتاق بسمت خود میکشید .در همه این مراحل مرغ پی در پی ، او را تعقیب میکرد و قدم به قدم همراه او بود .در این مرحله استالین به دستیاران متعجب خود روی آورد و گفت:احمق ها به همین راحتی اداره می شوند.مشاهده کردید که مرغ با وجود تحمل تمام دردهایی که من برای او ایجاد کردم ، مرا تعقیب کرد..🦋@zugemastan💟