نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این پا و آن پا میکرد....نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟گفت: گوس…
انتشار: 2026/08/17 12:52 UTCدریافت: 2026/08/17 18:24 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 18:24 UTC
نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این پا و آن پا میکرد....نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟گفت: گوسفندانم را رها کردهام وآمدهام نان بخرم،میترسم گرگها شکمشان را پاره کنند!نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپردهای؟چوپان گفت: سپردهام...،اما او خدای«گرگها»هم هست🦋@zugemastan💟

