پدری بودکه دخترشو میفروخت. یه روزدختره فرارمیکنه وبه شیخی که حاکم اون شهربود پناه میبره شیخ به دختر…
انتشار: 2026/08/19 17:04 UTCدریافت: 2026/08/20 08:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 08:00 UTC
پدری بودکه دخترشو میفروخت. یه روزدختره فرارمیکنه وبه شیخی که حاکم اون شهربود پناه میبره شیخ به دختره دلداری میده میگه نترس من مواظبت هستم شب وقتی دختره می خوادبره تواتاقش بخوابه میبینه شیخ با بدنی لخت ازدختره تقاضا میکنه که با هم شب رو سرکنن دختره ازکاخ فرارمیکنه میره توجنگل و یه کلبه میبینه که کنارش چندتا پسر نشستن دارن مشروب میخورن ساقی دختررو میارتش کنارآتیش دختره با گریه همه چیزو تعریف میکنه ساقی میگه نترس ما با تو کاری نداریم برو توکلبه بخواب دختره بیچاره باخودش میگه پدرم به من پدری نکرد،شیخ هم خواست بهم تجاوز کنه حالامن توکلبه ی چندتاجوان مست تاصبح چه جوری بخوابم…دختره خوابش میبره صبح وقتی بلند میشه میبینه چند تا جوان خوابیدن و پتوهاشون رو کشیدن رو دختره تا گرمش بشه که چشش می افته به ساقی میبینه پیک عرق دستشه و خودش یخ زده و مرده . ساقی تاصبح توسرما بیداربودتا دختره در امان باشه. دختره میره پیش ساقی پیک روبرمیداره میگه :گر که روزی ز قضا حاکم این شهر شومسرهرکوچه دومیخانه بنا خواهم کردخون صد شیخ فدای سر یک مست کنمتا نگویند که مستان زخدا بیخبرند😏🌴🌴🌴@zugemastan


