اسطــوره_ قسمت_521حالا می دونم جایگاهم تو زندگی چیه. حالا دیگه استعدادامو می شناسم. حالا دیگه به اون بالا بالاها نگاه می کنم نه زیر پاي مردم. مدت هاست که ... چرا این قدر ساکت و صامت بود؟مدت هاست که شب و روزم تویی. دیاکو فقط وهم و خیال بود، اما تو واقعی هستی. تو عشق و انسانیت رو واسم معنا کردي. تو بهم نشون دادي حمایت یعنی چی. مردونگی یعنی چی. یادم دادي واقع بین باشم و تو رویا زندگی نکنم. نمی دونی بابت اینا چقدر بهت مدیونم. دستش را روي گردنش کشید و باز هم سکوت کرد. دستانش را از هم باز کردم و خودم را توي آغوشش جا دادم. - تا قبل از این جریانا، تا قبل از این که دایی بگه می خواد تو رو با خودش ببره، فکر می کردم همش یه دوستی ساده ست. حتی وقتی از نزدیک شدناي مهتا به تو آتیش می گرفتم و دیوونه می شدم، بازم می گفتم به خاطر وابستگی سختیه که به تو دارم و نمی خوام از دستت بدم، اما وقتی فهمیدم قراره واسه همیشه بري، دوزاریم افتاد. دو تا دوست خیلی صمیمی هم می تونن دوري از همدیگر رو تحمل کنن، اما یه عاشق و دوري معشوق؟ نه! تو گفتی یه راهی هست که نري و من بدون فکر قبولش کردم، چون واسه داشتنت حاضر بودم تا خود جهنمم برم. این دیگه دوستی نیست. دوستی منطق داره، ولی من در برابر تو هیچ منطقی نمی شناسم. فقط می خوام باشی. به هر اسمی، به هر عنوانی، به هر شکلی. این اسمش دوستی نیست دانیار. اسمش عشقه! من مدت هاست بدون این که خودم بدونم عاشقت شدم. نه اون جوري که عاشق دیاکو شدم. دیاکو راست می گفت. من عاشق آدمی شده بودم که خودم ساخته بودم. خودم خالقش بودم. یه اسطوره ي افسانه اي که هیچ نکته منفی و سیاهی نداشت، نه یه آدم. واسه همین رفتنش رو تحمل کردم و پذیرفتم، اما اگه الان عاشقم، عاشق یه آدمم با تموم خصوصیات اخلاقی خوب و بدش. من ذره ذره تو رو شناختم. همون جوري که هستی و عاشق شدم. واسه همین بود که رفتن تو رو تحمل نکردم و به خاطر موندنت به هر راهی راضی شدم. مچش را گرفتم و کف دستش را روي قلبم گذاشتم. - توي این دل، خیلیا جا دارن. پدرم، مادرم، شادي، تبسم، دایی و دیاکو. همه توي احساس علاقه من مشترکن، به یه اندازه. دستش را بالا بردم و پشت سرم گذاشتم. - یه جایی خوندم مرکز عشق توي مغزه، یه جایی پشت مغز. فکر می کنم الان درست زیر دست تو باشه. حسش می کنی؟ تو درست توي مرکز عشقی. عشقی که متفاوت از همه آدماست. عشقی که مشترك نیست و منحصر به خودته. این مرکز مدت هاست که فقط تو رو می شناسه، فقط تو رو! مدت هاست که شبا فقط خواب تو رو می بینم، چون مرکز عشقم حتی توي خواب هم دست از دوست داشتنت بر نمی داره. بازویم را گرفت و وادارم کرد که بنشینم. با پشت دست اشک هایم را پاك کردم. هنوز نمی دانستم عکس العمل دانیار چیست، اما گفتنی ها را گفته بودم و ... - تموم شد؟ نه هنوز. تمام نشده بود. یک مرحله سخت دیگر مانده بود. به کبودي سینه اش خیره شدم. - من تو رو با چشم باز انتخاب کردم. تا آخرش هم پاي انتخابم می مونم. می دونم تو با مرداي دیگه، با آدماي دیگه فرق داري. فکر نکن ممکنه این تفاوت اذیتم کنه، نمی کنه، چون من عاشق همین تفاوت شدم. من می خوام فقط همسرت باشم.