
«اگر انسان "سقراطِ ناراضی" باشد و جامِ زهر و مرگ بنوشد، بهتر از آن است که "خوکِ راضی" باشد و هیچ تخطی و تعرض و عُصیانی نداشته باشد»لینک کانال برای دعوت دوستاتون:https://t.me/+RIK1nqbDusdjt0ZDآیدی من جهت ارتباط:@abozar_shariati
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان پایین · 20 نمونه پست · پوشش داده: 2026/08/21 تا 2026/08/24
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
هنوز مشاهدهٔ کافی برای امتیازدهی به این کانال وجود ندارد. هر امتیاز دستکم به ۱۴ روز پوشش و ۵ پست مشاهدهشده نیاز دارد؛ کمتر از آن حدس است، نه اندازهگیری.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-18 تا 2026-08-24
Keshmir, [24 آگوست 2026، در 02:21]ابوذر چرا اینقد زندگی برای بعضیا ناخوشاینده؟ برای بعضیا خوشآیند؟ Abozar shariati, [24 آگوست 2026، در 02:24]به زعم من برای همه ناخوشایند است. انسان ذاتا موجودی مضطرب و مستاصل است. (زیرا زندگی تروما است و انسان مدام دل حال تروماتایز شدن) غریب و بیپناه است. یکهو چشم باز میکند و میبیند در پوچستان و غریبستانی به نام زندگی پرت شده است بیآنکه خود خواسته باشد و بدبختی آنکه تا میآبد بدان آری بگوید با زندگی مانوس شود اخت بگیرد، قطعیترین امر عالم یعنی مرگ را رو در روی خود میبیند که چشم در چشم او دوخته و هر آن همچون یک شکارچی بیرحمی مترصد فرصتیست تا خطایی کوچک بیاحتیاطی و غفلتی اندک از او سر بزند و صید به دام صیاد بیفتد! بله زندگی یک پارادوکس است. پاردوکسی میان خواستن و نداشتن دوست داشتن و به دست نیاوردن تلاش و تقلا کردن و هرگز نیافتن و نشدن عشق به زندگی و بودن داشتن و با مرگ و نیستی و نبودن مواجه شدنپس زندگی ذاتا برای هر انسانی ناخوشایند است حتی آنهایی که ادعا میکنند خوشبختند و خوشوقت هم نهایتا غمی تلخ در کنه و ذات ذهن و ضمیرشان خانه کرده است زندگی حتی برای نیچه هم یک امر ساده و الزاما خوشایند نبود با اینکه او فیلسوف غریزه بود فیلسوف آری گوی به زندگی بود ولی خب نهایتا به اینجا میرسید که کاریست که شده، من بیآنکه خود خواسته باشم به هستی و زندگی پرت شدم پس چه بهتر که به جای نفیِ آن در پیِ شناخت آن آری گفتن بر آن باشم البته نه همچون یک فرد آهنین که در برابر هرچیزی سفت و سخت است، شکست نمیخورد، بغض نمیکمد دلش تنگ نمیشود حسرت نمیخورد حسادت نمیکند گریه نمیکند عاشق نمیشود و … برعکس همچون یک کودکِ بازیگوشِ سادهدلی که در آن یعنی اکنون میزید پس نیچه هم از دردسرهای بزرگسالی و بکننکنها و برونروها و باید و نبایدهای جعلی و قراردادی که پیشفرض خوشبختی و بدبختی آدمی میشوند نیز فراری بودبله انسان تنهاست و هر کسی این تنهایی و بدبختی و بیپناهی را عمیقا با گوشت و پوست و استخوانش درک و لمس میکند حتی آنانکه پنجاه سال کنار هم زیستی عاشقانه و متعهدانه داشتهاند نیز از این قاعده مستثنی نیستند.
دیدگاه نیچه و شوپنهاور دربارهي فضیلت
حالا ابر انسان کیست؟ کسی که بر این خستگی غلبه میکند و با ترس و هراسِ بیپناهی و پوچی و مرگ کنار میآید.
پارمنیدس میگوید:هست هست و نیست نیستبنابراین حرکت غیر ممکن است! تغییر و تبدل غیر ممکن است. محال است وجود از عدم بوجود آمده باشد چون عدم محض همان وجود محض است به عبارت دیگر هیچ زمانی نبوده که زمانی نبوده باشد فضا و مکانی نبوده باشد پس وجود، همواره بوده است و نمیتواند نباشداما حرکت چرا غیرممکن است؟ چون حرکت میبایست ناچارا در فضا و مکان صورت بگیرد و مکان یا عدم است یا وجود عدم که نیست پس وجود است پس حرکت در وجود است بنابراین حرکت وجود در او حرکت در خود است و این یعنی سکون پس حرکت و تغییر و تبدل محال است! به نظرتون درسته؟ واقعا حرکت توهم ما موجودات زمانمند است؟ و در اصل هیچ حرکتی ممکن نیست؟!!!
ای مرغان آرزوهایم شما را کشتند تا به من برسند تا مرا اسیر و بنده و بردهی مطیع و مقید خود کنند تا مبادا عصیان و طغیانی داشته باشم تا مبادا حواسم سمت جوانی و شور و شوق و انگیزهام به زندگی برود و از آرمانهای تهی و پوچشان دور شود و دیگر همچون غلامی حلقه بهگوش، بلهقربانگویشان نباشم!
او و دوستانش he and his friends – بستنی کیم Kim ice creamمن همهی عمر دنبال یک معجزه بودم یک حقیقت غایی یک فرمول علمی فلسفی برای معنیِ زندگی تهش دیدم همینه بله زندگی همین لحظات کاملاااااا معمولیه!
او و دوستانش he and his friends – بستنی کیم Kim ice creamزندگی همین لحظههای کاملاااااا معمولی بود همین الان همین الانه الان که میگی بذار باشه وقتی فلان و بهمان شدم سفر میرم زندگی میکنم تفریح میکنم فیلم و سریال می بینم رمان محبوبم رو میخونم
ابوذر شریعتی – شک موقعیت استبیایید به ۱۸ سال پیش برگردیمخطاب منِ اکنون به منِ ۱۸ سال پیش:هی پسرچرا انقدر بی قراریچرا انقدر مضطربیاز چی میترسیچی فکرتو انقدر مشغول کردهپسر:از شکاز تردیدمن:چرا؟پسر:چون میترسم اشتباه کنممیترسم نکند آنچه باور دارم حقیقت نباشدمیترسم نکند خدا آن چیزی نباشد که به من گفته اندمیترسم نکند بعد از مرگ هیچ چیزی در کار نباشدمیترسم نکند تمام این عبادت ها بی فایده باشدمیترسم نکند راه را اشتباه آمده باشممن:پسرتو فقط از شک نمیترسیتو از این میترسی که اگر یقینت را از تو بگیرند دیگر چیزی نداشته باشی که به آن تکیه کنیپسر:چه حرفهایی میزنی! مگر انسان بدون یقین میتواند زندگی کند؟؟؟؟!!!! من:هجده سال دیگر میفهمی که میتوانداما نه به این معنا که دیگر هیچ شکی نداری بل بدین معنا که یاد میگیری با شک زندگی کنی!پسر:یعنی چه؟ مگر میشود با شک زندگی کرد؟ مگر نمیبینی همین شک چه بلایی سرم آورده؟ مگر نمیبینی تمام شور و شوق و ذوق و اشتیاق و انگیزهی نوجوانیام را سلب کرده حرام کرده؟ بگو ببینم چه اتفاقی قرار است بیفتد!؟ من: آروم باشخیلی چیزها قرار است اتفاق بیفتد. اوضاع جهان اینطور که تو در آن غرق شدهای نیست و چنین هم نخواهد ماند. قرار است بعدها علامه امینی را بشناسیالغدیر بخوانیبرای اینکه الغدیر را بفهمی بروی ادبیات عرب بخوانیبرای اینکه بیشتر بفهمی رسما طلبه شویوارد حوزه علمیه شویبا فلسفه بیشتر مأنوس شویبا اهل سنت وارد گفت وگو و مناظره شویحتی با وهابیت وارد بحث شویو با جهان بینی هایی مواجه شوی که با تمام آنچه تا امروز حقیقت میدانستی تعارض دارند.پسر:و آخرش به چه چیزی میرسم؟ اصلا به چیزی میرسم؟ یقینم چه؟ ایمانم، ایمانم، ایمانم چه؟ آیا از دست میرود؟ وای نه نگو از دست میرود دیوانه میشوم.من: تو همین الان هم یک دیوانهای فقط خودت خبر نداری! سالها بعد به حال و روز الان و اکنونت هم میخندی هم گریه میکنی! پسر: برای من دریدا بازی در نیاور رُک و پوستکنده بگو ببینم چه بلایی قرار است سرم بیاید؟من: باشه خودت خواستی:بعدها به این فهم تلخ و دردناک و سفت و سخت و زمخت میرسی که همه چییییز زیر سر پیشفرضهاییست که توسط زبان، زمان، جامعه، سنت، فرهنگ، فرقه و نهایتا دیگری بزرگ به تو و به هر انسانی حقنه شده بود حتی احساس خوشبختی و بدبختی کردنت حتی یک چیز را زیبا یا زشت دیدنت حتی تکتک قضاوتها و نگاههایت هم ریشه در همین کلیشهها و پیشفرضها و پیشفهمها و پیشداشتها و پیشبرداشتها دارد!پسر: نه اینی که میگویی اصلا شبیه من نیست این اصلا من نیستم! پاک نا امیدم کردیمن: بعدها از نیچه خواهی آموخت که: امید پلیدترین پلیدیهاستپسر: برو خودت را مسخره کن. بدون امید اصلا زندگی ممکن نیستمن: باشه آروم باش این بخش را بعدا برایت توضیح میدهم فعلانا امید نشو چون همین امر دردناک (همین که بالاخره میفهمی هیچ حقیقتی در کار نیست) تو را به یک آزادی وجودی و یک رهایی اگزیستانسیال میرساند و اینجاست که خواهی دید لازم نیست حتما یک یقین جازم داشته باشی اینجاست که میفهمی انسانها میتوانند با یقین کامل درباره چیزهایی کاملا متضاد با یکدیگر سخن بگویند بیآنکه یکدیگر را متهم به کفر و نجاست کنند زیرا هر کس هر فرد هر جان یک جهان است و بنابراین هر جهان صرفا چراغ خودش را میبیند آن هم نه به عنوان یک چراغ (به عنوان یک عقیده کنار سایر عقاید بلکه به عنوان یک خورشید که تمام عالم و آدم و عقاید را زیر سلطهی خود گرفته است. پسر: چقدر دردناکمن: بله دردناک است چون تفکر دردناک است چون به تو نشان میدهد این همه راهی که آمدی و این همه زخم و تاولی که دست و پایت برداشت همه و همه پوچ استپسر:یعنی چه که پوچ است؟ پس خدا چه؟ یعنی میگویی خدا نیست؟من: همین سؤال تو را سالها دنبال خودش میکشدچون تو هنوز خیال میکنی باید یک نقطه نهایی وجود داشته باشدیک مرکزیک حقیقت غایییک دال استعلاییچیزی که اگر یک بار پیدایش کنی تمام این اضطراب یک بار برای همیشه تمام میشوداما پسربعدها نیچه را میخوانیبعد هایدگر رابعد دریدا راو کم کم خود این میل به مرکز را زیر سؤال میبریدیگر فقط نمیپرسی کدام گزاره درست است بلکه میپرسی چرا باید اصلا فرض کنیم یک گزاره نهایی وجود دارد که میتواند تمام پرسشها را متوقف کند؟ چرا تا این حد به دنبال پایان دادن جستجو هستم؟ چرا همین جستجو را جایگزین عقیدهی جازم نکنم؟ پسر:یعنی هیچ حقیقتی وجود ندارد؟!! یالا جواب بده نکند من در آینده کافر و ملحد خواهم شد؟!!!
اگر شما هم مثل من از همون ابتدای نوجوانی پوستتون سر شک و تردیدی که نسبت به وجود خدا داشتید کنده شده و مدام دچار احساس گناه و عذاب وجدان شدید، این پادکست رو با حوصله گوش بدید.من هیچوقت نبوده که تو کل زندگیم در عقاید خودم شک نکرده باشم چه در دوران طلبگی که هر شب فقط دو ساعت نماز شبم طول میکشید چه زمانی که دوم دبیرستان بودم همیشه هم عذاب کشیدم همیشه هم احساس گناه داشتم تا اینکه با نیچه و هایدگر و دریدا آشنا شدم.#ابوذر_شریعتی #احساس_گناه #شک و #تردید
دوستان عزیزم تلگرام اینجوریه که وقتی بهتون زیاد پیام بدن آیدی عزیزانی که زودتر پیام دادن میره پایین من دارم به نوبت جواب میدم خیالتون راحت به تکتک عزیزانی که در طرح فوق ثبتنام کردن یا قصد ثبتنام داشتن پاسخ خواهم داد. یه کوچولو صبوری کنید به آیدی شما عزیزانی که انقد عشق و عطش دانایی و جستجوگری دارید که حاضرید برای اصولی آموزش دیدنش هزینه هم بکنید (و تازه هیچ مدرکی هم نگیرید که بشه باهاش یه هویتی گرفت و …)فقط صبوری یادتون نره سوراخم نکنید که اومدم 🙏🏻😁❤️ (این یکی شوخی بود😁)
تازیانه یا شلاق در فلسفهی نیچه به چه معناست؟ این بار با رویکرد متن به متن سراغ تفسیر این مساله رفتیم. کافه میمیک تهران زمستان ۱۴۰۱بخش نخست: اینجا
تفاوت رویکرد انسان مدرن با انسان پیشامدرن دقیقا در چه چیز است؟#آموزش_فلسفهبررسی و خوانش #تاریخ_فلسفه#دکارت و #کانت #ابوذر_شریعتی
هیچ تولدی بیامضای زوال و مرگ نیست برعکس ردیست از یک قدم نزدیک شدن به مرگ!
شما نمایندگان مردم همیشه چون خر بودهاید (مراد نیچه اینجا پوپولیستها از جمله کشیشها و روحانیت مسیحیت است) همیشه ریاکار و اهل تظاهر بودهاید! پن: میبینید نیچه این ابرفیلسوف نابغه چقد خوب شناخته بود جنس این جماعتِ مفتخور رو؟ بینظیره.▪️ برشی کوتاه از دورهی خوانش و شرح آثار نیچه از جمله #چنین_گفت_زرتشت#ابوذر_شریعتی