ابوذر شریعتی – شک موقعیت استبیایید به ۱۸ سال پیش برگردیمخطاب منِ اکنون به منِ ۱۸ سال پیش:هی پسرچرا…
انتشار: 2026/08/22 18:25 UTCدریافت: 2026/08/24 10:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 10:35 UTC
ابوذر شریعتی – شک موقعیت استبیایید به ۱۸ سال پیش برگردیمخطاب منِ اکنون به منِ ۱۸ سال پیش:هی پسرچرا انقدر بی قراریچرا انقدر مضطربیاز چی میترسیچی فکرتو انقدر مشغول کردهپسر:از شکاز تردیدمن:چرا؟پسر:چون میترسم اشتباه کنممیترسم نکند آنچه باور دارم حقیقت نباشدمیترسم نکند خدا آن چیزی نباشد که به من گفته اندمیترسم نکند بعد از مرگ هیچ چیزی در کار نباشدمیترسم نکند تمام این عبادت ها بی فایده باشدمیترسم نکند راه را اشتباه آمده باشممن:پسرتو فقط از شک نمیترسیتو از این میترسی که اگر یقینت را از تو بگیرند دیگر چیزی نداشته باشی که به آن تکیه کنیپسر:چه حرفهایی میزنی! مگر انسان بدون یقین میتواند زندگی کند؟؟؟؟!!!! من:هجده سال دیگر میفهمی که میتوانداما نه به این معنا که دیگر هیچ شکی نداری بل بدین معنا که یاد میگیری با شک زندگی کنی!پسر:یعنی چه؟ مگر میشود با شک زندگی کرد؟ مگر نمیبینی همین شک چه بلایی سرم آورده؟ مگر نمیبینی تمام شور و شوق و ذوق و اشتیاق و انگیزهی نوجوانیام را سلب کرده حرام کرده؟ بگو ببینم چه اتفاقی قرار است بیفتد!؟ من: آروم باشخیلی چیزها قرار است اتفاق بیفتد. اوضاع جهان اینطور که تو در آن غرق شدهای نیست و چنین هم نخواهد ماند. قرار است بعدها علامه امینی را بشناسیالغدیر بخوانیبرای اینکه الغدیر را بفهمی بروی ادبیات عرب بخوانیبرای اینکه بیشتر بفهمی رسما طلبه شویوارد حوزه علمیه شویبا فلسفه بیشتر مأنوس شویبا اهل سنت وارد گفت وگو و مناظره شویحتی با وهابیت وارد بحث شویو با جهان بینی هایی مواجه شوی که با تمام آنچه تا امروز حقیقت میدانستی تعارض دارند.پسر:و آخرش به چه چیزی میرسم؟ اصلا به چیزی میرسم؟ یقینم چه؟ ایمانم، ایمانم، ایمانم چه؟ آیا از دست میرود؟ وای نه نگو از دست میرود دیوانه میشوم.من: تو همین الان هم یک دیوانهای فقط خودت خبر نداری! سالها بعد به حال و روز الان و اکنونت هم میخندی هم گریه میکنی! پسر: برای من دریدا بازی در نیاور رُک و پوستکنده بگو ببینم چه بلایی قرار است سرم بیاید؟من: باشه خودت خواستی:بعدها به این فهم تلخ و دردناک و سفت و سخت و زمخت میرسی که همه چییییز زیر سر پیشفرضهاییست که توسط زبان، زمان، جامعه، سنت، فرهنگ، فرقه و نهایتا دیگری بزرگ به تو و به هر انسانی حقنه شده بود حتی احساس خوشبختی و بدبختی کردنت حتی یک چیز را زیبا یا زشت دیدنت حتی تکتک قضاوتها و نگاههایت هم ریشه در همین کلیشهها و پیشفرضها و پیشفهمها و پیشداشتها و پیشبرداشتها دارد!پسر: نه اینی که میگویی اصلا شبیه من نیست این اصلا من نیستم! پاک نا امیدم کردیمن: بعدها از نیچه خواهی آموخت که: امید پلیدترین پلیدیهاستپسر: برو خودت را مسخره کن. بدون امید اصلا زندگی ممکن نیستمن: باشه آروم باش این بخش را بعدا برایت توضیح میدهم فعلانا امید نشو چون همین امر دردناک (همین که بالاخره میفهمی هیچ حقیقتی در کار نیست) تو را به یک آزادی وجودی و یک رهایی اگزیستانسیال میرساند و اینجاست که خواهی دید لازم نیست حتما یک یقین جازم داشته باشی اینجاست که میفهمی انسانها میتوانند با یقین کامل درباره چیزهایی کاملا متضاد با یکدیگر سخن بگویند بیآنکه یکدیگر را متهم به کفر و نجاست کنند زیرا هر کس هر فرد هر جان یک جهان است و بنابراین هر جهان صرفا چراغ خودش را میبیند آن هم نه به عنوان یک چراغ (به عنوان یک عقیده کنار سایر عقاید بلکه به عنوان یک خورشید که تمام عالم و آدم و عقاید را زیر سلطهی خود گرفته است. پسر: چقدر دردناکمن: بله دردناک است چون تفکر دردناک است چون به تو نشان میدهد این همه راهی که آمدی و این همه زخم و تاولی که دست و پایت برداشت همه و همه پوچ استپسر:یعنی چه که پوچ است؟ پس خدا چه؟ یعنی میگویی خدا نیست؟من: همین سؤال تو را سالها دنبال خودش میکشدچون تو هنوز خیال میکنی باید یک نقطه نهایی وجود داشته باشدیک مرکزیک حقیقت غایییک دال استعلاییچیزی که اگر یک بار پیدایش کنی تمام این اضطراب یک بار برای همیشه تمام میشوداما پسربعدها نیچه را میخوانیبعد هایدگر رابعد دریدا راو کم کم خود این میل به مرکز را زیر سؤال میبریدیگر فقط نمیپرسی کدام گزاره درست است بلکه میپرسی چرا باید اصلا فرض کنیم یک گزاره نهایی وجود دارد که میتواند تمام پرسشها را متوقف کند؟ چرا تا این حد به دنبال پایان دادن جستجو هستم؟ چرا همین جستجو را جایگزین عقیدهی جازم نکنم؟ پسر:یعنی هیچ حقیقتی وجود ندارد؟!! یالا جواب بده نکند من در آینده کافر و ملحد خواهم شد؟!!!