
یه روز مثل کریستوفر میرم آلاسکا. مطمئنم.
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تلاش دوباره برای گردآوری · اطمینان پایین · 17 نمونه پست · پوشش داده: 2026/08/12 تا 2026/08/21
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
هنوز مشاهدهٔ کافی برای امتیازدهی به این کانال وجود ندارد. هر امتیاز دستکم به ۱۴ روز پوشش و ۵ پست مشاهدهشده نیاز دارد؛ کمتر از آن حدس است، نه اندازهگیری.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-18 تا 2026-08-24
راستش نجاتدهنده پوله، رفتن از اینجاست، زندگی کردن در جاییه که دوستش دارم، آرامشه، بودن کنار آدمیه که باهاش احساس تنهایی نکنم.
🤍
روزی حداقل سه بار دلم میخواد برم یه جایی و بلند فریاد بزنم.
یک مدته که دیگه به این چیزهایی که میگن «اگه ناراحتی رو تجربه نکنی، قدر شادی رو نمیدونی» یا «بدون ناراحتی، شادی معنایی نداره» اعتقادی ندارم. من شادی بیش از اندازه میخوام، چون فکر میکنم انقدر ناراحت بودهام که دیگه کاملا قدر شادی رو میدونم. از غم و استرس خستهام.ناراحتی وقتی برای مدت زیادی توی وجودت بمونه، کمکم حس میکنه اونجا خونهشه و دیگه بیرون کردنش خیلی سخت میشه. اولش مثل یک مهمون تازهوارد، یک گوشه میشینه؛ ساکت و کمحرف، انگار که هر لحظه ممکنه بلند بشه و بره. اما بعد، کمکم وسایلش رو باز میکنه. از یک اتاق میره به اتاق بعدی، گوشههای خالی رو پر میکنه، روی مبل جا خوش میکنه، و یک روز میبینی دیگه حتی یادت نمیاد این خونه قبل از اومدنش چه شکلی بوده. غم همینطور بیسروصدا پخش میشه، تا جایی که تمام خونه رو میگیره؛ تمام بدنت رو.ولی من الان دیگه آمادهام! اتفاقات خوب میخوام، اشک شوق، رسیدن، زندگی! هر چیزی که این مهمون رو از خونهش دور کنه، تا من بتونم دوباره خونهی خودم رو پیدا کنم.
… برای همین سعی میکنم به خودم بگم که همهی این حسها اشتباهه. اما تهِ دلم میدونم چیزی درون من هست که تمام تلاشش برای دیده شدن و شناخته شدنه، ولی در عین حال، بزرگترین ترسش هم همینه که دیده بشه. این بزرگترین تناقضی هست که تا حالا باهاش روبرو شدم. چطوری میخوای دیده بشی در صورتیکه انقدر ازش میترسی و فرار میکنی؟ واقعا چی میخوای؟
🤍🤍
Wish I could tell you, wish it was easy
اگه میتونستم مثل کلاریس لیسپکتور بنویسم، هیچوقت دست از نوشتن بر نمیداشتم.
چیزی که متوجه شدم اینه که انسان بودن بیشتر از هر چیز دیگهای حس «گم شدن» رو به همراه داره. ندونستن، گیج بودن، به دنبال خود گشتن، جستوجو کردن، ناامید شدن و دوباره به دنبال خود گشتن. به عنوان تکاملیافتهترین موجودات روی زمین، چیزهای زیادی هستن که نمیدونیم.…احتمالا باید توی گودریدز میذاشتمش. ولی نه!
چیزی که متوجه شدم اینه که انسان بودن بیشتر از هر چیز دیگهای حس «گم شدن» رو به همراه داره. ندونستن، گیج بودن، به دنبال خود گشتن، جستوجو کردن، ناامید شدن و دوباره به دنبال خود گشتن. به عنوان تکاملیافتهترین موجودات روی زمین، چیزهای زیادی هستن که نمیدونیم.لوری هم همین مشکل رو داره. چیزهای زیادی رو میدونه، اما در عین حال با خیلی چیزها آشنا نیست. با درد آشناست، اما از عشق چیزی نمیدونه. بیشتر از هرچیز دیگهای در دنیا دوست داره که عشق بورزه و دوست داشته بشه، اما نمیدونه چطوری. با زندگی کلنجار میره، و از نبود قطعیت رنج میبره. نمیدونه باید با زنده بودن چی کار کنه. خودش رو در آینه میبینه، میفهمه که وجود داره، ولی باز بزرگترین سوالش اینه که «من کی هستم؟»وقتی لوری با اولیسیس آشنا میشه و متوجه میشه که دوستش داره تعجب میکنه. نمیتونه وقتی هنوز با خودش و دنیا کنار نیومده با دوست داشتن و دوست داشته شدن کنار بیاد. اولیسیس سعی میکنه بهش حس آزادی و دلگرمی بده؛ آزادیِ این که جهان رو کشف کنه، و بدونه که در کنار درد، میتونه عشق رو هم تجربه کنه و از دنیا لذت ببره.لوری رو خیلی خوب میفهمم! مخصوصا وقتی که میگه: «خدایا! خیلی کم و کوچیکه که فقط یک زندگی داشته باشی!»
فکر کنم دارم یکی از کتابهای مورد علاقهم رو میخونم!
an apprenticeship or the book of pleasures, Clarice Lispector“But there’s a great, the greatest obstacle for me to make progress: I myself. I’ve been the greatest hindrance along my path.”an apprenticeship or the book of pleasures, Clarice Lispector