چیزی که متوجه شدم اینه که انسان بودن بیشتر از هر چیز دیگهای حس «گم شدن» رو به همراه داره. ندونستن،…
انتشار: 2026/08/12 17:16 UTCدریافت: 2026/08/24 13:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 13:55 UTC
چیزی که متوجه شدم اینه که انسان بودن بیشتر از هر چیز دیگهای حس «گم شدن» رو به همراه داره. ندونستن، گیج بودن، به دنبال خود گشتن، جستوجو کردن، ناامید شدن و دوباره به دنبال خود گشتن. به عنوان تکاملیافتهترین موجودات روی زمین، چیزهای زیادی هستن که نمیدونیم.لوری هم همین مشکل رو داره. چیزهای زیادی رو میدونه، اما در عین حال با خیلی چیزها آشنا نیست. با درد آشناست، اما از عشق چیزی نمیدونه. بیشتر از هرچیز دیگهای در دنیا دوست داره که عشق بورزه و دوست داشته بشه، اما نمیدونه چطوری. با زندگی کلنجار میره، و از نبود قطعیت رنج میبره. نمیدونه باید با زنده بودن چی کار کنه. خودش رو در آینه میبینه، میفهمه که وجود داره، ولی باز بزرگترین سوالش اینه که «من کی هستم؟»وقتی لوری با اولیسیس آشنا میشه و متوجه میشه که دوستش داره تعجب میکنه. نمیتونه وقتی هنوز با خودش و دنیا کنار نیومده با دوست داشتن و دوست داشته شدن کنار بیاد. اولیسیس سعی میکنه بهش حس آزادی و دلگرمی بده؛ آزادیِ این که جهان رو کشف کنه، و بدونه که در کنار درد، میتونه عشق رو هم تجربه کنه و از دنیا لذت ببره.لوری رو خیلی خوب میفهمم! مخصوصا وقتی که میگه: «خدایا! خیلی کم و کوچیکه که فقط یک زندگی داشته باشی!»

