مهندس جوانسوار قطار میشوم. پنج دقیقه مانده به حرکت.سه مسافر دیگر کوپه زودتر از من آمدهاند. یک خان…
انتشار: 2026/07/25 17:33 UTCویرایش: 2026/07/31 23:59 UTCدریافت: 2026/08/15 01:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:15 UTC
مهندس جوانسوار قطار میشوم. پنج دقیقه مانده به حرکت.سه مسافر دیگر کوپه زودتر از من آمدهاند. یک خانم و دو آقا. هیچکدام از ما چهار نفر دیگری را نمیشناسد.مردی که از ما جوانتر است شمارهای میگیرد و حرکت قطار را خبر میدهد. آن سوی خط، گویا زنی باشد که در مقصد منتظر اوست. از حرف هایشان متوجه میشوم که قطار، مسافرینش را در ایستگاه راه آهن شهر فین، نزدیک بندرعباس پیاده خواهد کرد و از آنجا با اتوبوس به بندر منتقل میشویم.شب قبل خط آهن بندرعباس را زدهاند و راه مسدود است. همین حرفها میشود بهانهی گفتوگویمان. محمد؛ مرد جوان، مهندس و مدیرتولید یک پالایشگاه خصوصی است. برای شرکت در همایش یک روزهای به طهران آمده، اما خبرهای جنگ را که شنیده، طاقت نیاورده بیشتر بماند تا خستگی راه از تنش در شود. شب قبل را در اتوبوس گذرانده و حالا در قطار. اهل اهواز است و به اقتضاء شغلش چند سالی است که در بندرعباس زندگی میکند. از اوضاع جنگ در بندرعباس میپرسم. مدام تلفنش را نگاه میکند. نه اینکه حوصلهی حرف زدن نداشته باشد. بلاتکلیف است. دوپهلو حرف میزند. تا موضعش نسبت به جنگ صریح نباشد.از اینکه سوالات من تبدیل به بحثهای تکراری این روزها شود نگران است. میگویم: «جنگ هر چه باشد برای مردم خوب نیست» میگوید: خانهاش در جنگ چهل روزه آسیب دیده است. نوروز را به سفر رفته بودند که همسایهها تلفنی خبر میدهند؛ هدف سردار تنگسیری بوده که در خانهی امنی نزدیک آنها جلسه داشته. تنگسیری شهید میشود و آنها خانه خراب. همسایههایی که خانهشان آسیب دیده اعتراض کردهاند که چرا تنگسیری آمده اینجا خودش را شهید کرده است. مهندس، اما اعتراضی نداشت. شاید چون اجارهنشین بود. چند ماهی آواره شده بود تا دوباره بتواند با کمک دولت خانهای اجاره کند. از اوضاع پالایشگاه پرسیدم؛ میگوید پالایشگاه خصوصی است و هر کاری توانستهاند برای صادر کردن محصولاتشان کردهاند. گویا موفق هم بودند. چند و چونش را هم توضیح میدهد. اما با وجود این، تولید پایین آمده و پالایشگاه مجبور شده نیروهایش را تعدیل کند. حدود نیمی از کارکنان بیکار شدهاند. این وقتها هم که قرعه به نام کارگران و زحمتکشان است. مکث میکند. به بیابانهای قم رسیدهایم. آهی میکشد و ادامه میدهد: «کارگران قربانی شدند.» آهش دقیقا به خاطر بیکار شدن کارگران است. نه به خاطر کم شدن تولید یا نفروختن محصول. انگار دلش میخواسته در هر شرایطی کارگران را حفظ کند اما نشده، نتوانسته. مهندس از کنجکاوی و سوالاتم گیج شده است. جملهها را با فاصله و بریده بریده میگوید. میفهمم میخواهد بداند برای چه اینهمه سوال میپرسم. درباره همه چیز. خودم را معرفی میکنم و میگویم به جنوب، به بندرعباس میروم که ببینم چه خبر است. حالا او هم چیزی برای کنجکاوی دارد.اما انگار خودش را در جایگاه مصاحبه شونده میبیند و این باعث میشود چیز چندانی نپرسد. خانهی جدیدی که گرفته دقیقا در همان ساختمان قبلیست دو سه طبقه بالاتر. فکر میکنم چرا خواسته در همان ساختمانی باشد که خاطره تلخی از آن دارد. گویا در شلوغیهای جنگ و بعد از آن، جای بهتری گیرش نیامده. هر چه باشد بهتر از اقامت در هتل جنگزدهها یا مهمانسرای شرکت است. اما با ترسها و کابوسهای فرزندش چه میکند؟! مهندس خسته است. تخت بالای کوپه را باز میکند. ملحفه را روی تخت میکشد از نردبان بالا میرود، دراز میکشد و خیلی زود صدای نفسهایش بلند میشود. محمد خسته است. #سفر_به_ساحل_حادثهعلیرضا آلیمین#بندرعباس@alirezaaleyamin
