
یادداشتهای علیرضا آل یمیننویسنده و فیلمساز. .ارتباط با من:@Ali_rezaa
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 5 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/21 تا 2026/08/06
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 5 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
Channel photo removed
تبریز، رشت، بندرعباسخردهروایتهای سفر به جنوب جنگیسومین نفر از هم کوپهایها مردی است حدوداً پنجاهساله. در اولین لحظه که میبینمش هیچ شباهتی به مردمان جنوب ندارد. کمی شبیه گیلانیهاست. من، بعد از خانم قاف وارد کوپه میشوم آقا محمود تلاش میکند چمدان خانم قاف را در حفرهی بالای کوپه جا دهد. چندجملهای میان او و خانم قاف ردوبدل میشود. آقا محمود لهجهی آذری غلیظی دارد میپرسم ساکن بندرعباس هستید. میگوید نه. ساکن رشتم. برای کار به بندرعباس میروم.لهجه ترکی، اقامت رشتی و مقصد بندری آقا محمود سر حرف را باز میکند. گویا سالهاست بهواسطه شغلش ساکن رشت شده است و مراودات کاری هم با بندرعباس و شهرهای اطرافش دارد. دفتر چهل برگی را باز میکند که پر از نوشتههایی است با خودکار آبی. زیر هرچند خط نوشته خطی کشیده تا از پارگراف کوتاه بعدی مجزا شود. انگار نام و مشخصات فردی را نوشته باشد با شماره تلفن و احتمالاً مبلغ بدهکاری یا بستانکاری. اینها نشان میدهد شغلش آزاد است. اما دریکی دو تلفن متوجه میشوم باکسی که او را رئیس خطاب میکند حرف میزند. نه از این رئیس گفتنهای تعارفی الکی. جوری حرف میزند که انگار رئیس سختگیری داشته باشد. کرنشگرانه گزارشهای کاری میدهد. و بعد تأکید میکند که امر امر اوست. در تلفنهای دیگر با طرف حسابهایش در بندرعباس حرف میزند. و قرار میگذارد که برای حسابوکتابها آماده باشند. فرصت نمیشود، یا پا نمیدهد درباره کارش سؤال کنم. میگویم: «دیدی جنگ شده راه افتادی حساباتو جمع کنی که خیالت راحت بشه» چیزی نمیگوید. میخندد. جذابتر از قومیت، سکونت و شغلِ آقا محمود، همین لبخند است. در تمام بیستوچند ساعتی که در آن کوپه بودیم لبخند مهربانانهای روی صورتش بود. لبخندش ربطی به حرفهای ما نداشت. شاید اگر در کوپه تنها بود هم با همین لبخند ساعاتش را میگذراند. اما عجیب اینکه؛ در تمام مدتی که من و آن دو دوست دیگر مشغول حرف زدن بودیم.آقا محمود هیچ اعلام موضع جدیی نکرد. دستآخر، هیچکدام از ما نفهمیدیم به قول خانم قاف «کدام طرفی است.» برایمان قابلدرک بود که نظر و موضع دارد. اما یکی به نعل میزد، یکی به میخ. تردید داشت یا حوصله نداشت. نمیدانم. من هم هیچ پاپیاش نشدم که حرف بزند. شاید اصلاً دلش میخواست سکوت کند و بشنود. شاید حرف ما در ذهن او تأثیر متفاوتی داشت. همینطور که بهحساب و کتابها رسیدگی میکرد پیش خودش میگفت: «هوم، حرف اینا هم بی ربط نیست.» یا کاملاً برعکس؛ «لعنت بهتون، چقدر چرتوپرت می گید.» لبخندِ مدام آقا محمود باعث شد احساس کنم حرف زدن ما، فارغ از اینکه چه میگوییم، برایش آزاردهنده نیست. در چند ساعت آغاز سفر دلم میخواست برای اینکه روایتم از کوپه کامل شود او را هم به حرف زدن وادارم اما بعد فکر کردم سکوت او هم میتواند دستمایهی نوشتنم باشد. اصلاً این همان چیزی است که به خانم قاف هم پیشنهاد دادم؛ «با آدمهایی که با شما تفاوتهای بنیادی دارند بحث نکنید خانم. بحث کردن چیزی رو در کسی عوض نمیکنه.» آقا محمود، ما بود. بخشی از ما که فراموشش کردهایم. بخشی از ما که سکوت میکند و لبخند میزند. بخشی از ما که زندگی میخواهد. آقا محمود اهل معاشرت بود. حرف داشت. موضع داشت. گاهی هم لابهلای حرفهای ما چیزی میگفت اما دلش نمیخواست لبخندش را با اخم عوض کند. سرش به کار و دلش به زندگی گرم بود. شاید اگر در وضعیت و یا جمعیت دیگری بود درباره سیاست و جنگ، حتی بیش از دیگران حرف میزد و نظر میداد. اما اینجا ترجیح داد سکوت کند. سکوتی که هر چه تماشا میکردی به نمیدانمهایت بیشتر اضافه میشد. وقتی به نقطهای از راهآهن رسیدیم که شب قبل توسط آمریکا بمبارانشده بود و کارگران طی کمتر بیستوچهار ساعت خط آهن را تعمیر کرده بودند، لبخند آقا محمود پهنتر شد. حالا دیگر نمیتوانست احساسش را پنهان کند. «دمتون گرم» این را به کارگران عرق کردهای گفت که صدایش را نمیشنیدند. انگار حتی این جمله هم یکجور سکوت صدادار بود. هیچکس جز ما چند نفر صدایش را نشنید.#سفر_به_ساحل_حادثهعلیرضا آلیمین #بندرعباس@alirezaaleyamin
Channel photo updated
خانم قاف، قطار، قشمرئیس قطار برای چک کردن بلیطها میآید. مقصد همهی ما بندرعباس است. از زن میانسالِ تنهایی که در کوپه است میپرسد: «میخواهید کوپهتان را عوض کنید؟» خانم میگوید: «نه، همینجا راحتم.»خانم که بعدتر متوجه میشوم کارمند ادارهای در جزیرهی قشم است، مانتو پوشیده و روسریاش را طوری پیش آورده که حجابش کامل باشد. گفتوگوی من و مهندس جوان دربارهی جنگ توجهش را جلب میکند. ابتدا ترجیح میدهد سکوت کند. گمانم میخواهد بداند موضعمان چیست. وقتی خیالش راحت میشود که، به قول خودش، «آنطرفی» نیستیم، کمکم شروع به حرف زدن میکند.همان وقت است که رئیس قطار میآید و بلیطهایمان را چک میکند.زن چند بار با تلفن حرف میزند. حدس میزنم با همسر و فرزندش. گویا درگیر یک مشکل خانوادگی هستند. مادر با صدای لرزان دخترش را به آرامش دعوت میکند: «باهاشون بحث نکن، مادر. ولشون کن. اگه میخواستن بفهمن، تا حالا فهمیده بودن.»به همسرش هم چیزهایی شبیه همین میگوید و از اینکه جایش در قطار راحت است.میگوید دخترش در اینستاگرام علیه آمریکا و اسرائیل استوری گذاشته و یکی از فامیلهایشان به او تاخته است. گویا آن فامیل با آنها تماس گرفته تا از دخترش گله کند. و این شده آغاز یک جنگ خانوادگی.زن، زادهی خرمشهر است؛ شهری که بیشترین آسیب را در جنگ هشتساله دید. پس از آغاز جنگ، وقتی خرمشهر در آستانهی اشغال بود، پدر، همسر و فرزندانش را برمیدارد و به بندرعباس میرود. جنگ برای زن میانسالِ تنها از چهارسالگی شروع شد.«اولین بار چهار سالم بود که صدای انفجار شنیدم. نمیدونستم جنگ و توپ و تانک چیه. فقط میترسیدم. شبانهروز صدای انفجار قطع نمیشد. هر روز میدیدم که خونهها خراب شدن.»اما حالا دیگر خبری از ترس نبود.دخترک چهارساله، در آستانهی پنجاهسالگی، میرفت جنوب؛ هرمزگان، قشم. همان جایی که هر روز خبر بمبارانش میآمد. میخواست صبح روز بعد سر کارش باشد، پشت میز اداره بنشیند و مثل یک روز عادی رفتار کند؛ کار اربابرجوع را راه بیندازد.میگوید: «ما کف خیابون، پرچم به دست ایستاده بودیم که رفتن و تفاهم کردن. چه تفاهمی؟! زورمون میرسید، اگه کمی بیشتر طاقت میآوردن و سازش نمیکردن.»وسط حرفهایش چیزهایی هم دربارهی رها کردن حجاب میگوید. دلش از بیحجابی هم پر است و از اطرافیانش؛ خانوادهی دور و نزدیک، که انگار در بحبوحهی جنگ، دچار جنگ خانگی هم شده باشند.بغض میکند. اشکهایش بیصدا فرو میریزد. او، همسر و دخترش در میان فامیل تنها هستند. جنگ، دامن زن را رها نمیکند. همهجا هست.فکر میکنم کاش ساکت بودم. کاش در آن کوپهی کوچک حرفی از جنگ نمیزدم. میگذاشتم آن بیست ساعت را بیحرف و هیاهوی جنگ در خودش باشد. هرچند من هم اگر حرف نمیزدم، تلفنها رهایش نمیکردند.گفتم: «خانم، بحث نکنید. هیچکس با بحث کردن نظرش عوض نمیشه.»گفت: «من کاری ندارم. اونا ول نمیکنن.»و باز اشکهایش ریخت؛ مثل همان وقتی که از ترسهای کودکیاش میگفت.میخواهم بخوابم. خستهام.میپرسم: «شما کجا راحتتر میخوابید؟ تخت بالا یا پایین؟»میگوید: «نمیخوام. همینجا میشینم.»میگویم: «خب، اگر معذبید، به رئیس قطار میگفتید جاتون رو عوض کنه. شاید کوپهای برای خانمها باشه.»میگوید: «نه... نمیدونم اگه برم یه کوپهی دیگه، طرز فکرشون چطوری باشه. حوصلهی بحث ندارم.»باورم نمیشود؛ فقط به همین خاطر، به خاطر فرار از جنگ، حاضر است در یک کوپه با سه مرد غریبه بماند و تا صبح نشسته بخوابد، چون اینجا احساس امنیت میکند.صبح از خواب بیدار میشوم. همانجا کنار پنجره، نشسته، با چشمهای بسته.قطار به ایستگاه فین میرسد. منتظریم پیادهمان کنند، اما خبری نمیشود. قطار به سمت بندرعباس راه میافتد. پل انشعابی راهآهن را که شب قبل بمباران کرده بودند، طی بیستوچهار ساعت تعمیر کردهاند.قطار از محل انفجار میگذرد. کارگران مشغول کارند. کوپه خنک است. مردانی که آن بیرون هستند، لباسهایشان از عرق خیس شده است. مسافران واگن از کوپهها بیرون آمدهاند و آثار بمباران را تماشا میکنند. سرعت قطار کم است. چند نفر از کارگران چپیدهاند زیر سایهی ماشین راهسازی. عرق کردهاند و بطری آب را دستبهدست میکنند.محمود مسافر دیگر کوپهمان میگوید: «دمتون گرم، خسته نباشید.»بعد فکر میکند صدایش را نمیشنوند. بلندتر میگوید؛ و باز هم نمیشنوند.قطار سرعت میگیرد.از قطار که پیاده میشویم، موقع خداحافظی از خانم تنها میخواهم خودش را معرفی کند.نام خانوادگیاش را میگوید.نام خانوادگیاش با «قاف» شروع میشود. خداحافظی میکنیم. میخواست باید خودش را به قشم برساند و صبح سر کارش برود، پشت میز اداره بنشیند و کار اربابرجوع را راه بیندازد.#سفر_به_ساحل_حادثهعلیرضا آلیمین#بندرعباس@alirezaaleyamin
مهندس جوانسوار قطار میشوم. پنج دقیقه مانده به حرکت.سه مسافر دیگر کوپه زودتر از من آمدهاند. یک خانم و دو آقا. هیچکدام از ما چهار نفر دیگری را نمیشناسد.مردی که از ما جوانتر است شمارهای میگیرد و حرکت قطار را خبر میدهد. آن سوی خط، گویا زنی باشد که در مقصد منتظر اوست. از حرف هایشان متوجه میشوم که قطار، مسافرینش را در ایستگاه راه آهن شهر فین، نزدیک بندرعباس پیاده خواهد کرد و از آنجا با اتوبوس به بندر منتقل میشویم.شب قبل خط آهن بندرعباس را زدهاند و راه مسدود است. همین حرفها میشود بهانهی گفتوگویمان. محمد؛ مرد جوان، مهندس و مدیرتولید یک پالایشگاه خصوصی است. برای شرکت در همایش یک روزهای به طهران آمده، اما خبرهای جنگ را که شنیده، طاقت نیاورده بیشتر بماند تا خستگی راه از تنش در شود. شب قبل را در اتوبوس گذرانده و حالا در قطار. اهل اهواز است و به اقتضاء شغلش چند سالی است که در بندرعباس زندگی میکند. از اوضاع جنگ در بندرعباس میپرسم. مدام تلفنش را نگاه میکند. نه اینکه حوصلهی حرف زدن نداشته باشد. بلاتکلیف است. دوپهلو حرف میزند. تا موضعش نسبت به جنگ صریح نباشد.از اینکه سوالات من تبدیل به بحثهای تکراری این روزها شود نگران است. میگویم: «جنگ هر چه باشد برای مردم خوب نیست» میگوید: خانهاش در جنگ چهل روزه آسیب دیده است. نوروز را به سفر رفته بودند که همسایهها تلفنی خبر میدهند؛ هدف سردار تنگسیری بوده که در خانهی امنی نزدیک آنها جلسه داشته. تنگسیری شهید میشود و آنها خانه خراب. همسایههایی که خانهشان آسیب دیده اعتراض کردهاند که چرا تنگسیری آمده اینجا خودش را شهید کرده است. مهندس، اما اعتراضی نداشت. شاید چون اجارهنشین بود. چند ماهی آواره شده بود تا دوباره بتواند با کمک دولت خانهای اجاره کند. از اوضاع پالایشگاه پرسیدم؛ میگوید پالایشگاه خصوصی است و هر کاری توانستهاند برای صادر کردن محصولاتشان کردهاند. گویا موفق هم بودند. چند و چونش را هم توضیح میدهد. اما با وجود این، تولید پایین آمده و پالایشگاه مجبور شده نیروهایش را تعدیل کند. حدود نیمی از کارکنان بیکار شدهاند. این وقتها هم که قرعه به نام کارگران و زحمتکشان است. مکث میکند. به بیابانهای قم رسیدهایم. آهی میکشد و ادامه میدهد: «کارگران قربانی شدند.» آهش دقیقا به خاطر بیکار شدن کارگران است. نه به خاطر کم شدن تولید یا نفروختن محصول. انگار دلش میخواسته در هر شرایطی کارگران را حفظ کند اما نشده، نتوانسته. مهندس از کنجکاوی و سوالاتم گیج شده است. جملهها را با فاصله و بریده بریده میگوید. میفهمم میخواهد بداند برای چه اینهمه سوال میپرسم. درباره همه چیز. خودم را معرفی میکنم و میگویم به جنوب، به بندرعباس میروم که ببینم چه خبر است. حالا او هم چیزی برای کنجکاوی دارد.اما انگار خودش را در جایگاه مصاحبه شونده میبیند و این باعث میشود چیز چندانی نپرسد. خانهی جدیدی که گرفته دقیقا در همان ساختمان قبلیست دو سه طبقه بالاتر. فکر میکنم چرا خواسته در همان ساختمانی باشد که خاطره تلخی از آن دارد. گویا در شلوغیهای جنگ و بعد از آن، جای بهتری گیرش نیامده. هر چه باشد بهتر از اقامت در هتل جنگزدهها یا مهمانسرای شرکت است. اما با ترسها و کابوسهای فرزندش چه میکند؟! مهندس خسته است. تخت بالای کوپه را باز میکند. ملحفه را روی تخت میکشد از نردبان بالا میرود، دراز میکشد و خیلی زود صدای نفسهایش بلند میشود. محمد خسته است. #سفر_به_ساحل_حادثهعلیرضا آلیمین#بندرعباس@alirezaaleyamin