اشعار امیرحسین دیبایی pinned «✔️ طنز و نطنز ( تحفۀ نه طنز ) اسبابِ سُرور اند سبوهای مَجازی ساقی فقط…
انتشار: 2026/07/01 20:47 UTC
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «✔️ طنز و نطنز ( تحفۀ نه طنز ) اسبابِ سُرور اند سبوهای مَجازی ساقی فقط از بینِ هلوهای مَجازی زنهار مگیرید گریبانِ هلو را! از جنسِ بلور اند گلوهای مَجازی گر یارِ گلاندام بجوییم، عجب نیست؛ ما را چه به آن کلّهکدو های مَجازی...!؟ با سُرسُرهبازی به کجاها…»
پستهای تلگرام — اشعار امیرحسین دیبایی
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «✔️ جوشِ مصنوعی فیلسوفانه نشستم چون شبح بر صندلی؛ مشکلی هرگز ندارد فلسفه، با تنبلی؛ با نوازشکردنِ خود در غریبیهای محض با شنا و شیرجه در خوابهای مخملی... ناگهان خوابم ربود و خواب دیدم، آمدی: از جواهردِه، شبی، با پرتقالِ جنگلی . . . . . وَه! چه خوابی…»
✔️ جوشِ مصنوعیفیلسوفانه نشستم چون شبح بر صندلی؛مشکلی هرگز ندارد فلسفه، با تنبلی؛با نوازشکردنِ خود در غریبیهای محضبا شنا و شیرجه در خوابهای مخملی...ناگهان خوابم ربود و خواب دیدم، آمدی:از جواهردِه، شبی، با پرتقالِ جنگلی.....وَه! چه خوابی بود و زان خوشتر، سلامِ آن نگار؛خوابِعاشق،مخملی؛ لحنِ نگارَش،صیقلیگفت: عشقِ منبهتو، فوقِ پرستیدن شده!شکلیاز شِرکِ خفی؛ یک پلّه تا شِرکِ جَلیبعد از آن،از جنگِترکیبی، مُفصّل،بحثشداحتمالِ حمله!؟ قطعاً! حملهٔ قلبی، ولی!جنگِ اصلی، جنگِ بیتَه، بینِ مرگ و زندگیست؛از ژِنِو تا اَرگِ بم؛ از بمبئی تا انزلی؛بینِشمعو مُشتِطوفان؛ قاصدکبا گردبادسایههایی نرمتن با سایههایی هیکلی......ماتومعصومانه،محوِ صحبتِمنشد نگارساکت و مظلوم، همچون یک کلاسِ اوّلی...توی یک دست، آبسیب؛ آن دست، طبِ بوعلی:مینشینم همچو گَرد و خاک، رویصندلیباز خوابم میبَرَد؛ یک کافهدر قطبشمالصاحبِکافه، کمیکمحرف؛ عشقِ جدولیصرفهجوییدر سخن،در قالبِ خیر و بلیدوستمداری؟اگر خیر است، ترجیحاً بلی!□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
● شیخ اجل؛ حضرت سعدی○ سدهٔ هفتموجودی دهد روشنایی به جمع:که سوزیش در سینه باشد چو شمعشنیدم که در دشتِ صنعا، جُنِید:سگی دید برکنده دندان ز صیدز نیروی سرپنجهٔ شیرگیر:فرومانده، عاجز چو روباهِ پیرچو مسکین و بیطاقتش دید و ریش:بدو داد، یکنیمه از نانِ خویششنیدم که میگفت و خون میگریست:"که داند که بهتر ز ما هر دو، کیست...!؟"بهظاهر، من امروز از او بهترم؛دگر تا چه رانَد قضا، بر سرم...از آن، بر ملایک، شرف داشتند:که خود را بِه از سگ، نپنداشتند...@amir1972diba
● شاهرخ مسکوب:○ نویسنده، شاهنامهپژوه و مترجم فقید معاصر/ ایرانیفردای من کِی وَ در کجاست؟هم، زمانش مبهم است و هم مکانش؛ برای همین، از ترسِ روزِ بدتر و جایِ بدتر، میخواهم همین امروز و همینجا، با وجودِ تلخکامی، در من، پایدار شود و جایی برای آینده، نگذارد. شنیده بودم که پیرها آینده ندارند؛ در، گذشته بهسر میبرند؛ ولی من هنوز احساس پیری نمیکنم. یکچیزهایی هست که باید بنویسم و چیزهایی برای دیدن.این روزها میل نوشتن، وجود دارد؛امّا حسِ نوشتن، وجود ندارد.فکرهایی هست که هنوز در سر، جا دارد؛ به قلب، نرسیده و همراهِ خون، در رگها ندویده، در گوشتِ تنم حس نمیکنمشان؛دردناکنیستند و پوستِتنرا نمیشکافند.@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «بر تخت مینشینم و شاهانه میکِشم: دستی به کِتف و کولِ پلنگِ پتوی خویش در بارِ من بسا عرقِ بیدمشک و بس! میلرزم از تجاربِ یخبادِ گرگومیش... بر تخت، میپَلَنگم و میماهم و پتو: از شدتِ تعرقِ من، غرق میشود من، مجمعالجزایرِ خوابم؛ یواشتر...! امّا پلنگ، تیزتر…»
بر تخت مینشینم و شاهانه میکِشم:دستی به کِتف و کولِ پلنگِ پتوی خویشدر بارِ من بسا عرقِ بیدمشک و بس!میلرزم از تجاربِ یخبادِ گرگومیش...بر تخت، میپَلَنگم و میماهم و پتو:از شدتِ تعرقِ من، غرق میشودمن، مجمعالجزایرِ خوابم؛ یواشتر...!امّا پلنگ، تیزتر از باد، میدود...........□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba