ای دورتر از چینِ کهندامنِ مهتاب!نزدیکتر از ترجمهٔ روشنِ مهتاب!از سینهٔ مادر، تو چه نوشیدهای، ای ماه!کِت، هیبتِ شیر است و جلای تنِ مهتاب؟بی چشمِ تو، دنیا همه از چشمِ من افتاد؛چون دکمهٔ افتادهٔ پیراهنِ مهتاباز فاجعهٔ اُنس و جدایی، چه بگویم:تابیدن و یکباره نتابیدنِ مهتابنالید پلنگی، شبِ مرگش، نوکِ کوهی:"یکبوسه، نشد سهمِ من از گردنِ مهتاب"□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
من از زندگی چیز زیادی نمیخواستم، در واقع من سالها بود به این نتیجه رسیده بودم که اگر از زندگی چیز زیادی بخواهم زندگی هم از من چیزهایی خواهد خواست که خیلی خوب میدانستم نمیتوانم از عهدهشان بربیایم. با زندگیام رفتار مسالمتآمیزی داشتم. به او فشار نمیآوردم تا مجبور نباشم فشار او را تحمل کنم.📙سه گزارش کوتاه دربارهی نوید و نگار#مصطفی_مستور@bookhapdf