اشعار امیرحسین دیبایی pinned «ای دورتر از چینِ کهندامنِ مهتاب! نزدیکتر از ترجمهٔ روشنِ مهتاب! از سینهٔ مادر، تو چه نوشیدهای، ای ماه! کِت، هیبتِ شیر است و جلای تنِ مهتاب؟ بی چشمِ تو، دنیا همه از چشمِ من افتاد؛ چون دکمهٔ افتادهٔ پیراهنِ مهتاب از فاجعهٔ اُنس و جدایی، چه بگویم: تابیدن…»
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «بر تخت مینشینم و شاهانه میکِشم: دستی به کِتف و کولِ پلنگِ پتوی خویش در بارِ من بسا عرقِ بیدمشک و بس! میلرزم از تجاربِ یخبادِ گرگ و میش بر تخت، میپَلَنگم و میماهم و پتو: از شدتِ تعرقِ من، غرق میشود من، مجمع الجزایرِ خوابم؛ یواش تر! امّا پلنگ، تیزتر…»
بر تخت مینشینم و شاهانه میکِشم:دستی به کِتف و کولِ پلنگِ پتوی خویشدر بارِ من بسا عرقِ بیدمشک و بس!میلرزم از تجاربِ یخبادِ گرگ و میشبر تخت، میپَلَنگم و میماهم و پتو:از شدتِ تعرقِ من، غرق میشودمن، مجمع الجزایرِ خوابم؛ یواش تر!امّا پلنگ، تیزتر از باد، میدود...........□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
چه میشد اگر چهرهٔ آدمی بهاندازهٔ کافی، بیانگر رنجَش بود؟ اگر تمام آشفتگی درونیاش در حالتِ چهرهاش عینیّت مییافت؟ آیا باز هم میتوانستیم با او گفتوگو کنیم؟ آیا در اینصورت، هنگام گفتوگو صورتمان را با دست نمیپوشاندیم...؟زندگی واقعاً ناممکن بود؛ اگر بیکرانگیِ رنجهای پنهان در سینهمان، بهتمامی، در خطوط چهرهمان نمایان میشد.🇷🇴 امیل چوران@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «دنیای من، اتاقِ پذیراییِ تو بود؛ در کل، قرار بود پذیرایِ هم شویم در خویش، گشتهایم مچاله؛ که لقمهوار: صیدِ لذیذ و وعدهٔ شامِ عدم، شویم...!؟ □ امیرحسین دیبایی @amir1972diba»
دنیای من، اتاقِ پذیراییِ تو بود؛در کل، قرار بود پذیرایِ هم شویمدر خویش، گشتهایم مچاله؛ که لقمهوار:صیدِ لذیذ و وعدهٔ شامِ عدم، شویم...!؟□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba