#نورباعیتقویم مگراز آهن است اوراقش...!؟سمسار، همینکه دست زد،دیسک بُرید□ امیرحسین دیبایی@amir1972di…
انتشار: 2026/08/14 13:31 UTCدریافت: 2026/08/15 17:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 17:02 UTC
#نورباعیتقویم مگراز آهن است اوراقش...!؟سمسار، همینکه دست زد،دیسک بُرید□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 2 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — اشعار امیرحسین دیبایی
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «✔️ چند رباعی جدید الولاده ۱ ) هاج و ... با داد و هَوار و همهمه، جمله بساز! بی واج و هِجا و کلمه، جمله بساز! با مصرعِ روبرو، که فریاد زده: "جا نیست برای اینهمه"، جمله بساز...! ۲ مجنون که نه! شهروندِ صحرا شدهایم عاشق...!؟ نه! ولی فدای لیلا شدهایم آواره…»
✔️ چند رباعی جدید الولاده۱ ) هاج و ...با داد و هَوار و همهمه، جمله بساز!بی واج و هِجا و کلمه، جمله بساز!با مصرعِ روبرو، که فریاد زده:"جا نیست برای اینهمه"، جمله بساز...!۲مجنون که نه! شهروندِ صحرا شدهایمعاشق...!؟ نه! ولی فدای لیلا شدهایمآواره که نه! چطور توضیح دهم...!؟مانند سؤالهای بیجا، شدهایم...۳در چشمِ تو، چیزیست فراتر ز نگاهجانم، شده میخانه از این طرزِ نگاهطفل است دلم؛ گناه دارد! نزنش!گویند: گناه، خفته بر مرزِ نگاه...۴مجنونصفتی، جنونِ اَدواری نیست؛با توست تمامِ عمر و تکراری نیستمن تکیه به دولتِ جنون، دارم و بس!با مجلسِ تکیهدولتم، کاری نیست...۵نامم وسطِ ترانهٔ خویش ببَر!تا دامنههای شانهٔ خویش ببَر!تو، دُرِ یتیمی؛ خودِ دریا میگفت؛زودم به یتیمخانهٔ خویش ببَر...!۶زوجِ "عطش و فاصله"، آدمخوارند؛چیزی ز تو، بهرِ دیگران، نگذارندمُردَم ز غمت؛ نفَس چرا هست!؟ این را:هر دم، دم و بازدم، بهرویم، آرند...□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
● طغرای مشهدی○ سدهٔ یازدهمز بهرِ نامهبَری تا به بامِ دلبرِ ما:هزار چرخ زند، از شعف، کبوترِ ما@amir1972diba
از تخت خوابتان در هتل بتوانید برج ایفل را ببینید یا نبینید واقعاً اهمیتی ندارد؛اینکه بتوانید خواب عمیقی داشته باشید بسیار مهمتر است.📙هنر شفاف اندیشیدن#رولف_دوبلی@bookhapdf
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «✔️ جوشِ مصنوعی فیلسوفانه نشستم چون شبح بر صندلی؛ مشکلی هرگز ندارد فلسفه، با تنبلی؛ با نوازشکردنِ خود در غریبیهای محض با شنا و شیرجه در خوابهای مخملی... ناگهان خوابم ربود و خواب دیدم، آمدی: از جواهردِه، شبی، با پرتقالِ جنگلی . . . . . وَه! چه خوابی…»
✔️ جوشِ مصنوعیفیلسوفانه نشستم چون شبح بر صندلی؛مشکلی هرگز ندارد فلسفه، با تنبلی؛با نوازشکردنِ خود در غریبیهای محضبا شنا و شیرجه در خوابهای مخملی...ناگهان خوابم ربود و خواب دیدم، آمدی:از جواهردِه، شبی، با پرتقالِ جنگلی.....وَه! چه خوابی بود و زان خوشتر، سلامِ آن نگار؛خوابِعاشق،مخملی؛ لحنِ نگارَش،صیقلیگفت: عشقِ منبهتو، فوقِ پرستیدن شده!شکلیاز شِرکِ خفی؛ یک پلّه تا شِرکِ جَلیبعد از آن،از جنگِترکیبی، مُفصّل،بحثشداحتمالِ حمله!؟ قطعاً! حملهٔ قلبی، ولی!جنگِ اصلی، جنگِ بیتَه، بینِ مرگ و زندگیست؛از ژِنِو تا اَرگِ بم؛ از بمبئی تا انزلی؛بینِشمعو مُشتِطوفان؛ قاصدکبا گردبادسایههایی نرمتن با سایههایی هیکلی......ماتومعصومانه،محوِ صحبتِمنشد نگارساکت و مظلوم، همچون یک کلاسِ اوّلی...توی یک دست، آبسیب؛ آن دست، طبِ بوعلی:مینشینم همچو گَرد و خاک، رویصندلیباز خوابم میبَرَد؛ یک کافهدر قطبشمالصاحبِکافه، کمیکمحرف؛ عشقِ جدولیصرفهجوییدر سخن،در قالبِ خیر و بلیدوستمداری؟اگر خیر است، ترجیحاً بلی!□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba