«چشمه گفتوگو» جایی است که مردم جان کاشتند و مهربانی جوانه زد.یک فصل دیگر از کتاب چشمه گفتگو:چشمها…
انتشار: 2026/07/12 07:09 UTC
«چشمه گفتوگو» جایی است که مردم جان کاشتند و مهربانی جوانه زد.یک فصل دیگر از کتاب چشمه گفتگو:چشمهای که آینده را تمرین میکند.گاهی از من میپرسند:«چشمه گفتوگو امروز به کجا رسیده است؟»اما من بیشتر به پرسش دیگری فکر میکنم:چشمه گفتوگو میتواند ما را به کجا ببرد؟من هیچگاه این پروژه را پایانیافته ندیدهام.چشمه گفتوگو یک سازه نیست که روزی افتتاح شود و تمام.یک موجود زنده است.رشد میکند.یاد میگیرد.تغییر میکند.و با انسانهایی که به آن میآیند، هر روز دوباره متولد میشود.از همان سالهای نخست، در ذهنم روشن بود که این دره فقط برای امروز ساخته نمیشود.میخواستم فرزندان ما نیز روزی زیر سایه درختانی بنشینند که ما کاشتهایم.میخواستم نوههای ما روی سنگهایی بنشینند که امروز با دست جابهجا کردهایم.اگر انسان فقط برای زمان خودش بسازد، معمار نیست؛ مصرفکننده است.معمار آینده، برای کسانی میسازد که شاید هرگز او را نبینند. همیشه گفتهام:چشمه گفتوگو یک نسخه نیست؛ یک الگوست.اگر فردا در تبریز، شیراز، زاهدان، رشت، اهواز یا هر روستای کوچک ایران، گروهی از مردم دور هم جمع شوند و با احترام به طبیعت، فضایی برای گفتوگو، مهربانی و همافزایی بسازند، من احساس میکنم چشمه گفتوگو به مقصد خود رسیده است.قرار نیست همه جا شبیه این دره باشد.هر سرزمین، روح خودش را دارد.هر اقلیم، زبان خودش را دارد.اما اندیشه میتواند مشترک باشد.سالها درباره توسعه حرف زدهایم.اما شاید زمان آن رسیده باشد که از توسعه رابطههای انسانی نیز سخن بگوییم.شهری که فقط خیابانهایش توسعه پیدا کند، شهر کاملی نیست.شهری که فقط ساختمانهایش بلندتر شوند، لزوماً شهر بهتری نیست.توسعه واقعی، آن روز آغاز میشود که انسانها بیشتر به یکدیگر اعتماد کنند.بیشتر گفتوگو کنند.بیشتر همکاری کنند.و بیشتر احساس کنند که این شهر، خانه مشترک همه آنهاست.ما در چشمه گفتوگو تنها سنگ ها را چیدمان نکردیم و درخت نکاشتیم، بلکه جانمان را کاشتیم،برای همین:من آرزو دارم روزی شهرداریهای ایران، در کنار ساخت خیابان و پل، ساختن «فضاهای گفتوگو» را نیز بخشی از وظیفه خود بدانند.نه فقط پارک.نه فقط فضای سبز.بلکه مکانهایی که انسان را به نشستن، شنیدن و همدلی دعوت کنند.زیرا جامعهای که گفتوگو را تمرین کند، بسیاری از بحرانهایش را پیش از آنکه به نزاع تبدیل شوند، حل خواهد کرد.که اگر چنین شود جان ما یاران گفتوگو هم سبز خواهد شد.چشمه گفتوگو جایی است که مردم جان کاشتند و مهربانی جوانه زد.چشمه گفتوگو، برای من یک پروژه عمرانی نیست.یک پروژه فرهنگی است.یک پروژه آموزشی است.یک پروژه اجتماعی است.و شاید بیش از همه، یک پروژه امید است.امیدی که میگوید هنوز هم میتوان با دستهای خالی، کارهای بزرگ انجام داد.هنوز هم میتوان بدون خشونت، تغییر آفرید.هنوز هم میتوان بدون نفرت، اثر ماندگار گذاشت.هنوز هم می توان بجای آسیب زدن به یکدیگر، کنار هم نشست و گفت و گو کرد و مهربان تر شد.هنوز هم می توان بدون ویران کردن ساخت.من آینده را در این میبینم که هزاران انسان، هر کدام چشمه کوچکی از گفتوگو، عشق، مهربانی، رواداری و همافزایی را در محله خود، شهر خود و دل خود جاری کنند.آن روز، دیگر لازم نیست همه به مشهد بیایند تا چشمه گفتوگو را ببینند.زیرا هر شهر، چشمه گفتوگوی خودش را خواهد داشت.و شاید آن روز، بزرگترین آرزوی من برآورده شده باشد.در این خاکدر این خاکدر این مزرعه پاکبجز مهر به جز عشق دگر بذر نکاریم.محسن موسوی زاده

