بررسی علمی #پریود یا چرخهی #قاعدگی پریود بخشی از چرخهی قاعدگی است. چرخهای که تکامل علاوه بر انسا…
انتشار: 2026/08/22 08:09 UTCدریافت: 2026/08/23 03:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 03:20 UTC
بررسی علمی #پریود یا چرخهی #قاعدگی پریود بخشی از چرخهی قاعدگی است. چرخهای که تکامل علاوه بر انسان ، اون رو برای بعضی از میمونها ، بعضی از خفاشها و گونه خاصی از موش ها هم تدارک دیده ، این ویدیو توضیح اتفاقات این چرخه است.⚛ @AndisheKonim
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 7 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — اندیشیدن، تنها راه نجات
#نئاندرتالها پیش از ناپدیدشدن، از نظر ژنتیکی در حال فروپاشی نبودند. یکی از فرضیههای مطرح دربارهٔ ناپدیدشدن نئاندرتالها این بوده است که جمعیتهای کوچک و پراکندهٔ آنها بهتدریج گرفتار درونآمیزی، کاهش تنوع ژنتیکی و افزایش بار ژنتیکی شدهاند. از دیدگاه ژنتیک…ادامهی پست فوق : 👆👇ادامه بررسی:بااینحال، این اتصال الزاماً به معنای یک جمعیت کاملاً یکپارچه و دائماً در حال اختلاط نیست؛ الگوی مشاهدهشده بیشتر با اتصال منطقهای و جابهجاییهای دورهای سازگار است که احتمالاً تحت تأثیر گسترش و انقباض جمعیتها در پاسخ به تغییرات اقلیمی قرار داشته است. پژوهشگران سپس یک سؤال مهمتر را مطرح کردند: حتی اگر درونآمیزی شدید دیده نشود، آیا ممکن است در طول زمان بار ژنتیکی زیانبار در نئاندرتالها افزایش یافته باشد؟ این پرسش اهمیت زیادی دارد، زیرا کاهش اندازهٔ مؤثر جمعیت میتواند کارایی انتخاب طبیعی در حذف برخی جهشهای زیانبار را کاهش دهد. در چنین شرایطی، انتظار میرود بخشی از تغییرات زیانبار در جمعیت باقی بمانند و بهتدریج بر بار ژنتیکی بیفزایند. نویسندگان برای آزمون این احتمال، چند شاخص مستقل از جمله نسبت تغییرات missense(دگرمعنا) به synonymous(هممعنا) و معیارهای محافظت تکاملی را بررسی کردند. نتیجه این بود که افزایش معناداری در بار ژنتیکی میان نئاندرتالهای قدیمیتر و متأخرتر مشاهده نشد. این یافته در کنار دو مشاهدهٔ دیگر اهمیت پیدا میکند: نویسندگان نه افزایش مشخصی در قطعات طولانی HBD یافتند و نه کاهش معنیداری در هتروزیگوسیتی. بنابراین سه خط شواهد(درونآمیزی اخیر، تنوع ژنتیکی و بار ژنتیکی)در مجموع با مدلی که در آن نئاندرتالهای شمالغرب اروپا بهتدریج بر اثر یک فرایند ژنتیکی خودتقویتشونده دچار فروپاشی شدهاند، سازگاری خوبی ندارند. مقاله البته ادعا نمیکند که نئاندرتالها از نظر ژنتیکی کاملاً سالم یا از خطر انقراض مصون بودهاند؛ نتیجهٔ دقیقتر این است که دادههای موجود با کاهش تدریجی تنوع ژنتیکی و تجمع بار ژنتیکی بهعنوان عامل اصلی ناپدیدشدن این جمعیتها سازگار نیستند. این تمایز بسیار مهم است، زیرا رد یک سازوکار با اثبات سازوکار دیگر تفاوت دارد. اگر دادهها نشان دهند که "فروپاشی ژنتیکی ناشی از درونآمیزی" توضیح کافی برای ناپدیدشدن نئاندرتالهای شمالغرب اروپا نیست، از این امر نمیتوان مستقیماً نتیجه گرفت که Homo sapiens عامل انقراض آنها بوده است. ناپدیدشدن نئاندرتالها احتمالاً مسئلهای چندعاملی است که میتواند شامل تغییرات اقلیمی، نوسان اندازهٔ جمعیت، تغییر دسترسی به منابع، ساختار فضایی جمعیتها، رقابت یا همزیستی با انسانهای مدرن و سایر عوامل بومشناختی و جمعیتی باشد. این مطالعه اساساً دربارهٔ یک بخش از این مسئله، یعنی وضعیت ژنتیکی نئاندرتالهای متأخر شمالغرب اروپا، اطلاعات تازهای ارائه میکند، نه یک پاسخ نهایی به کل معمای انقراض. رابطهٔ نئاندرتالها با انسانهای مدرن نیز در همین زمینه جالب است. نئاندرتالها و انسانهای مدرن در برخی مناطق اروپا از نظر زمانی با یکدیگر همپوشانی داشتند و میدانیم که در تاریخ تکاملی این دو دودمان، آمیختگی ژنتیکی رخ داده است. بااینحال، در هیچیک از ژنومهای نئاندرتالی بررسیشده در این مطالعه، شواهدی از gene flow اخیر از انسانهای مدرن به نئاندرتالها پیدا نشد. این نتیجه نشان نمیدهد که در شمالغرب اروپا هیچ تماس یا آمیزشی رخ نداده است؛ بلکه نشان میدهد در نمونههای بررسیشده، ردپای ژنتیکی چنین جریان ژنی قابل شناسایی نیست. نویسندگان همچنین نتیجه میگیرند که جریان ژنیای که بخشهایی از نیاکان نئاندرتالی انسانهای امروزی را ایجاد کرده است، احتمالاً عمدتاً خارج از شمالغرب اروپا رخ داده است. در نتیجه، مهمترین دستاورد این مقاله شاید نه پاسخ به سؤال «چرا نئاندرتالها منقرض شدند؟»، بلکه اصلاح تصویری باشد که از جمعیت نئاندرتال در واپسین مرحلهٔ تاریخش داریم. دادههای قبلی، بهویژه از نئاندرتالهای آلتای، تصویری از گروههایی کوچک و بهشدت درونآمیخته ارائه میکردند. اما مطالعهٔ جدید نشان میدهد که این وضعیت را نمیتوان بهسادگی به تمام نئاندرتالها تعمیم داد. نئاندرتالهای متأخر شمالغرب اروپا تنوع ژنتیکی بیشتری داشتند، نشانههای درونآمیزی شدید اخیر را نشان نمیدادند و میان گروههای مختلف آنها اتصال ژنتیکی وجود داشت. بنابراین، تاریخ جمعیتی نئاندرتالها بسیار ناهمگونتر از یک روایت سادهٔ «جمعیت کوچک ← درونآمیزی ← فروپاشی ژنتیکی ← انقراض» بوده است.مقاله نمیگوید درونآمیزی هرگز در نئاندرتالها رخ نداده، نمیگوید هیچ نقش جمعیتشناختی نداشته، و مهمتر از همه، نمیگوید علت انقراض نئاندرتالها را پیدا کرده است. آنچه نشان میدهد این است که دستکم در این بخش از جمعیت نئاندرتالهای متأخر اروپا، ردپای ژنتیکیِ مورد انتظار برای یک فروپاشی تدریجی ناشی از درونآمیزی و تجمع بار ژنتیکی مشاهده نمیشود. ⚛ @AndisheKonim
#نئاندرتالها پیش از ناپدیدشدن، از نظر ژنتیکی در حال فروپاشی نبودند.یکی از فرضیههای مطرح دربارهٔ ناپدیدشدن نئاندرتالها این بوده است که جمعیتهای کوچک و پراکندهٔ آنها بهتدریج گرفتار درونآمیزی، کاهش تنوع ژنتیکی و افزایش بار ژنتیکی شدهاند. از دیدگاه ژنتیک جمعیت، چنین فرایندی از نظر نظری کاملاً امکانپذیر است: هنگامی که اندازهٔ مؤثر یک جمعیت کاهش پیدا میکند و افراد خویشاوند با یکدیگر تولیدمثل میکنند، احتمال هموزیگوسشدن بخشهایی از ژنوم افزایش مییابد. این وضعیت میتواند باعث آشکارشدن برخی آللهای زیانبار مغلوب و در نتیجه کاهش برازندگی جمعیت شود؛ پدیدهای که با عنوانInbreeding depressionشناخته میشود. برخی نئاندرتالهای شرق اوراسیا، بهویژه نمونههایی ازDenisova & Chagyrskayaدر منطقهٔ آلتای، واقعاً نشانههایی از چنین جمعیتهای کوچک و درونآمیختهای نشان دادهاند. از همینجا این فرضیه شکل گرفت که شاید نئاندرتالها در واپسین مرحلهٔ تاریخ خود در سراسر اوراسیا وارد نوعی چرخهٔ انقراض ژنتیکی شده بودند. اما مطالعهٔ جدید منتشرشده در نشریهی علمیNatureنشان میدهد که نمیتوان این الگو را به همهٔ نئاندرتالها تعمیم داد. پژوهشگران DNA مربوط به ۲۷ نئاندرتال از ده محوطهٔ باستانشناختی در بلژیک و فرانسه را بررسی کردند؛ منطقهای که بهدلیل تراکم بالای محوطههای تقریباً همزمان، امکان مطالعهٔ ساختار جمعیتی نئاندرتالهای متأخر را در مقیاس منطقهای فراهم میکند. یکی از مهمترین دستاوردهای مطالعه، تعیین توالی ژنوم با پوشش بالا از فردی موسوم بهGoyet Q56-1 or GN1است که حدود ۴۵ هزار سال پیش میزیسته و پنجمین ژنوم نئاندرتالی با پوشش بالای توالییابیشده محسوب میشود. این مجموعهٔ داده امکان مقایسهٔ مستقیمتر میان نئاندرتالهای متأخر غرب اروپا و نئاندرتالهای شناختهشدهٔ آلتای را فراهم کرد. یکی از مهمترین نتایج این مقایسه به هموزیگوسیتی ناشی از تبار مشترک اخیر مربوط میشود. هنگامی که دو والد خویشاوند نزدیک باشند، فرزندان میتوانند قطعات طولانیتری از ژنوم را دریافت کنند که در آنها دو نسخهٔ کروموزومی از یک نیای مشترک آمدهاند؛ این قطعات را میتوان بهصورتHomozygosity-by-descent (HBD) شناسایی کرد. در نئاندرتالهایChagyrskaya 8 و Denisova 5قطعات طولانی HBD بهوضوح دیده میشود و این الگو با درونآمیزی نسبتاً اخیر میان خویشاوندان نزدیک سازگار است. اما در GN1 چنین افزایشی در قطعات بسیار طولانی دیده نشد و الگوی آن به نئاندرتالVindija 33.19در کرواسی نزدیکتر بود. بنابراین دادهها از این فرض پشتیبانی نمیکنند که نئاندرتالهای متأخر شمالغرب اروپا در نسلهای نزدیک به زمان خود، بهطور گسترده میان خویشاوندان بسیار نزدیک تولیدمثل میکردهاند. این نتیجه البته به معنای آن نیست که نئاندرتالهای شمالغرب اروپا هیچگاه درونآمیزی نداشتهاند. ژنتیک جمعیت اجازه نمیدهد از نبود یک امضای خاص در یک مجموعهٔ نمونهبرداریشده، چنین نتیجهٔ مطلقی بگیریم. معنای دقیقتر یافته این است که در این جمعیت، شواهدی از درونآمیزی بسیار اخیر و شدید، مشابه آنچه در برخی نئاندرتالهای آلتای مشاهده شده، وجود ندارد. این تمایز مهم است، زیرا «درونآمیزی» یک متغیر صفر و یک نیست؛ شدت، زمان و تداوم آن اهمیت دارد. یک جمعیت میتواند گاهبهگاه درونآمیزی داشته باشد، بدون آنکه به سطحی برسد که ساختار ژنومی آن را بهشدت دگرگون کند. بنابراین، نتیجهٔ مطالعه رد وجود درونآمیزی نیست، بلکه رد این ایده است که درونآمیزی شدید و اخیر یک ویژگی عمومی همهٔ گروههای نئاندرتال بوده است. اما یافتهٔ مهمتر شاید چیزی باشد که دربارهٔ اندازه و ارتباط جمعیتها به ما میگوید. اگر گروههای نئاندرتال کاملاً کوچک، منزوی و از نظر تولیدمثلی بسته بودند، انتظار میرفت نشانههای بیشتری از خویشاوندی نزدیک و کاهش تنوع ژنتیکی مشاهده شود. دادههای جدید چنین تصویری را تأیید نمیکنند. نئاندرتالهای شمالغرب اروپا از نظر ژنتیکی با یکدیگر ارتباط داشتند و نویسندگان از الگویی سخن میگویند که با جمعیتهای بزرگتر یا دستکم بهترمتصلشده سازگار است. آنها در عین حال تفاوتهای منطقهای را نیز مشاهده کردند و نتیجه گرفتند که نئاندرتالهای غربی را نمیتوان صرفاً مجموعهای از گروههای کاملاً منزوی در نظر گرفت. این موضوع با مفهومGene flowاهمیت بیشتری پیدا میکند. هنگامی که افراد از یک گروه به گروه دیگر جابهجا میشوند و تولیدمثل میکنند، ژنها نیز میان جمعیتها منتقل میشوند و این فرایند میتواند از انباشت سریع هموزیگوسیتی و کاهش تنوع جلوگیری کند. نویسندگان مطالعه نتیجه میگیرند که میان گروههای نئاندرتال در شمالغرب اروپا اتصال ژنتیکی قابلتوجهی وجود داشته است.⚛ @AndisheKonimادامه در پست بعدی 👇
نسل جدید چپگرایان بربرهایی میان ما#چپول⚛ @AndisheKonim
🌐 از ملا عمر تا استالین؛ چرا حکومتها مرگ رهبران خود را پنهان میکنند؟در حکومتهای شخصمحور دیکتاتوری همچنین در سازمانهای شورشی و ایدئولوژیک( مانند مجاهدین خلق) ، مشروعیت نظام به شخص رهبر گره خورده است و به همین دلیل مرگ رهبر ممکن است این پرسش را دستکم در حلقه نزدیک به قدرت ایجاد کند که «حالا چه کسی حق حکومت دارد؟»پنهان کردن مرگ رهبر یا ایجاد ابهام درباره وضعیت او، از چند روز تا چند ماه بویژه برای کسانی مفید است که برسر قدرت رقابت میکنند. این کار درواقع با هدف «خریدن زمان» انجام میشود تا در این مدت جانشین تعیین و ساختار قدرت بازآرایی شود.⚛ @AndisheKonim
مغز برای دیدن، همیشه به چشم نیاز ندارد👁انسان با کلیکهای دهانی و تحلیل پژواک میتواند محیط را تشخیص دهد. مهارتی به نام پژواکیابی که افراد بینا و نابینا با حدود ۱۰ هفته تمرین میآموزند.🧠این آموزش حتی ساختار و عملکرد مغز را نیز سازماندهی مجدد میکند؛ V1 (قشر بینایی اولیه) و A1 (قشر شنوایی اولیه) دچار تغییرات ساختاری و عملکردی میشوند و جالب اینکه V1 به پژواکهای صوتی نیز حساسیت پیدا میکند.▫️در دلفینهای پژواکیاب نیز ارتباط میان سامانه شنوایی و مخچه قویتر است؛ ساختاری که علاوه بر کنترل حرکت، در یکپارچهسازی اطلاعات حسی حرکتی و پیشبینی سریع نیز نقش دارد.✅جالب اینجاست که این سازگاریها بیشتر در مدارهای مرتبط با حس پیکری و لمس دیده میشوند. مغز با ترکیب اطلاعات شنوایی، حسی و حرکتی، تصویری از محیط اطراف میسازد؛ قابلیتی که در انسان از طریق یادگیری شکل میگیرد و در دلفینها طی میلیونها سال دگرگشت، بهطور تخصصی تکامل یافته است.✍ نویسنده : مریم شیخ📚 گردآورنده : رضا ترابیکیا✂️ ویراستار : سوشیانت عبداللهی خاستگاه : 👉⚛ @AndisheKonim
از مرزهای صلب تا طیف روانشناختی ، #هنر چیست و خاستگاه آن کجاست؟تعریف هنر همواره یکی از پیچیدهترین چالشهای اندیشه بشری بوده است. نگاه سنتی تلاش میکرد هنر را در چارچوبهای صلب و انسانمحور محصور کند؛ تعاریفی که هنر را انحصاریِ «نیت آگاهانه»، «دستساز بودن» یا «فاعلِ خلاق انسانی» میدانستند. اما مواجهه با پدیدههای نوظهور، این تعاریف کلاسیک را با چالشهای جدی روبهرو کرده است.تناقض در تعاریف انسانمحور اگر شرط لازم برای هنری بودن یک اثر را داشتن «آگاهی و نیت انسانی» بدانیم، در توضیح بسیاری از پدیدهها دچار تناقض میشویم. تابلویی که توسط هوش مصنوعی خلق میشود، نقاشیهای انتزاعی یک شیمپانزه، یا عکس سلفی یک میمون، همگی میتوانند همان حس حیرت، فرم زیباشناختی و درگیری ذهنی را ایجاد کنند که اثر یک نقاش بزرگ ایجاد میکند. اگر مخاطب بدون دانستن منشأ اثر، همان تجربه عمیق را از سر بگذراند، نادیده گرفتن آن صرفاً به دلیل «غیرانسانی بودن سازنده»، نوعی تعصب زیستشناختی است.هنر به مثابه یک تجربه روانشناختی وقتی هنر را نه یک «شیء با شناسنامه مشخص»، بلکه یک «کیفیت مواجهه و اثر روانشناختی روی ذهن» تعریف کنیم، زاویه دید تغییر میکند. در این دیدگاه، هنری بودن یک خصوصیت ذاتی در خودِ پدیده نیست، بلکه رویدادی است که در سوژه (ذهن بیننده) رخ میدهد. هر آنچه بتواند ذهن را از ادراک روزمره جدا کرده و آن را درگیر فرم، معنا، احساس یا حیرت کند، واجد کیفیت هنری است.هنر؛ یک طیف سیال، نه یک ظرف محصور تاریخ هنر چیزی نیست جز تاریخِ شکستن مرزهای خود. از هنر فیگوراتیو تا انتزاعی، و از بازنمایی تا آثار حاضریاد (Readymade) مارسل دوشان، هنر دائماً از تعاریف قبلی خود فرار کرده است.بنابراین، هنر مرز صلب ندارد، بلکه یک طیف (Continuum) است:در یک سوی این طیف، آثاری قرار دارند که حاصل دیالوگ آگاهانه میان دو ذهن انسانی هستند.در سوی دیگر، پدیدههای طبیعی (مانند پرهای زرقوبرقدار یک پرنده یا فرمهای صخرهای)، آثار هوش مصنوعی و خلقیات حیوانات قرار میگیرند.هرچند پدیدههای طبیعی یا غیرانسانی فاقد «نیت و جهانبینی انتزاعی» هستند، اما به دلیل فعالکردن تجربه زیباشناختی در ذهن انسان، روی همین طیف جای میگیرند. هنر در نهایت، نه یک فرمول ریاضی ثابت، بلکه جاری شدن معنا و زیبایی در بستر ادراکِ روانشناختی انسان است.⚛ @AndisheKonim
