خانم! آقا!شما کلمات ما را ندیدهاید؟از آخرین یادداشتی که نوشتهایم، قریب به پنج ماه میگذرد.شما کلم…
انتشار: 2026/06/30 17:02 UTCدریافت: 2026/08/15 01:04 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:04 UTC
خانم! آقا!شما کلمات ما را ندیدهاید؟از آخرین یادداشتی که نوشتهایم، قریب به پنج ماه میگذرد.شما کلمات ما را ندیدهاید؟ کلمات ما کجاست؟ به کجا سفر کردهاند این کلمات ما؟ میخواهیم بنویسیم و حروف روی هم میلغزند و از دستانمان مثل ماهی میجهند و فرار میکنند. میخواهیم بگوییم جنگ، بگوییم دی، بگوییم مرگ، بگوییم خون، بگوییم گلوله و انگار همهٔ این کلمات رنگ باختهاند به یک تصویر غبار آلود نامفهوم.جنگ، دیگر «جنگ» نیست. روزمرهای است بین بقیهٔ روزمرگیها. مرگ، دیگر «مرگ» نیست. روایت دو شب و چند ثانیه است. روایت مرگ هزاران تن در نیمهشب و مرگ صدوشصتوهشت کودک در روز روشن. چه کلمهای را هنوز میشود نوشت که مبتذل نشده باشد؟ که تار و پودش یکی نشده باشد با لحظهبهلحظهٔ زندگی هر روزمان؟شاید مصیبت، خودِ این اتفاقها نبود. شاید مصیبت این بود که هیچکدامشان فرصت نکردند به روایت تبدیل شوند. و هیچ کداممان وقت نکردیم روایتی بنویسیم.دی، هنوز تمام نشده بود که اتفاق بعدی از راه رسید. هنوز دهانمان پر بود از یک اسم که اسم دیگری آمد و جایش را گرفت. هنوز داشتیم یاد میگرفتیم با یک سوگ زندگی کنیم که سوگ بعدی از راه رسید و قبلی را زیر خودش دفن کرد. ما نه فرصت عزاداری داشتیم، نه فرصت فهمیدن، نه حتی فرصت پیدا کردن یک کلمه.و آدم اگر نتواند برای آنچه از سر گذرانده کلمه پیدا کند، کمکم شک میکند که اصلاً چیزی از سر گذرانده است.و بعد، وسط همین بیکلمگی، اینترنت هم قطع شد. نه یکبار، نه فقط برای چند ساعت؛ طوری که انگار کسی پردهای ضخیم کشیده باشد روی همهچیز. خبرها از ما دورتر شدند، صداها ناقص ماندند، تصویرها تکهتکه رسیدند و یا اصلاً نرسیدند. در آن خاموشیِ اجباری، جنگ فقط بیرون از ما نبود؛ در اتاقهایمان هم جا گرفت. آدم حس میکرد در خودش گیر افتاده است، در بدنی که راه خروجش را بستهاند. نه میشد درست دید، نه میشد درست شنید، نه میشد ….شاید برای همین است که این چند ماه، بیش از هر چیز، ماههای سکوت بودند. نه از آن سکوتهای شاعرانه، نه از آن سکوتهایی که معنی واحد و خاصی را مخابره کند؛ از آن دست سکوتهایی که حاصل خنثی شدن هزاران فریاد باهم است، سکوتی که حاصل تمام شدن است، تمام شدنِ هرچه برای زندگی و زنده ماندن به آن چنگ می زدیم؛ حاصل فراری است از واقعیتی که باور کردن آن بیشتر از ظرفیت ما تلخ است. سکوتِ ذهنی است که دیگر تحملِ پذیرش حادثهٔ بعدی را ندارد. سکوت جان و تنی که فرسوده است.میخواهیم تمام زورمان را جمع کنیم و کلمه قرض بگیریم، کلمه بسازیم، جملهها را کنار هم بگذاریم، فقط برای اینکه تکههای پراکندهٔ این چند ماه را از زیر آوار، از زیر خاک و خون و سکوت بیرون بکشیم. باید بگوییم، حرف بزنیم، بنویسیم. چرا که فراموشی، همیشه به نفع کسی تمام میشود که دوست دارد هیچچیز اتفاق نیفتاده باشد. رسالت بازماندگان، به یادآوردن است.@anjomane_pezeshki


