حکایات طنز قسمت نهم در آن لحظه، ماشین در پارکینگ کمیته بود و ما عملاً اسیر یک کارت پایان خدمتِ پیدا…
انتشار: 2026/08/15 17:05 UTCدریافت: 2026/08/19 12:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 12:55 UTC
حکایات طنز قسمت نهم در آن لحظه، ماشین در پارکینگ کمیته بود و ما عملاً اسیر یک کارت پایان خدمتِ پیدا و ناپیدا شده بودیم. این بار احمد را تنها به اتاق خواستند. من از پشت پنجره نگاهش میکردم و منتظر بودم ببینم چه میشود. در دل میگفتم: «خدایا، فقط کاری…حکایات طنز قسمت دهم: ادامه سفریکی دو ساعتی طول کشید که صافکار، شکل و شمایل ماشین را رو به راه کند؛ درحالی که ساعتی بود تاریکی مثل پتوی قیری روی همهجا سایه افکنده بود.حرکت کردیم. احمد با موهای بلند و صورتی که از سرما سرخ و سفید شده بود، پاچههای شلوارش را تا زانو بالا کشید، صندلی را تا جایی که میشد خواباند، پتو را تا روی سینهاش کشید و خواست بخوابد. جاده دوطرفه بود. چراغِ ماشینهایی که از روبرو میآمدند، مثل شبحهای آتشین، مستقیم به چشمان خستهی من حمله میکردند؛ خستگی تن و جانم را پر کرده بود.در همان لحظه، به احمد که صدای نفسهای منظمش از لای پتو پیچیده بود، حسودی میکردم. حسودیم نه از سرِ بخل، از سرِ حق بود؛ چون او خوابیده بود و من داشتم با چراغهای شبحواری که هی به چشمم تهاجم میکردند، میجنگیدم.یکی دو ساعت بعد، گردنهی بدرانلو و چمن بید را پشت سر گذاشتم و به نزدیکیهای جنگل گلستان رسیدم. هنوز فکر میکردم «الحمدلله، نیمی از راه ماند» که یک نور چشمکزن مخالف، و نور پنجرههای یک ساختمان کنار جاده، نشانه پاسگاه ایست بازرسی را نشان میداد ، سرعتم را کم کردم و کنار یک سربازِ لاغراندام و قدبلند، با چهرهی آفتابسوخته و خسته، ایستادم.سرباز آرام پرسید: «از کجا میآیی برادر؟»از همان لهجهی اولش فهمیدم ،،بلوچ است . لبخند زدم و گفتم: «بچهی زاهدانی؟ یا نهبندان؟»سرباز که از ایستادن در تنهاییِ نیمهشب خسته شده بود، نگاهش نرم شد و گفت: «از نهبندان.، شما از کجایید؟»من هم که همیشه به هنرِ «پسته تعارف کردن» ایمان داشتم، یک مشت پسته برداشتم و تعارفش کردم و گفتم: «ما هم بچهی نهبندانی هستیم… و از مشهد میآییم.»سرباز پستهها را با خوشحالی برداشت و توی جیبش ریخت؛ چشمش اما یکدفعه افتاد به… موهای بلند احمد که از زیر پتو بیرون زده بود، و ساقهایش که در نور کم جاده میدرخشیدند!سرباز با کمی شرم و تردید پرسید: «…خانومه؟»و اینجا بود که دیگر کار از کار گذشته بود. رگ شیطنت من گل کرد. ، با لبخندی از آن لبخندهایی که یعنی «اینجا همهچیز خودمانی است»، گفتم: «دوستمه.»سرباز از تعجب و خوشحالی، دهانش تا بناگوش باز شد و با ذوق، و اصرارِ ناتمامی که انگار پشت چراغ قرمز خواستهای کسی را صدا کنی، گفت: «میشه صورتشو ببینم؟»گفتم: «بله، چرا که نه! بیا از اینور.»سرباز با عجله دور زد تا از شیشهی کنار احمد او را ببیند. من هم خم شدم، شیشه را پایین کشیدم و با احتیاط، با آرامشِ یک شیطان حرفهای، گوشهی پتو را گرفتم تا آهسته چهرهی احمد نمایان شود. دیدنِ آن لحظه که سرباز، قیافهی ریش و سبیل احمد را میبیند…اما احمد از همان هولِ نیمهشب، پرید و با صدای مردانه و پُرِ خواب گفت: «ها؟ چی شده؟ چیه؟»سرباز بیچاره از دیدن قیافهی احمد و شنیدن صدای مردانهاش، یک متر عقب پرید و گفت: «این… این که… این… کجاییه؟!»انگار یک لحظه مغزش قفل کرده بود. من هم که دیگر داشتم از خنده میمردم، بلافاصله گفتم: «افغانیه!»احمد نگاهی تَپکارانه به من انداخت، بعد رو به سرباز کرد و گفت: «زر میزنه… خودش افغانیه!»سرباز که حالا دیگر ناخواسته وارد یک بازی طنزِ داروغهوآدمدزد شده بود، از احمد کارت شناسایی خواست. من هم دیگر قدرت کنترل خودم را نداشتم؛ سرم را گذاشتم روی فرمان و غش کردم از خنده. میخواستم نخندم، اما خنده امانم نمیداد و این خندهی من، بیشتر سرباز و احمد را به جان هم انداخت:یکی میگفت: «کارت شناسایی!» و دیگری با ناز و عصبانیت میگفت: «حتی اگه بازداشتم کنی، کارت نشانت نمیدهم!»من اگر دیر میفهمیدم، این شوخی کار دستمان میداد. وقت مصالحه بود؛ یعنی همان موقعی که خنده تمام شود و جواب قانون پس داده شود. یک مشت دیگر تخمه و پسته برداشتم، پیاده شدم، مستقیم رفتم و در جیب سرباز ریختم و برای اینکه موضوع را بخوابانم گفتم: «دمت گرم… بسشه!»انگار موضوع تمام شد و حرکت کردیم. اما... ای کاش همانجا نزدِ سرباز نهبندانی میماندم!هنوز صد متری از پاسگاه دور نشده بودیم که ...ادامه دارد✍ غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane

