ادامه حکایات طنز...
انتشار: 2026/08/22 14:22 UTCدریافت: 2026/08/22 20:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 20:05 UTC
پستهای تلگرام — عرب نت💞عربخانه
اسب سواران سنگی خیال و خرافات شیخ صالح اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇 t.me/arabkhane اُلِحگونَّا فی ایتا 👇 eitaa.com/arabkhane%D8%A8%D9%87 سوی شیخ صالحقسمت هفتم (قسمت آخر): اسب سواران سنگیدیگر به آخر سفرنامه نزدیک می شویم.به سمت خانه های نسبتا تازه ساخته شده مزار رفتیم و برای شادی روح مرحوم مسلم محمودی فاتحه ای خواندیم.اش بستی(شاید هم هشت بستی) در انتظارمان بود که مدیر و راهنمای گروه از عهده اش بر آمد. راستش من که جرات نگاه کردن به اش بست(رطبل) هم ندارم. آبی نوشیدیم و نهار مختصر و سردستی درست کردیم. از چای آتشی هم غافل نشدیم. البته آب ریختن از قنات توی کتری هم پروسه و راه و روش مخصوص به خود را داشت. باید یک سر شلنگ کوتاه زیر درخت انجیر را داخل سوق قنات می کردیم و سر دیگر شلنگ را داخل کتری...بعد از خوردن آب و ناهار و چای، هنگامه برگشت فرارسیده بود...خسته بودیم و سنگین، حوصله پیاده روی نداشتیم. باز هم احمد آقای رئیسی رهبر توانای گروه... به دادمان رسید... ممنون احمد آقای معلم....قبل از پایان سفر، به سراغ دو سنگ افسانه ای نزدیک مزار می رویم. این دو سنگ، گویا در خیالاتِ پر از خرافات برخی از قدیمیان، اسب سوارانی بوده اند که به قصد دستگیری یا کشتن شیخ صالح تعقیبش کرده و البته به دست قدرت خدا یا شاید هم به اعتقاد بعضی ها، به دست خود شیح صالح!!! تبدیل به دو سنگ ایستاده شده اند. تازه از نظر آنها شیخ صالح قصه ما به این هم بسنده نکرده است و علاوه بر اسب ها و سوارانشان، از گوسفندان اطراف و چوپانشان هم انتقام گرفته است. سنگهای ریز و درشت در اطراف آن دو اسب سنگی، گوسفندانِ چوپانی هستند که مکان شبخ صالح را لو داده است! راستی فل شیتن اخر:یگولون اگبورتل فی قبرستان شیخ صالح، مغرب ال یستی حِجَر یفرِرَنّ علی الهم.انا خو تل الساع مغرب ماکاین فی شیخ صالح، کل واحد ال یرید ت امتحان یسی.وای که چه غزلی و چه دیده نظری!!!وافعا چه قدرت تخیلی داشته اند برخی از گذشتگان...فل راستیت اخر هام:اربعین نفرات غِدِینا، خمسه نفرات فََیّینا.اگر گُلتوا چه؟لا مایرید اتفکرون و اتگولون. !!! احنا فقط نیم ساعه هانک کنا. خودی اگول:آقای رئیسی(ابو احمد آقا) یا ماشینه جاء عل رَدنا.خلاصه بعد از یک نیمچه سفر چند ساعته پیاده، با ماشین آقای رئیسی بزرگ (غلامرضا) برگشتیم. اما هنوز سوالات زیادی در ذهن من بود.در خرافات و افسانه بودن تپه سنگی، گرفتار شدن پیر سعدآوه در لون و مجسمه های تبدیل شده به سنگ، شکی نیست، اما واقعا راز ماجرای پیرزن و مرد اسب سوار و واژگون شدن موتور (داستان بیان شده در مقدمه، قسمت های اول و دوم) چه بود؟ آیا واقعا رازی در کار است؟؟؟ مدری!!!پایان.✍احمد سلطانی اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane
به سوی شیخ صالح قسمت ششم: رب عربخانه تعجب نکنید. بله مردم عربخانه در گذشته ای نه چندان دور، بسیاری از مواد غذایی مورد نیاز خود و حتی رُبّ را، نه از خریدن از مغازه و نه از آب کردن گوجه و انار و جوشاندن آنها که از کاشتن گیاه رُب مستقیما به دست می آوردند. شاید…اسب سواران سنگی خیال و خرافات شیخ صالحاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane
ادامه حکایات طنز...حکایات طنز؛قسمت سیزدهم، ادامهی سفر: ، سگها هم بیوقفه دنبالش بودند، و من هم با فاصله به دنبالشان ، انگار فقط میتوانستم با چشم دنبالش بدوم و از دور شعار بدهم!ناگهان پاچهی شلوارش به دهان یکی از سگها رسید و احمد نقش زمین شد. همان لحظه یک تکه سنگ برداشت و برای سگها گارد گرفت. سگها کمی عقب نشستند، اما هنوز دورش را گرفته بودند؛ مثل چند نفر طلبکار که نمیدانند دقیقاً پول را از چه کسی باید بگیرند، ولی میدانند باید بگیرند!با رسیدن من، ماجرا تمام شد؛ اما آثارش نه.پاچهی شلوارش تا زانو جر خورده بود و رد دندان سگ، پوست و ماهیچهی پایش را پاره کرده بود. دیگر معلوم بود که این سفر، فقط با یک پانسمان و یک دعا جمع نمیشود.باید میبردمش درمانگاه. آمپول کزاز که جای خودش، پرستاران با همان لحن آرامِ مرسوم درمانگاهی، حرف از آمپول هاری و آزمایشهای مربوط به آن زدند. و همین کافی بود تا چند ساعت از عمرمان در درمانگاه دود شود و برود هوا.در همانجا پانسمان دستش را هم عوض کردیم؛ پانسمانی که دیگر از فرط پیچیدهشدن، بیشتر شبیه دستکشِ حمل میلگرد شده بود تا باندِ زخم!احمد نگاهی به من کرد و گفت:«راست میگی رفیق، این سفر عادی نیست. تا بابلسر برسیم مردیم. معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاد. بیا برگردیم.»اینبار دیگر من هم چیزی نگفتم. خودِ سفر داشت با ما حرف میزد. و راستش حرفش هم واضح بود: «شما دو نفر، فعلاً بهتره از همون راهی که اومدین برگردین!»احمد از کار اداریاش هم گذشت و تصمیم گرفتیم مسیر را برگردیم. او همهچیز را به ،نفرین زنش ربط میداد؛ میگفت زنم راضی نبود، و انگار همین نارضایتی، مثل سایهای نامرئی، از اول سفر دنبالمان افتاده بود.صبحانه را خوردیم و مسیر را عوض کردیم و برگشتیم. اما انگار هنوز آن هالهی نحس با ما بود. انگار جایی گیر کرده بودیم که رفتن و برگشتنمان برایمان دردسر درست میکرد. و از قضا، همیشه بیشترِ این دردسرها هم دامن احمد را میگرفت؛ بیچاره انگار در این سفر، نقش «شخصیت اصلیِ بلاخیز» را بهطور رسمی بر عهده داشت!ادامه دارد...✍غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane
به سوی شیخ صالحقسمت ششم: رب عربخانهتعجب نکنید. بله مردم عربخانه در گذشته ای نه چندان دور، بسیاری از مواد غذایی مورد نیاز خود و حتی رُبّ را، نه از خریدن از مغازه و نه از آب کردن گوجه و انار و جوشاندن آنها که از کاشتن گیاه رُب مستقیما به دست می آوردند.شاید بپرسید گیاه رب چه گیاهی است دیگر؟در واقع قدیمی ها دانه های ریز گوجه فرنگی یا همان تخم های گوجه را چند روزی در آب می گذاشتند تا نرم شوند و سپس خرد می کردند و می کاشتند.چند روز بعد از کاشتن این تخم های خرد شده، گوجه های نرم و به اصطلاح گوجه های ربّی می رویید.البته در این مرحله هم گوجه های ربّی را نمی چیدند. اجازه می دادند که همانجا بر اثر تابش نور خورشید و حرارت زیاد، گوجه ها روان و تبدیل به رب شوند. بعد از مدتی رب ها را جمع آوری و ابتدا از خاک و کل تصفیه و سپس داخل قوطی های شیشه ای می ریختند و درب آن را محکم می بستند.چه شوخی لوث و بی مزه ای!!! مگر می شود اهل عربخانه باشی و ندانی بوته رب چیست. ببخشید فقط خواستم اصطلاح قدیمی ربّ که به بوته های هندوانه و خربزه و کدو و مثل اینها گفته می شد را یادآوری کنم. برویم سراغ ادامه سفر...دیمه های ربّ را پشت سر گذاشتیم. گنبد کوچک و ایزوگامی شیخ صالح در فاصله نه چندان دور نمایان بود.دیگر روستای جنیدان در سمت چپ مسیر ما قرار داشت. یاد داستان فرار از گرگها افتادم.یادش نه بخیر. حدود ۳۰ سالی از آن ماجرای خیالی و عجیب و غریب می گذرد. به چه سختی از دست گرگهای خیالاتم فرار کردم... اگر مخاطب قدیمی عرب نت باشید، احتمالا داستان را خوانده اید، بارش برف و سرما و گرسنگی و مسیر طولانی و تعقیب توسط گرگها و یک نوجوان ۱۴، ۱۵ ساله...یاد آن ماجرا که می افتم هنوز هم کمابیش می ترسم.اکنون مقابل مزار شیخ صالح ایستاده بودیم. بعد از زیارت مختصر و قرائت فاتحه برای مهاجران از دنیا، آبی برداشتیم و آتشی درست کردیم و چای آتشی و غذایی...در فاصله ای نه چندان دور از مزار ، دو مجسمه سنگی خودنمایی می کنند...✍احمد سلطانیدر قسمت بعدی(قسمت پایانی) با مجسمه های سنگی نزدیک شیخ صالح بیشتر آشنا می شوید.ادامه دارد...قسمت بعدی: قسمت پایانیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane



