ادامه حکایات طنز...حکایات طنز؛قسمت سیزدهم، ادامهی سفر: ، سگها هم بیوقفه دنبالش بودند، و من هم با…
انتشار: 2026/08/22 14:22 UTCدریافت: 2026/08/22 20:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 20:05 UTC
ادامه حکایات طنز...حکایات طنز؛قسمت سیزدهم، ادامهی سفر: ، سگها هم بیوقفه دنبالش بودند، و من هم با فاصله به دنبالشان ، انگار فقط میتوانستم با چشم دنبالش بدوم و از دور شعار بدهم!ناگهان پاچهی شلوارش به دهان یکی از سگها رسید و احمد نقش زمین شد. همان لحظه یک تکه سنگ برداشت و برای سگها گارد گرفت. سگها کمی عقب نشستند، اما هنوز دورش را گرفته بودند؛ مثل چند نفر طلبکار که نمیدانند دقیقاً پول را از چه کسی باید بگیرند، ولی میدانند باید بگیرند!با رسیدن من، ماجرا تمام شد؛ اما آثارش نه.پاچهی شلوارش تا زانو جر خورده بود و رد دندان سگ، پوست و ماهیچهی پایش را پاره کرده بود. دیگر معلوم بود که این سفر، فقط با یک پانسمان و یک دعا جمع نمیشود.باید میبردمش درمانگاه. آمپول کزاز که جای خودش، پرستاران با همان لحن آرامِ مرسوم درمانگاهی، حرف از آمپول هاری و آزمایشهای مربوط به آن زدند. و همین کافی بود تا چند ساعت از عمرمان در درمانگاه دود شود و برود هوا.در همانجا پانسمان دستش را هم عوض کردیم؛ پانسمانی که دیگر از فرط پیچیدهشدن، بیشتر شبیه دستکشِ حمل میلگرد شده بود تا باندِ زخم!احمد نگاهی به من کرد و گفت:«راست میگی رفیق، این سفر عادی نیست. تا بابلسر برسیم مردیم. معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاد. بیا برگردیم.»اینبار دیگر من هم چیزی نگفتم. خودِ سفر داشت با ما حرف میزد. و راستش حرفش هم واضح بود: «شما دو نفر، فعلاً بهتره از همون راهی که اومدین برگردین!»احمد از کار اداریاش هم گذشت و تصمیم گرفتیم مسیر را برگردیم. او همهچیز را به ،نفرین زنش ربط میداد؛ میگفت زنم راضی نبود، و انگار همین نارضایتی، مثل سایهای نامرئی، از اول سفر دنبالمان افتاده بود.صبحانه را خوردیم و مسیر را عوض کردیم و برگشتیم. اما انگار هنوز آن هالهی نحس با ما بود. انگار جایی گیر کرده بودیم که رفتن و برگشتنمان برایمان دردسر درست میکرد. و از قضا، همیشه بیشترِ این دردسرها هم دامن احمد را میگرفت؛ بیچاره انگار در این سفر، نقش «شخصیت اصلیِ بلاخیز» را بهطور رسمی بر عهده داشت!ادامه دارد...✍غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane



