حکایات طنز قسمت چهاردهم ادامه سفر باز هم زدیم به دل جاده؛ البته با همان پیکان زبانبستهای که دیگر…
انتشار: 2026/08/25 15:42 UTCدریافت: 2026/08/28 00:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/28 00:05 UTC
حکایات طنز قسمت چهاردهم ادامه سفر باز هم زدیم به دل جاده؛ البته با همان پیکان زبانبستهای که دیگر شباهت چندانی به روز اولش نداشت. در این یکی دو شب، گلگیرهای قلمبه و کاپوت معوج، مثل مدالهای افتخار، نصیبش شده بود. هرکس ماشین را میدید، خیال میکرد از یک…حکایات طنزقسمت پانزدهمپایان سفر: با هزار مکافات و سوار بر پشت یک وانت عبوری، خودمان را به گلوگاه رساندیم. وقتی رسیدیم، شهر طوری در سکوت و تاریکی فرو رفته بود که انگار از سر شب حکومت نظامی اعلام کرده بودند! کل شهر خلاصه میشد در یک مغازه پنچرگیری، یک بقالی نیمهباز و چند تا چراغ تیر برق که با بیمیلی سوسو میزدند.با هر بدبختی که بود، اتاقی برای شبمانی کرایه کردیم و تا صبح با کابوس رله و رودخانه سر کردیم. اولِ صبح، یک تعمیرکار همهفنحریفِ محلی پیدا کردیم و با خودمان بردیم بالای سر پیکانِ زبانبسته. اوستا نگاهی عاقلاندرسفیه به ما و ماشین انداخت، دیدیم وسایل یدکی نیاورده؛ اما با چند تا فوت کوزهگری، پیچگوشتی انداختن و یکسری ترفندهای نامشروعِ فنی، پیکان را زنده کرد و ماشین غرشکنان روشن شد!خوشبختانه مسیر برگشت تا مشهد دیگر بامبولی سرِمان نیاورد و جاده سرِ سازگاری داشت؛ اما زهی خیال باطل! چون نمیدانستیم پیامدهای خانوادگی بعد از سفر، قرار است بسیار اسفناکتر و مرگبارتر از بلایای طبیعیِ جنگل گلستان باشد.به مشهد که رسیدیم، اول مسیر را کج کردم سمت خانه احمد. احمد را با همان سر و صورت داغان، لنگانلنگان و دست و پای باندپیچیشده دم خانهاش پیاده کردم و با خوشحالی گازش را گرفتم به سمت خانه خودم تا نفسی تازه کنم.هنوز عرق تنم خشک نشده بود و پایم را دراز نکرده بودم که تلفن مثل بمب ساعتی زنگ خورد. گوشی را برداشتم؛ احمد بود! با صدایی لرزان، عصبانی و پر از استیصال. ماجرا از این قرار بود که وقتی زنِ احمد او را با آن دست و پای پانسمانشده و ظاهر شبیه به فراریهای خط مقدم دیده بود، اول دلش سوخته و نگران شده بود؛ اما وقتی احمد نشسته بود و با آبوتاب ماجراهای سفر را شرح داده بود، همسرش یک نگاه به در و دیوار انداخته، یک نگاه به احمد، و کارآگاه درونش بیدار شده بود! زن احمد گفته بود: «کو سوغاتیات؟! حتی یک کارتن کلوچه لاهیجان یا دو بسته زیتون پرورده شمال هم نیاوردی! اصلاً شما شمال نرفتید؛ دست و پای باندپیچی و دعوا و چاقوکشی هم مال همینجاست و زیر سرتان بلند شده!» خلاصه همهچیز را پای یک درگیری در پی یک رابطه نامشروع و مشکوک گذاشته بود و چمدانش را بسته بود تا برود!حسابی حالم گرفته شد. همسرم هم که گوشهایش مثل رادار روی مکالمه من و احمد قفل شده بود، با اخم و مشکوک نگاهم میکرد. رو به همسرم کردم و با لحنی مظلومانه گفتم: ـ «خانم، زن احمد قهر کرده و میخواد بره... پاشو بریم یه پادرمیونی بکنیم، باهاش صحبت کنی برگرده سر خونه و زندگیش.»همسرم سرش را طوری تکان داد و چشمغرهای رفت که بند دلم پاره شد! اما به روی خودم نیاوردم. بلافاصله بچه ششماههمان را بغل زد، کیفش را انداخت روی دوشش و با جدیتی در حد بازپرس ویژه قتل، ایستاد بالای سرم و با تحکم گفت: ـ «پاشو بریم!»گفتم: «زن، بذار یه استکان چای بخورم، خستگی در کنم، بعد...» با غیظ گفت: «زهرمار بخور! پاشو بریم، وگرنه خودم پای پیاده میرم!»آنجا بود که دوزاریام افتاد؛ بله! خانه ما هم هوا پس بود و همسرم نه برای وساطت، بلکه برای رفتن به خانه پدرش شال و کلاه کرده بود و من مانده بودم در آستانه دو تا طلاقِ همزمان!و اینچنین بود پرونده سفری که از همان روز اول به گل نشست و تا یک هفته بعد، ترکشها و پیامدهایش مثل تازیانهای بیرحم، بر سر و کولِ من و احمد فرود میآمد.پایان✍غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane

