پیرمتروک بی معجزه توتسک(پیر توتسک) اتاقک گِلیِ گنبدی شکل روی تپه ای خاکی،از یک طرف به سمت سنجی و از…
انتشار: 2026/08/27 22:05 UTCدریافت: 2026/08/28 00:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/28 00:05 UTC
پیرمتروک بی معجزه توتسک(پیر توتسک) اتاقک گِلیِ گنبدی شکل روی تپه ای خاکی،از یک طرف به سمت سنجی و از طرف دیگر سمت توتسک. کنار پیر درخت و آب با یک چشمه سرویس بهداشتی که برای قضای حاجت ساخته شده اطراف پیر، دشتی درندشت پر از ریواس آیا پیر معجزه ای دارد؟…پیرمتروک بی معجزه توتسک(پیر توتسک)قسمت دوم او به پیر متروک بی معجزه توتسک متوسل شد تا شاید....هفته ها و ماه ها این آمدن ها و رفتن های خیرالنسا ادامه داشت،اما حرام از یک ذره تاثیر،دیگر از پیاده آمدن خسته شده بود.براتعلی همسر خیرالنسا،الاغ را با اینکه لازم داشت اما اجازه داد خیرالنسا چند روزی با او به پیر برود. امروز سردردش شدیدتر شده بود به همین خاطر دستمالی دور سرش بسته بود و گاهی زیر لب ناله ی ریزی هم می کرد.روی پالون الاغ، تشک(نُهالی )کهنه و نیمداری دولا، پهن کرد، خیرالنسای تکیده و بی حال،با کمری خمیده،و صدایی نحیف که به سختی شنیده می شد،سوار شد.چشمانش کم سو شده بود، اما دلش لبریز از عشق به زیارت بود، تسبیحی را که سوغات کربلا بود از جیب جلیقه اش در آورد بوسیدش و گذاشت به پیشانی اش،تسبیح بوی تربت،بوی عرق دست و بوی یک جور عطر تیز عربی داشت.سوار بر پشت الاغ شد و نا امیدانه حرکت کرد به سمت پیر متروک بی معجزه ی توتسک.به پالان الاغ چنگ زده بود و گاهی چرت می زد،هر وقت که الاغ بی هوا سری تکان میداد تا مگسی که بر روی گوشش نشسته را فراری دهد،چرت خیرالنسا می بُرید. یکی دوساعتی داخل مزار پیر نشست با تسبیحی که در دست داشت ذکر می گفت طلب سلامتی می کرد.بلاخره دل کند و سوار الاغ شد و به روستا برگشت.هرچقدر به روستا نزدیک می شد بیشتر تعجب می کرد،امروز حال و هوای روستا با روزهای دیگر فرق می کرد،سردردش یادش رفت و با تعجب به ماشین جیپِ کنار کاریز و جمعیتی که توی صفه ی خانه ی براتعلی جمع شده بودند نگاه می کرد،اول ترسید با خودش گفت نکند اتفاق بدی افتاده،اما دید جمعیت خوشحالن و بگو بخند آنها تا سر کاریز می رسد،خاطر جمع شد که اتفاق ناگواری نه افتاده است.از الاغ پیاده شد،افسارش را گرفت و به خانه نزدیک شد با تعجب دید مردم حلقه زده اند، دورِ مردی شیک پوش و تنومند که موهای جلوی سرش کمی ریخته بود،با یک کیف مشکی که در تنومندی دست کمی از خودش نداشت. هرکس چیزی می پرسید،در لابلای حرف های اهالی یکی داد زد آقای رخشانی نهار تشریف بیارید منزل ما،قروتی داریم،دیگری فریاد زد خیر آقای رخشانی نهار منزل ما هستند گُرماست داریم،مردم عربخانه در مهمان نوازی لنگه ندارند...جمعیت از جلو خانه ی براتعلی دور شده بودند و خیرالنسا آرام و بی صدا وارد شد....ادامه و قسمت پایانی(رخشانی و کارت بهداشت)(نویسنده ی بی کاغذ)اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhan

