#عصرانه_شهروند_اردکان ☕️ 🔹سربازهایی با مدت خدمت نامحدود 📝 #زهره_ترابی خواهرم نفیسه صبح از دنیا رفت…
انتشار: 2026/07/08 12:16 UTC
#عصرانه_شهروند_اردکان ☕️ 🔹سربازهایی با مدت خدمت نامحدود 📝 #زهره_ترابی خواهرم نفیسه صبح از دنیا رفت و خالهجان شب آمد خانهمان. هنوز به چهارچوب در نرسیده چشمش که به بچههای خواهرم افتاد گفت "خوشا به سعادتتان که به مادرتان خدمت کردین." قبل از سلام و احوالپرسی،…علی پسر خواهرم بود. جوان درسخوان و سرحال. برخلاف من میدانست از زندگی چه میخواهد. ماهیِ این آبها نبود و میخواست در شهر دیگری درس بخواند، زندگی کند و آیندهاش را بسازد. خواهرم که مریض شد علی ترم اول را تازه تمام کرده بود. من بهش زنگ زدم و مثلاً عادی همه چیز را توضیح دادم. زود خودش را رساند و رفتیم برای درمان. یک جراحی، هشت جلسه شیمیدرمانی و سی جلسه پرتودرمانی به نظر میآمد خطر رفع شده. مامان داشت لباس سربازیاش را کنار میگذاشت و برای روزهای روشن برنامهریزی میکرد که زلزلهی بعدی آمد، شدیدتر از قبلی. اطمینان خاطری که دکتر داده بود چندان واقعیت نداشت و پیشبینیهای مامان برعکس از آب درآمد. روزهای سلامتی و شادابی نفیسه بعد از درمان به یک ماه هم نرسید و ناگهان دور بعدی شروع شد. مامان دوباره باید میرفت سر پست سربازیاش. من زنگ زدم به علی که تازه برگشته بود سر درس و مشقش. باز طی مکالمهای مثلاً عادی چیزهایی از مریضی و درمان دوباره گفتم. شرمندگیام در برابر علی و نفرتم از خودم در آن گفتوگو از حافظهام پاک نمیشود. چند روز بعد علی دوباره آمد ولی دیگر برنگشت دانشگاه. همانجا کنار مادرش ماند.همه چیز در عرض چند هفته تغییر کرد. یک عصر تابستانی که داشتم در کمد لباسها دنبال تیشرتم میگشتم بابا آمد کنارم و یواش گفت: "اگه تو خونه اذیت میشی یه مدت برو خونه مادربزرگت یا برو تهران یا هر جا که خواستی." من تازه فارغالتحصیل شده بودم و اصلاً در فکر رفتن نبودم. اما پیشنهاد بابا باعث شد رزومهام را بفرستم برای مؤسسهای که همیشه دوست داشتم در آن کار کنم. وقتی چمدان بستم که خانه را ترک کنم، علی تازه برگشته بود و چمدانش را باز کرده بود.با عذاب وجدان زیاد و با این فکر که شش ماه دیگر بر میگردم، رفتم تهران، شش ماه را ماه به ماه و سال به سال تمدید کردم. هر بار که به دلایل مختلف تصمیم گرفتم برگردم بابا مانعم شد و گفت بمان. ماندم اما مدام در جاده بودم به بهانههای مختلف میآمدم دامغان. در همه آن سالها هم دور بودم و هم نزدیک. آن قدری دور بودم که از احوال لحظهبهلحظه با خبر نباشم و آن قدری نزدیک بودم که با فکرشان بخوابم و بیدار شوم. سر کار در هر مصاحبه و کتاب، دنبال اندوه خودمان میگشتم. ناخودآگاه رنج را از هر متن و آدمی بو میکشیدم و همیشه هم جایی که منتظرش نبودم پیدایش میکردم. در خاطرات کسی، در تعریفهای روزانه و در یادداشتها و گفتوگوهایی که برای کار دیگری میخواندم.سید جعفر شهیدی در یکی از معدود مصاحبههای زندگیاش از خاطره رفتنش به نجف و دوباره برگشتنش گفته، تعریف کرده که وقتی آقای بروجردی دعای سفر به گوشش خوانده، شهیدی به او گفته من میروم و در نجف میمانم و استخوانهایم هم در وادیالسلام دفن خواهد شد. بعد در همان مصاحبه میگوید "ولی نشد و برگشتم" و میگوید "زندگی آدمی دست خودش نیست". اولین بار که این مصاحبه را خواندم یاد علی افتادم. دور این پاراگراف را هم خط کشیدم. نه به خاطر این که بعداً جایی از آن استفاده کنم. خط کشیدم که گاهی برگردم و دوباره بخوانمش فقط برای این که یادم بیاید آدمهای زیادی هستند که مسیر زندگیشان یک دفعه تغییر کرده. البته شهیدی برای درمان خودش، درس و زندگی را رها کرد و علی برای درمان مادرش. علی میتوانست نیاید. کسی از یک دانشجوی ترم دومی در خوابگاههای تهران توقع نداشت درسش را رها کند و برگردد. همان طور که کسی از من نمیخواست برگردم.اما علی آمد و مسئولیتها تقسیم شد. کارهای سنگین سهم علی شد و مراقبت روزمره و خردهکارهایهای همیشگی ماند برای مامان. با این همه، علی بازیکنی بود که در همه پستها بازی میکرد. هر جا به کمکش نیاز بود، خودش را میرساند و قبل از این که صدایش بزنند پیدایش میشد. صبح، سر ظهر، آخر شب، در مطب یا در خانه. مامان پشتش به علی گرم بود به نیروی جوانیاش و به دقت و وسواسش. کمکم دانشجوی سال اول مهندسی عمران، پرستار تمام وقتی شد که در تمام آن سالها حتی یک شب زودتر از مادرش نخوابید. چراغها را او خاموش میکرد. البته بعد از آن که یک لیوان آب بالای سر نفیسه میگذاشت، پتویش را مرتب میکرد و مطمئن میشد مادرش قبل از خواب خواستهای ندارد.ادامه دارد....📚 ما ایوب نبودیم(چند مواجهه با مراقبت از دیگری)✍ به کوشش #فاطمه_ستوده📖 @Ardakan_info



