علی پسر خواهرم بود. جوان درسخوان و سرحال. برخلاف من میدانست از زندگی چه میخواهد. ماهیِ این آبها…
انتشار: 2026/07/09 12:04 UTC
علی پسر خواهرم بود. جوان درسخوان و سرحال. برخلاف من میدانست از زندگی چه میخواهد. ماهیِ این آبها نبود و میخواست در شهر دیگری درس بخواند، زندگی کند و آیندهاش را بسازد. خواهرم که مریض شد علی ترم اول را تازه تمام کرده بود. من بهش زنگ زدم و مثلاً عادی همه…#عصرانه_شهروند_اردکان ☕️ 🔹سربازهایی با مدت خدمت نامحدود (۲)ما تیمی چند نفره بودیم. همه، کم یا زیاد کارهایی میکردیم مادر بزرگها و بچههایشان هم تنهایمان نمیگذاشتند. ولی بارِ اصلی کارها باز روی دوش مامان و علی بود. سربازهای ارشد بدون مرخصی، بدون پاداش و بدون ترفیع رتبه. خانه ما قبل از بیماری نفیسه هم قانونهایی داشت ولی بعدش مامان چند قانون جدید اضافه کرد: کسی گریه نکند، بغض نکند، از خاطرات مریضهای دیگر نگوید، مهمانها درباره بیماری سؤال نپرسند، غریبهترها روی فلان مبلها بنشینند که نفیسه موقع آمدن و رفتن راحت باشد و آشناترها زیاد شوخی کنند و فضا را شاد نگه دارند.مامان زمان حال را مدیریت میکرد ولی ذهنش به گذشته برگشته بود. به نفیسه میگفت "وچّهام"؛ کلمهای با بار عاطفی بسیار زیاد که فقط برای بچههای کوچک استفاده میکرد. موقع تعریف کردن خاطرات فیلم را بر میگرداند به نقطه شروع و از نوزادی نفیسه میگفت. بعد از سیوچند سال دوباره داشت از نفیسه مراقبت میکرد و خاطره روزهای مراقبت اول در ذهنش زنده شده بود. یادش افتاده بود که در نوزادیِ نفیسه توی دلش میگفته "یعنی روزی میرسه که نفیسه بتونه بشینه و با خودش بازی کنه تا منم به کارام برسم؟"بابا هم مثل مامان دکمه ریست را زده بود. برگشته بود به سیستم بچگیهای ما و نفیسه را مثل روزهای کودکیاش "گل همیشه باهار" صدا میزد. باهار، نه بهار. هر شب زیر بالش نفیسه صدقه میگذاشت. اسکناس را هم اول میداد دست نفیسه و بعد میگذاشت زیر بالشش، همان کاری که در کودکی هر وقت مریض میشدیم انجام میداد. نفیسه در حوالی چهل سالگی برای مامان و بابا کوچک شده بود. هر چقدر میتوانستند در خاطراتشان عقب میرفتند و ناخودآگاه همان الفاظ و همان کارها را تکرار میکردند. با این تفاوت که در واقعیت نفیسه دو تا بچه داشت و سختترین بخش ماجرا هم همین بود. همین که مامان برای مراقبت از نفیسه، از بچهی نفیسه کمک میگرفت.آن وقتها به خیال خودم درد خالههایم و رنج داشتن بچهی مریض را درک میکردم. سر که روی مهر میگذاشتم اول برای خالههایم دعا میکردم. فکر میکردم رنجشان رنج من است. ولی پای علی که آمد وسط دیدم من آن قدرها هم همدرد خالهها نیستم. چند دهه با هم فاصله سنی داشتیم. عقیده و سبک زندگیشان متفاوت بود. به چیزهایی واقعاً ایمان داشتند که من نمیدیدم. جوری محکم بودند و سرشار از زندگی که از رنجشان فقط لایهای بیرونی دیده میشد. حتی مراقبت را وقتی شروع کرده بودند که من هنوز به دنیا نیامده بودم. اما علی فرق داشت. فقط چند سال از من کوچکتر بود و با هم بزرگ شده بودیم. با هم "راز جنگل" و "دنیای سرخ پوستان" بازی کرده بودیم. رقیب شطرنج همدیگر بودیم و عصرهای تابستان با هم مسابقه روپایی گذاشته بودیم. سرسرههای پارکها را پشت سر هم بالا رفته بودیم و دنبال توپ کوچک فوتبال پابهپای هم دویده بودیم. بزرگتر هم که شدیم باز علاقههایمان یکی بود. نمایشنامههای یاسمینا رضا را علی به من معرفی کرد و کتاب جومپا لاهیری را من به او پیشنهاد دادم. صد سال تنهایی را من از کتابخانه شان برداشتم و مجلات گروه همشهری را علی از خانه ما میبرد. فرندز را اصلاً به خاطر این دیدم که بفهمم علی وسط حرف پهایش به چی ارجاع میدهد. ما توی یک مسیر بودیم نباید علی یک دفعه از من بزرگتر میشد و مسیری را میرفت که من در نیمه راه از آن برگشته بودم.اولش فکر میکردم علی موقتی برگشته. برای ترم سوم انتقالی گرفته بود به دانشگاهی نزدیکتر و میتوانست هم درس بخواند و هم کنار مادرش باشد. فکر میکردم اوضاع که کمی بهتر شود میرود پی زندگیاش. اوضاع بهتر شد و علی نرفت. اوضاع بدتر شد و علی نرفت. آمده بود که بماند و بالا و پایین زندگی تأثیری در تصمیمش نداشت. یک ترم بعد از انتقالی هم دانشگاه را رها کرد و انصراف داد. از نو نشست به درس خواندن برای کنکور که رشتهای در شهر خودمان بخواند. سختیاش نه آن بخش درس خواندن و تست زدن که آن بخش برگشت به زندگی عادی بود. به جهانی که آدمهایش دغدغههای دیگری دارند و از آینده نمیترسند.همه آن سالها فکر میکردم ما در حبابی نامرئی زندگی میکنیم. کنار بقیهایم اما از آنها جداییم. حباب نمیگذاشت واقعیت زندگی را لمس کنیم. همه چیز را می دیدیم اما تا میخواستیم دست مان را دراز کنیم و چیزی برداریم حباب نمیگذاشت. الکساندر همن در جستار درخشانش دربارهی سوگ فرزند تعبیر مشابهی از این وضعیت دارد و از آکواریوم شیشهای حرف میزند: "بیرون را میدیدم و آدمهای بیرون هم من را میدیدند، اما در محیطهایی یکسره متفاوت زندگی میکردیم.... ما مشغول کسب دانش ناخوشایند و دلسرد کنندهای بودیم که در دنیای بیرون نه کاربردی داشت و نه برای کسی جذاب بود."📖⬇️⬇️



