آن وقتها گاهی درگیر این میشدم که مثلاً دوستم که خواهرش مبتلا به چنین دردی نشده دقیقاً به چه فکر م…
انتشار: 2026/07/10 11:53 UTC
آن وقتها گاهی درگیر این میشدم که مثلاً دوستم که خواهرش مبتلا به چنین دردی نشده دقیقاً به چه فکر میکند. آن بخش از ذهنش که پر از بیماری و دکتر و وحشت از دست دادن نیست مشغول چه فکری است. یا مثلاً همکارم در فلان موقعیت مشابه چقدر بیشتر از من لذت میبرد و چقدر…#عصرانه_شهروند_اردکان ☕️سربازهایی با مدت خدمت نامحدود (۳)الآن به صبوری نفیسه غبطه میخورم ولی راستش آن سالها این موضوع اذیتم میکرد. فکر میکردم درونش پر از حسرت و غصه سالهای از دست رفته است ولی چیزی بروز نمیدهد. همان وقتها به مشاورم اینها را گفتم. گفت اشتباه میکنی. گفت من سالها با مریضهایی که در مراحل پایانی درمان بینتیجهاند حرف زدهام. "تو فکر میکنی اونا برا خودشون غصه میخورن؟ نه مریض توی این مرحله بیشتر از خودش نگران خونوادهشه. نگران پدر و مادر و بچههاش." شاید برای همین بود که نفیسه بی اینکه حرفی بزند و چیزی بروز بدهد، مراقبت را چند مرحله ارتقا داد. غریزهی مادریاش از هر درد و رنجی قویتر عمل میکرد. حواسش بود که سهم یکسانی از مراقبت به بچههایش بدهد و بعضی کارها را به فاطمه دختر کوچکش بسپارد. از همان روزهای اول فاطمه در سکوت و بیهیاهو تلاش میکرد بخشی از کارها را بر عهده بگیرد و ما تلاش میکردیم با دور کردنش از آن اتفاقها، او را به دنیای درس و بازی برگردانیم. اما نفیسه فکر دیگری میکرد که آوردن یک لیوان آب، بردن غذا، خاموش کردن چراغ و کارهایی را که سخت و ناگوار نبودند به دخترش میسپرد. لایهی بیرونیاش این بود که دختر مراقب مادرش است اما واقعیت این بود که نفیسه مراقب بچهاش بود میخواست بار حسرتی که خالهجان عمری به دوش کشیده بود بعدها روی شانههای دخترش سنگینی نکند.مایی که سعی میکردیم به هزار موضوع فکر کنیم و از هزار زاویه ماجرا را ببینیم، فکرمان به چنین چیزی نرسیده بود. من تازه زمانی قضیه را فهمیدم که دیدم در الگویی تکرار شونده وقتی میخواهم کاری ساده برای نفیسه انجام بدهم میگوید "بگو فاطمه بیاد" و آن کار ساده در میانهی راه به فاطمه میرسید. فاطمه با اشتیاق میآمد و چند دقیقهای با نفیسه مشغول میشد. در آن زلزله فاطمه هم جایش را پیدا کرده بود. با استدلالهای خودش و بدون این که با ما حرف بزند، فهمیده بود که علاوه بر کارهای روزمره، باید از رابطه مادر و فرزندی هم مراقبت کند. دنیا زیرورو شده بود اما چیزهای زیادی از عادتها و برنامههای زندگی قبلی را هر جور که بود ادامه داد. کارهای سادهای مثل گزارش اخبار و اتفاقات هر روزه مدرسه و نشان دادن کتابها و دفترهایش به مادرش. این جور کارها به نفیسه یادآوری میکرد هنوز همان جایگاه قبلی را دارد و همچنان اوست که باید از جزئیات درس و زندگی دخترش با خبر باشد. فاطمه شده بود شبیه مریدا در انیمیشن Brave که آن اوایل برایش پخش میکردم تا حواسش پرت شود. آن وقتها تازه اکران شده بود و همه جا حرف آن دختر مونارنجی بود که میخواست مادرش را نجات بدهد. انتخابی ناخواسته اما نمادین برای آن روزگار. فاطمه دختربچهای مومشکی بود، با خلقیاتی شبیه قهرمان فیلم که کمکم قد کشید و خیلی زود تبدیل شد به یک سرباز دیگر. نسخهی کم سن و سال مامان و علی که بعد از پایان مأموریت هم مسیرش را ادامه داد و واقعاً پرستار شد.حالا که به عقب برمیگردم میتوانم چرخه مراقبتمان را ترسیم کنم. چرخه مراقبت مثل شجرهنامه نیست که یکی در رأس باشد و بعد بشود دوتا و دوتا بشود چهارتا و هر چه جلوتر میآییم شاخه ها زیادتر شوند. در چرخه مراقبت تعداد خطوط ارتباطی چند برابر است و نسبتها دائم تغییر میکند. همزمان هم میتوانی مراقبت کنی و هم مراقبت بشوی. در چرخه ما همه چیز به هم پیچیده و نقشها جابهجا شده. مامان و علی در مرکز نمودارند، مراقبان همیشگی نفیسه. من تلاش میکنم حواسم به دختر کوچک نفیسه باشد، اما نفیسه خودش مراقب بچهاش است و فاطمه هم به فکر مادرش است و خودش را رسانده به مرکز نمودار. خالهها مراقب و همراه ماماناند و بابا حواسش به همه ماست. زوم دوربین را که از روی این چند نفر برداریم بقیه آدمها و نسبتهایشان هم وارد کادر می شوند و چرخه را شلوغتر میکنند. با وجود همه این شلوغیها آدمهای مرکز این چرخه ثابتاند. از همان اول آن جا بوده اند و بهایش را هم پرداختهاند.📖⬇️⬇️



