چون که او را در خیالاتم فراوان داشتمدر اتاقم شب به شب آئینه بندان داشتمجانم ازعطر حضورش سبز بود آنطورکهدر دل ِ سردِ ِ زمستانم ، بهاران داشتمآمد وچشمش میان چشم هایم جا گرفترفتو بعداز او دو تاخورشید تابانداشتمزیر بار انتظارش ؛ گرچه خم شد پیکرمنیستباکی منبه جورعشق ایمان داشتمعشق در عمق دلم ؛ آئینهای شفاف بودچون که قلبی ماورای قلب انسان داشتمبا نوایش خویش بودم، با جفایش بیشتربا تمام سازهایش ؛ پای رقصان داشتمهیچکسهرگز نفهمید ازدلم که در خودمگوری از روحو روان وجان بیجان داشتممرگ گاهی حکم آزادیست از زندان ِ غملااقل آنجا نگهبانی خوش الحان داشتمروز مرگم هم خیالاتی شدم، انگار کهباز هم دستان گرمی؛ باز مهمان داشتمتوی ِ تابوتم همین که عطر او پیچید، منتا دوساعت بعد دفنمهمچنان جانداشتم✍️#کاظم_بهمنی@Avayebaranie
سخت است ڪه بیگانه تجسّم شده باشـیدر خـاطــره ها غـرقِ تبسّـم شـده باشـیدلتنـگِ ڪـسے باشـے و لبریـزِ خیـالشتا حدّ جـنون طعنه ے مـردم شده باشیوقتـے ڪه دلش نیست دگـر با دل زارتسخت است ڪه درگیر تَوّهم شده باشیبا خنجــرِ بیـگانه و با نیــشِ رفیــقانقــربانیِ یـک سؤِ تـفاهـم شـده باشـیدر محـفل و در جـمع بگویـے و بـخندے در جـان خودت رو به تلاطـم شده باشـیبااینڪه نگاهش به تو دلسوزیِ محض است ؛دلخوش به همین لطف و ترّحم شده باشیدر عیــنِ وفـا دارے و اِبــرازِ محــبتسخت است در این معرڪه دوّم شده باشی ... ✍️#شیوا_صالحی@Avayebaranie