"نقشِ تکیه در بیت"بخشی از فهمِ درست شعر، درگروِ دقت در تکیهها و تاکیدها در واژهها است. برای مثال…
انتشار: 2026/08/21 06:12 UTCدریافت: 2026/08/22 03:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 03:20 UTC
"نقشِ تکیه در بیت"بخشی از فهمِ درست شعر، درگروِ دقت در تکیهها و تاکیدها در واژهها است. برای مثال به این بیتِ حافظ دقتکنید:دلا دائم گدای کوی او باشبه حکمِ آنکه دولت جاودان بهمیتوان در هنگامِ خواندنِ مصراع نخست، بر "دلا"، "دائم"، "گدا"، "او" تکیه یا تاکیدکرد. و هر کدام از این تاکیدها نیز مفهومِ بیت را تاحدی تغییرمیدهد. اما جز تاکیدِ جداگانهای که "دلا" بهسببِ جایگاهِ شبهجملهای و مناداییاش میطلبد، خوانش و درنتیجه درکِ درستِ پیامِ بیت، زمانی است که بر "دائم" تکیهکنیم. چراکه "جاودان"ی که در مصراعِ دوم آمده، این تاکید را ایجابمیکند. ازهمینرو در مصراع دوم نیز باید بر "جاودان" تاکیدکرد.ناگفته نماند باتوجه به "گدا"، "او باش"، "اوباش" را نیز به ذهن تداعیمیکند.@azgozashtevaaknoon
پستهای تلگرام — از گذشته و اکنون
"بیار" (از تازهشنیدهها)با دوستان به کوهستانات و جَناگلِ مازندرانات رفتهبودیم. از تفنگ و شکار و سگِ شکاری سخن بهمیانآمد. یکی از دوستان ضمنِ صحبت، بهجای سگِ صید یا "کلب معلَّم"، واژهی "بیار" را بهکاربُرد. "بیار" یعنی سگِ آموزشدیدهای که پساز هدفقرارگرفتنِ شکار، دنبالِ صیدِ زخمی برود و آن را نزد شکارچی "بیاورَد".@azgozashtevaaknoon
چون سوزنِ گمگشتهی در کاهِ توایمسنگی که رهاشدهاست در چاهِ توایمحالا که جنابِ عقل پا در گِل ماندای حضرتِ عشق چشم در راهِ توایم ۱۳۸۰@azgozashtevaaknoon
«غمِ بوقلمونی» (مضمونی نادر در دیوانِ رضیالدین ارتیمانی)یکی از جذابیّتهای عالمِ پژوهش یافتنِ واژهها، تعابیر و مضامین و تصاویرِ نایاب یا نادر در متونِ کهن است. در این یادداشت به مضمونی نادر خواهیمپرداخت. در ادبِ فارسی بهویژه در سبکِ واقعگرای خراسانی، تنوّعِ مرغان فراوان است. هر پرندهای نیز بهسببِ ویژگی خاصی، نخست مشبهٌبه و استعاره و گاه نمادی برای بیانِ مفهومی واقعمیشود.از بوقلمون در معنای پرندهای که امروزه میشناسیم، در ادبیاتِ کهن مضمونی پرداخته نشده. سببش هم روشن است: در شعر و نثرِ فارسی، تا پیشاز قرنِ دهم، هرگاه از «بوقلمون» (واژهای است یونانی) سخن میرود مراد از آن یا حریر و ابریشمِ رنگارنگ است یا حِربا (آفتابپرست) که رنگبهرنگ میشود. البته در عجائبالمخلوقاتِ و غرائبالموجوداتِ محمدبنِ محمودبنِ احمدِ طوسی، از پرندهای در هندوستان نیز یادشده که پروبالش در هر بامداد و نیمروز، قابلیّتِ رنگبهرنگشدن دارد و نامش بوقلمون است.* (بهاهتمامِ استاد منوچهرِ ستوده، انتشاراتِ علمی و فرهنگی، چ دوم، ۱۳۸۲، ص۵۴۴). بههمینسبب در اشاراتِ کهن، بوقلمون نمادِ تلوّن و دمدمیمزاجبودن است. برپایهٔ جستجویی که کردهام بوقلمون در معنای پرندهٔ مشهور را، نخست اروپاییان از آمریکا (مکزیک) به انگلستان و ایتالیا منتقلکردند. گرچه بر پایهٔ منابعِ موجود، پیشینهٔ حضورِ این پرنده در بینالنهرین (بابِلِ کهن) مسلّم است (فرهنگنامهٔ خدایان، دیوان و نمادهای بینالنهرینِ باستان، جرمی بلک و آنتونی گرین، ترجمهٔ پیمانِ متین، انتشاراتِ امیرکبیر، ۱۳۸۲، صص ۸_۷۷). همچنین از اشارهای در سفرنامهٔ ابنِ بطوطه میدانیم که این سیاح در چین پرندهای (مرغِ چینی) را در اندازه و بزرگی با بوقلمون سنجیدهاست (ترجمهٔ استاد محمدعلیِ موحد، انتشاراتِ علمی و فرهنگی، چ سوم، ۱۳۶۱، ج ۲، ص ۷۳۴). حضورِ این پرنده در ایران نیز، گویا رهاوردِ آمدوشدِ تاجرانِ ارمنیِ به فرنگرفته در عصرِ صفوی است. تاجران یا سیاحانِ ایرانی، این پرندهٔ غریب را در سدهٔ دهم و بهروزگارِ شاهعباسِ (بزرگِ) صفوی، از ایتالیا به ایران (بهویژه اصفهان) آوردند.هنگامِ مطالعهٔ اشعارِ رضیالدینِ ارتیمانی با دو بیت مواجه شدم که گویا از نخستین اشارات و مضمونپردازیها دربارهٔ این پرنده است. گویا واژهٔ بوقلمون در این دو بیت، در معانیِ معهود و مکرّرِ خویش در ادبِ فارسی، بهکارنرفتهاست:_ ترا که گفت ندانم بیا بگو ای چرخکه جورِ خود همه بر جانِ عاشقان بگمارکسی مباد چو من در غمِ تو بوقلمون!کسی مباد چو من از غمِ تو بوتیمار! (دیوان، بهکوششِ محمدعلیِ امامی، کتابفروشیِ خیام، تاریخِ مقدمه ۱۳۴۵، صص ۳_۱۱۲) _ چند باشی ز غصه بوقلمونچند گردی ز غم چو بوتیمار! (همان، ص ۱۲۸).از آنجا که بنابهاشارهٔ تذکرهنویسان و پژوهشِ مصحّحِ دیوان، ارتیمانی پساز طیّ مقدماتی در همدان، به اصفهان کوچید و به دربارِ شاه عباس و شاه صفی راهیافت و آنان را مدحگفت، میتوان حدسزد که او خود چنین پرندهٔ غریبی را ازنزدیک دیده و همچون دیگر شاعران عهدِ خویش، تصویری تازه جُسته و مضمونی نو پرداختهاست.اگر حدسمان درست بودهباشد و ابیات یادشده به این پرنده یا مرغِ خانگی اشاره داشتهباشد، چه وضع و حالتی یا چه ویژگیِ خاصی موجب شده تا شاعر، «غم» و «غصهٔ» خود را با بوقلمون بسنجد؟ آیا شاعر فغان و نالهٔ خویش را (که نمونههایش در دیوانِ او کم هم نیست) با صدایِ گوشخراش و فغانهای پیاپیِ بوقلمون، سنجیدهاست؟ یا که غمگینی و سردرلاکبودنِ خود را به کِزکردگی و کمتحرکیِ قابلِ ملاحظهٔ این پرنده تشبیه کرده؟ شاید هم شاعر، چینوچروکِ فراوانِ صورتِ این پرنده را مشبهٌبهی مناسبدانسته برای تصویرکردنِ درهمریختگی و چروکیدگیِ چهرهٔ خویش بر اثرِ غم و اندوه. و این احتمال را غمگینیِ بوتیمار (غمخورَک) که نامش در هردو بیت آمده، تقویتمیکند. هر چه باشد گویا رضیالدینِ ارتیمانی نخستین کس یا از نخستین کسانی است که از این پرندهٔ نسبتاً مهجور در ادبِ فارسی مضمون پرداختهاست.* این نکته را مرهونِ یادآوریِ خانمِ سمانه عابدینی هستم.این نکته را نیز جنابِ آقای حسنِ جهاندار یادآور شدند: در مصیبتنامهٔ عطار از موجودی دریازی به نامِ بوقلمون یاد شده که چون هر لحظه به شکلی در میآید، شکارگرِ قهّاری است. درپیِ اشارهٔ این دوست، به مصیبتنامه مراجعه کردم. در تصحیحِ استاد شفیعیِ کدکنی نامِ این پرنده «باقلقوس» است و ایشان با استناد به کهنترین نسخه و نیز اشارهای به یادداشتِ هلمولت ریتر، همین نام را درست دانستهاند:هست در دریا یکی حیوانِ گرمنامْ باقلقوس و هفتاعضاش نرمنرمیِ اعضای او چندان بوَدکهاو هرآن شکلی که خواهد آن بوَد [...]چون طلسمِ او نگردد آشکاراو بدین حیلت کند دائم شکار (انتشاراتِ سخن، ص ۲۴۱؛ و تعلیقاتِ مصحّح ص ۵۹۹).@azgozashtevaaknoon
"نیما و ۲۸ مرداد""۲۸ مرداد""ازاین تاریخ بهبعد من هیچ شعرنگفتهام. فقط رباعیات و اشعارِ قدیمِ خود را بازدیدمیکنم. آخرین قطعه شعرِ من (از "ماخاولا") همان "سنگپشت درکنارِ رودخانه میپلکد" بود که در مجلهی "روشنفکر" امروز میگویند چاپشده. اما علت سیاسی نیست که مرا تنبلکردهباشد. چون من سیاسی نیستم؛ علت این است که مردم در فکرِ شعر دیگر نیستند. (۷ مرداد ۱۳۳۳)"(یادداشتهای روزانهی نیما یوشیج، به کوشش شراگیم یوشیج، انتشارات مروارید، ۱۳۸۷، ص ۳۵). @azgozashtevaaknoon
"از کاریکلماتورها"*ناشنوایان آدمهای دهنبینی هستند.خوشهچین بدونِ کاشت و داشت، برداشتمیکند.پزشکِ شاعرمسلک نوارِ قلب را دلنوشته میخوانَد.با پشهی نشسته بر تنام احساسِ همخونی میکنم.نخستین انسان آدم بود، آیا آخرین آدم انسان خواهدبود؟!کارگرِ باغیرت عرقِ جبین میریزد تا آبرویاش نریزد.کلیدسازِ بیمروّت دوستدارد همه به درِ بسته بخورند. وقتی محکوم به پرداختِ دیه شدم، دانستم انسان چه موجودِ گرانبهایی است.سگِ بیکلّه پاچهی صاحباش را میگیرد.بازها و کبوترها پرندگانِ همجنسگرایی هستند.نمیدانم چرا به وزینترین آهنگهای جهان، گرمی جایزهمیدهند؟!آدمِ منزوی آشنازداییمیکند.والدین درحقّ فرزندانِ خود بزرگنماییمیکنند.هزاران سال پیشاز آرمسترانگ، خانمها پابهماه گذاشتند.برای گریز از سرشکستگی، کلاهِ ایمنی بر سر میگذارم.مرگ، جشنِتولدِ سالگرد است.خطوطِ ریل، به اصلِ دوری و دوستی ایماندارند.باغبانِ خسیس، با سیستمِ قطرهای درختان را آبیاریمیکند.نمیدانم چرا کودکِ درونام رشدنمیکند.رودخانهها سربهسرِ دریا میگذارند.*از اثرِ نویسنده: رفتنت برایم آمد نداشت، انتشارات مروارید.@azgozashtevaaknoon
"نیما و آوازهای کوچهباغی"سبکی که ایرج و امثالِ ایرج اجرامیکردند مشهور بودهاست به "غزلخوانی" یا آوازهای "کوچهباغی". در تعبیرِ "غزلخوانی" "غزل" احتمالاً همان غزلی است که گاه در شعرِ قدما بهصورت "قول و غزل" نیز دیدهمیشود. از مولفههای اصلی این سبک، اشعار و ضربآهنگِ عامهپسندِ آن است. عشق، فراق، تنهایی، گله از بیوفاییِ زمانه، و درنتیجه دمغنیمتشماری و خوشباشی از مضامین اصلیِ آوازهای کوچهباغی است. "غزل"خوانی و چهچههزنی نیز از عناصرِ اصلیِ آوازهای کوچهباغی است. در دهههای گذشته، این سبک بهویژه محبوبِ برخی مشاغل، ازجمله رانندهها، و نیز رایج در بعضی اماکن، ازجمله کافه، قهوهخانه و زندان، بودهاست. ازقضا آوازِ ایرج اغلب در همین فضاها اجرامیشد.کموبیش میتوان این سبک از خوانندگی یا آوازِ ایرانی را با گونهی فیلمفارسی در سینمای دهههای چهل و پنجاه سنجید؛ تعبیری تحقیرآمیز که نخستینبار دکتر هوشنگِ کاووسی در نقدِ سینمای بدنه و گیشهپرورِ آن سالها، بهخصوص محصولات استودیوی دکتر کوشان و امثالِ او، بهکاربرد و ماندگار هم شد. ازهمینرو، قشرِ روشنفکر و طبقهای که خود را نخبه و نمایندهی تجدد و روشنفکری میدانستند، اغلب، این سبک از آواز را مختصّ جاهلمآبها و لات و لوتها و جنوبشهریها، میپنداشتند.از دیگرسو میدانیم که بزرگانِ موسیقی ایران به این سبک و سنت توجهداستند. استاد ابوالحسن صبا به آوازهای کوچهباغی توجهداشتند؛ استاد کسایی ایرج را پهلوان آوازِ ایرانی میخواندند؛ همچنین میدانیم که یکی از سرچشمههای هنرِ استاد شجریان، بهرهگیری از گوشهها و عناصری از هنرِ آوازخوانیِ رشکبرانگیزِ ایرج بودهاست. هنرِ ایرج را گاه در تحریرها و چهچهههای ممتد، ظریف و دقیقِ استاد شجریان میتواندید.اما غرض از این یادداشت، اشارهای است به تعلقخاطرِ پدرِ شعرِ نو، با همهی فرنگیمآبیهایی که به او نسبتمیدهند، به آوازِ کوچهباغی. نیما در یادداشتهای روزانهاش، ذیلِ مدخلِ "آوازهای کوچهباغی" که او خود آن را "آوازِ اصیلِ تهرانی" میخوانَد، مینویسد:"سالها و خیلی سالهای پیشازاین من با ابوالحسن صبا و پیش از او با دیگران، درخصوصِ این آوازِ اصیلِ تهرانی صحبتمیکردیم. [...] من بهقدری از این آواز خوشممیآید که حالم عوضمیشود. من خودم این آواز را بهصورتهای مختلفِ اصیلِ خود که هنوز کسی بلد نیست میخوانم _چندجا هم شنیدهاند و خوششانآمدهاست. _ من راههای گردآلودِ بیگل و گیاهِ اطرافِ تهران و ری و ورامین را با قلعههای آن میبینم_ در من این آواز تاثیرِ عجیبی دارد. مثلِ "زنگِ شتر" که آهنگش را بهطورِ کامل از پدرم دربینِ تارزدناش یادگرفتهام و او از استاد آقاحسینعلی [؟]* یادگرفتهبودهاست.من این آواز را دوستدارم. خودِ تهرانی نمیداند که این آواز چیست؟ درخصوصِ تهران و تجریش که (توابعِ رستمداد [؟])** بود جُنگها و یادداشتها دارم؛ کلیهی تجریش ملکِ محمدرضاخان جدّ من بود که با آقامحمدخان جنگمیکرد. بسیاری از نامهای شمیران طبری است؛ و من حوصلهکردهام که بنویسم. [...] میخواستم تمامیِ اسامیِ غلطبهکاربردهشدهی طبری را در تواریخ اصلاحکنم و وقت نشد. بسیار اسرار و وقایع ماند؛ در قدیم هم میماند." (یادداشتهای روزانهی نیما یوشیج، بهکوشش شراگیم یوشیج، انتشارات مروارید، ۱۳۸۷، ص ۱۹۵).*احتمالا آقا حسینقلی درست است که از استادان موسیقی اصیلِ ایرانی و از ردیفدانان برجستهی عصر قاجار بود. استاد علیاکبرخان شهنازی فرزندِ ارشدشان بودهاست.** دراصل باید "رستمدار" باشد که نامِ قدیمی شهرستان نور بودهاست.@azgozashtevaaknoon