خیلی از روز و ماه و ساعت سردرنمیاره اما بیشتر حدس هاش درست درمیاد . چند روزیه که مامان و بابا مداحی…
انتشار: 2026/08/04 10:16 UTCدریافت: 2026/08/06 04:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 04:57 UTC
خیلی از روز و ماه و ساعت سردرنمیاره اما بیشتر حدس هاش درست درمیاد . چند روزیه که مامان و بابا مداحی هایی را میزارند که زمان پیاده روی اربعین گوش میکردند به نظرش دیگه باید نزدیک اربعین شده باشند.امروز هم مامان از صبح زود مدام میره و میاد جلوی تلویزیون و یک ریز دستمال دستشه و گریه میکنه.البته گریه هاش از وقتی بیشتر شده که خاله زنگ زده و ازش خداحافظی کرده از چندروز پیش که مامان جونی و آقاجون رفتند مشهد کلی دعا کرده که قسمت آنها هم زیارت بشه اما امروز خیلی دلش برای مامان میسوزه پیش خودش گفت : اصلا چرا زنگ میزنند خداحافظی میکنند ؟ که دل آدم را بسوزونند؟بعد یک فکر عالی به سرش زد.رفت توی اتاق خواب و هرچی بالش بود آورد با بالشت ها یک مسیر طولانی درست کرد بعد چندتا تیکه کاغذ آورد و هرچی عدد بلد بود روشون نوشت یک؛ هشت ؛ نه؛ شش و...تیکه کاغذها را توی مسیر روی بعضی از بالشت ها گذاشتدوید و رفت و همه وسایل خاله بازیش را هم آورد بین بعضی از بالشت ها بشقاب و قاشق گذاشت بین بعضی های دیگه فنجون و قندون وسایل را تو مسیر پخش کرد خیلی ذوق داشت مدام حواسش به مامان بود که یه وقت متوجه کارش نشه آخه دوست داشت مامان شگفت زده بشه و از این حال دربیادهراز گاهی هم میرفت پیش مامان و میگفت مامان من دارم بازی میکنم ها ، قول میدم همه اش را زود جمع کنم شما نیا آنطرفبه آخر مسیر بالشتیش که نگاه میکرد یک چیز بزرگی کم داشتهرچی میگشت چیزی برای آخر مسیرش پیدا نمیکرداول رفت یک مهر تربت آورد ولی گفت : نه نمیشهرفت گردنبندی که از موزه حرم خریده بود را آورد ولی گفت : نه نمیشهیاد تکه سنگی افتاد که از حرم امام حسین علیهالسلام هدیه گرفته بودند ، دوید و رفت اون را آوردولی باز هم گفت : نه نمیشهبا ناراحتی اومد پیش مامانگفت مامان چطوری میشه یک حرم درست کرد؟ مامان گفت حرم برای چی میخوای درست کنی عزیزم؟- که بشه رفت توش و با امام حرف زدمامان گفت: وقتی امام را دوست داری ، هرجا که باشی هر زمان که بخواهی میتونی با امام حرف بزنی پرسید: پس ثواب زیارتش چی ؟ اون که باید حرم بریمامان گفت : همینکه به امام سلام کنی یعنی داری زیارتش میکنی کافیه رو به قبله بایستی و به امام سلام بدی ، اونوقت آقا جواب سلام شما را میده و شما ثواب زیارت بردی.حالا کلی خوشحال بود ، چشم هایش برق میزد به مامان گفت مامان میشه چشم هات را ببندی و همراه من بیای دست مامان را گرفت و به سمت مسیر بالشتی برد به اول مسیر که رسید با یک خنده از روی خجالت یوایواش برای مامان خوند چشم هات را ببند ، خیال کن الان کربلایی چشم هات را ببند، خیال کن که با زائرهایی حالا مامان غرق گریه بود و او سرشار از ذوق و لبخند در تمام مسیر بالشتی از مامان پذیرایی کرد و همراهی کرد تا به آخر رسیدند رو به مامان گفت مامان جون گریه بسه دیگهحالا شما سلام بده تا ثواب زیارت را برده باشیمهردوتایی دست روی سینه گذاشتند و گفتندصلی الله علیک یا ابا عبدالله@bacheh_shia
