پنج قدم مانده به هم، انگشتهام شروع کرد به سرد شدن!شناختم، شناختی.میدانستم همین پنج قدم را فرصت دارم، میدانستی.به انگشتهات نگاه کردم، کشیده و قشنگ بودند هنوز، با پوست جمع شده. به چشمهام نگاه کردی لابد، که سرد، تاریک و نیمه مرده بود. به ردِ زخم پیشانیت که هنوز تازه بود و لبهائی که گوشهاش بالا آمده بود از تعجب، ترس، وهم، یادآوری.از کنار هم گذشتیم و قصه باز به همانجا رفت که سالها مانده بود.نداشتمت، نداریَم.و خاک بر سر زندگی...#محمد_یغمائی