ایننیمساعترافقطبوسیدمشبهش میگفتم:بےبےزینب(س)همبدنامامراوقتیازمیاننیزههاپیداکرددراولی…
انتشار: 2026/08/24 11:53 UTCدریافت: 2026/08/24 12:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 12:15 UTC
ایننیمساعترافقطبوسیدمشبهش میگفتم:بےبےزینب(س)همبدنامامراوقتیازمیاننیزههاپیداکرددراولینلحظهبوسیدش..سلاممنوبهارباببرسون!بهشانههایشدستکشیدمشانههایهمیشهگرمشسردسردشدهبود...♥! همسر#شهیدمحمدحسینمحمدخانی•┈••✾◆🍃🌺🌸🍃◆✾••┈•
پستهای تلگرام — 🌷ب یاد شهیدان🌷
🍃دست و پایم را گم کرده ام، #اشک چشمانم سبب شده دنیا را تار ببینم اما گویی عقربه های ساعت مسابقه گذاشته اند و زمان کمی مانده تا ۲۴ محرم الحرام؛ خورشید هم دل خون است و با بغض غروب می کند.🍃برای چندمین بار خواندم و برای چندمین بار خط به خط کتاب را گریستم. آه حاج عمار، زیر و رو کردی دل سیاهم را. #قصه_دلبری را خواندم و برای دلبری که بعد از تو در این دنیا جاماند گریستم. #عمار_حلب را خواندم و دلم جایی در بین الطلوعین حلب، زمان شهادتت جاماند.🍃خط به خط شهادتت #روضه بود.از خبر شهادتت بگویم که حال بچه های گروهت را دگرگون کرد. کسی آن طرف پشت بی سیم از حال رفت و وقتی خبر به ح.ا.ج ق.ا.س.م رسید گفت کمرم شکست. دلم پر کشید به عصر #عاشورا و ناله ی انکسرت ظهری ارباب.🍃از خانواده ات بگویم که یک ماه در دیار غربت چشم انتظار تو بودند و قاصدک خبر #شهادتت را برایشان برد و باهم برگشتید، پیکر تو و دل داغدار آنها. دلم سوخت برای کاروان اسرا و سرهای بالای نیزه...😓🍃از #معراج بگویم و آخرین خداحافظی که امیر حسین هشت ماه بر روی سینه ات نشسته بود و صورتت را نوازش می کرد.چقدر دلش برای بابا تنگ شده بود. دلم شکست به یاد دلتنگی های #رقیه برای حسین...🍃از همسرت بگویم که پیراهن مشکی روضه ات را برایت آورده بود. ناله میزنم به یاد پیراهن کهنه حسین و دل بی تاب زینب. امان از #وصیت های جامانده ات که باید اجرا میشد. کسی در قبر برایت روضه میخواند و سینه میزد و میگفت از حرم تا قتلگاه #زینب صدا می زند حسین دست و پا می زد حسین زینب صدا می زد حسین...😭🍃حاج عمار، نوش جانت شهادت .اصلا حیف بود شهید نشوی! سلام ما را هم به ارباب برسان اما فرمانده دلم گرفته، در هوای سنگین دنیای پرفریب نفس کم آورده ام. به قول خودت دنیا بازی ام داده. خسته ام و رمقی برایم باقی نمانده است. آقا محمد حسین برای دل مرده ام روضه بخوان! شاید زنده شد. شاید عاقبت بخیر شد...🌹#شهید_محمدحسین_محمدخانی🌹تاریخ تولد : ٩ تیر ۱٣۶۴🌹تاریخ شهادت : ۱۶ آبان ۱٣٩۴🌹محل شهادت : حلب_سوریه 🌹مزار شهید : بهشت زهرا_قطعه۵٣•┈••✾◆🍃🌺🌸🍃◆✾••┈•
⚘﷽⚘رسیدیـم ڪربلا، رفتیـم حـرم حضـرت عبـاس، سینـہ زنـے و توسـل و دعـا...راه افتـادیـم سـمت حـرم امـام حسیـن، اونجـا هـم بـہ همیـن شکل، بلڪہ بیشتـر...بمانـد ڪہ توے بیـن الحرمیـن چقـدر خوندیـم و سینـہ زدیـم.نرسیـده بـہ هتـل، باز اومـد ڪہحاجے بیـا بریـم حـرم.سیـرے نداشٺ واقعـا عطشـان بودصبـح، ظهـر،شـب،سحـر ول نمےڪردمـدام میـومـد ڪہ بریـم حرم برامـون روضـہ بخـونگاهے قبـول نمیڪـردمبیشٺـر از این نمیڪشیـدمبا بچـہ هـا مےرفت و خـودش روضـہ مےخـوندشب حـرم بود، سحر مےرفتیـم، مے دیدیـم بـاز توے حـرم نشسـٺہجلـوش ڪم آورده بـودم اگـہ معـرفت نباشـہ، آدم نمیٺونہ این طـور عـرض ارادٺ ڪنہ خیلـے مہمـہ در جـوونی ایـن شڪلے عاشـق باشـےگـوشہ گـوشہ زندگیـش رو وصـل میـکرد بہ اهـل بیـت و امـام حسیـن (ع)در خصـوص گـریه صبـح وشـام براے امام حـسین (ع) صـحبت مےڪرد.وقٺے آب مےخورد یـاد امام حـسینمےافتاد. واقعـا از سـلامش احسـاس مےڪردم از روے عـادت نمےگـہ از ٺـہ دل سـلام میـگہ " یاحسین "بہروایٺدوسٺ #شہیدمحمدحسینمحمدخانے🌷•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
مرامهای خاص زیاد داشت اما بعضی چیز ها برایش قانون بود و خط قرمز داشت و یکی از آن خط قرمزها این بود: محمد حسین همیشه یکی از دیوارهای خوش اندازه که چشمخورش از بقیه جاها بیشتر بود را به عکس شهدا تعلق میداد و تو باید قبول میکردی که به واسطه عکس شهدا حرمت حضور شهدا را در خانه رعایت کنی قرارداد که تمام میشد و خانه را که میخواستیم عوض کنیم بعضأ عکسها هم نو میشد، یادم هست وقتی پوسترهای کم عرض شهدا مد شده بود محمدحسین کلی ذوق زد که عکسهای بیشتری را میتواند در خانه جا بدهد.🌷شهید #محمدحسین_محمدخانی🌷راوی: همسر شهید•┈••✾◆🍃🌺🌸🍃◆✾••┈•
#عاشقانه_های_شهداییشب میلاد حضرت زینب سلام الله علیه، مادرش زنگ زد برای قرار خواستگاری. به دلم نشسته بود. با همان ریش بلند و تیپ سادهی همیشگیاش آمد. از در حیاط که وارد شد، با خالهام از پنجره او را دیدیم. خالهام خندید: مرجان، این پسره چقدر شبیه شهداست.با خنده گفتم: خب شهدا یکی مثه خودشون رو فرستادن برام.برای صحبت رفتیم اتاق من.زیاد سوال میپرسید. خاطرم هست که پرسید: نظر شما دربارهی حضرت آقا چیه؟گفتم: ایشون رو قبول دارم و هرچی بگن اطاعت میکنم.دلش روشن بود که این ازدواج سر میگیره.نزدیک در به من گفت: رفتم کربلا زیر قبه به امامحسین گفتم: برام پدری کنید، فکر کنید منم علیاکبرتون؛ هرکاری قرار بود برای ازدواج پسرتون انجام بدید، برای من بکنید.مادرم گفت: بهتره چند جلسه دیگه باهم صحبت کنن.سر همان ساعتی که گفته بود رسید. یادم نیست از کجا شروع شد که بحث کشید به مهریه. پرسید نظرت چیه؟گفتم: همون که حضرتآقا میگن.بال درآورد. قهقهه زد: یعنی چهارده تا سکه.از زیر چادر سرم را تکان دادم که یعنی بله. میخواست دلیلم را بداند. گفتم مهریه خوشبختی نمیاره.حدیث هم برایش خواندم: بهترین زنان امت من زنی است که مهریه او کمتر از دیگران باشد.همه عجله داشتند که باید زودتر عقد خوانده شود تا به شلوغی امامزاده نخوریم.همیشه در فضای مراسم عقد، کفزدن و کلکشیدن و اینها دیده بودم.رفقای محمدحسین زیارتعاشورا خواندند و مراسم وصل به هیئت و روضه شد. البته خدا درو تخته را جور میکند. آنها هم بعد روضه مسخره بازیشان سر جایش بود. شروع کردند به خواندن شعرِ رفتند یاران، چابکسواران...چشمش برق میزد. گفت: تو همونی که دلم میخواست، کاش منم همونی شم که تو دلت میخواد.بابت شکلو شمایل و متن کارت عروسی، خیلی بالاپایین کرد. نهایتاً رسید به یک جمله از حضرت آقا با دستخط خودشان.بسماللهالرحمنالرحیمهمسری شما جوانان عزیزم را که پیوند دلها و جسمها و سرنوشتهاست، صمیمانه به همه شما فرزندان عزیزم تبریک میگویم.🌱سیدعلیخامنهای🌹دستخط را دانلود کرد و ریخت روی گوشی. انتخابمان برای مغازهدار جالب بود. گفت: من به رهبر ارادت دارم، ولی تا بحال ندیدم کسی خط ایشون رو داخل کارت عروسیش چاپ کنه.یه روز موقع خرید جهیزیه، خانم فروشنده به عکس صفحهگوشیم اشاره کرد و پرسید: این عکس کدوم شهیده؟خندیدم که: این هنوز شهید نشده، شوهرمه.برگرفته از کتاب قصهدلبریراوی: همسر محترم شهید🌷شهید محمد حسین محمد خانی🌷 یاد شهدا با صلوات🌷•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•




