«با علم نمیشود»؛ یا با علمی که شما تجربه کردهاید نمیشود؟در بعضی جلسات مدیریتی، جملهای را زیاد م…
انتشار: 2026/08/13 13:33 UTCدریافت: 2026/08/19 04:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 04:15 UTC
«با علم نمیشود»؛ یا با علمی که شما تجربه کردهاید نمیشود؟در بعضی جلسات مدیریتی، جملهای را زیاد میشنویم:«با علم که نمیشود.»«اینها روی کاغذ خوب است.»«در عمل، تجربه چیز دیگری میگوید.»گاهی پشت این حرف، یک ملاحظه درست وجود دارد. واقعیت سازمانی پیچیدهتر از کتاب و مقاله است. مدیر باید علاوه بر دانش علمی، زمینه، منابع، محدودیتها، فرهنگ سازمانی، روابط انسانی و پیامدهای تصمیم را هم ببیند.اما همیشه ماجرا این نیست.گاهی کسی از «ناتوانی علم» سخن میگوید که اساساً هیچگاه تجربه جدیِ کار علمی را از سر نگذرانده است؛ یعنی پژوهش نکرده، با داده درگیر نشده، فرضیهاش شکست نخورده، مجبور نشده ادعای خود را با شاهد اصلاح کند و لذت و رنجِ واقعیِ فهمیدن را تجربه نکرده است.اینجا باید بین مدرک تحصیلی و جامعهپذیری علمی تفاوت گذاشت.جامعهپذیری علمی یعنی آدم یاد بگیرد:هر ادعایی نیازمند شاهد است؛تجربه شخصی معادل واقعیت عمومی نیست؛ممکن است چیزی که سالها باور داشتهایم اشتباه باشد؛داده موظف نیست نظر ما را تأیید کند؛و گفتن «نمیدانم» گاهی علمیتر از یک پاسخ مطمئن و بیپشتوانه است.از منظر روانشناسی نیز انسان معمولاً تمایل دارد دانستههای محدود خود را بیش از اندازه معتبر بداند. هرچه آگاهی ما از پیچیدگی یک حوزه کمتر باشد، ممکن است با اطمینان بیشتری درباره آن حکم صادر کنیم. مواجهه واقعی با دانش، در بسیاری مواقع نه اعتمادبهنفس کاذب، بلکه فروتنی معرفتی ایجاد میکند.از منظر جامعهشناسی سازمان نیز ما با پدیده دیگری روبهرو هستیم:قدرت اداری گاهی به فرد احساس اقتدار معرفتی میدهد.یعنی چون فرد صاحب سمت، جایگاه یا نفوذ است، بهتدریج ممکن است تصور کند در حوزه شناخت و حقیقت نیز مرجعیت دارد. در چنین شرایطی، تجربه شخصی مدیر جای داده مینشیند، سلیقه جای تحلیل میگیرد و «من فکر میکنم» بهسادگی به «واقعیت این است» تبدیل میشود.این وضعیت برای مدیریت خطرناک است.مدیریت علمی هرگز به این معنا نیست که مقاله بهجای مدیر تصمیم بگیرد. علم قرار نیست اراده، تجربه و قضاوت مدیریتی را حذف کند.وظیفه علم چیز دیگری است:کمک کند مسئله را درستتر ببینیم، خطاهای شناختی خود را بشناسیم، میان واقعیت و برداشت شخصی تفاوت بگذاریم و تصمیمی بگیریم که تا حد ممکن بر شواهد قابل دفاع استوار باشد.مدیر خوب نه برده نظریه است و نه دشمن دانش.او میداند که تصمیم نهایی در جهان واقعی گرفته میشود؛ اما میداند ورود به جهان واقعی بدون دانش، تحلیل و شواهد نیز چیزی جز حرکت در تاریکی نیست.بنابراین هر وقت میشنوم:«با علم نمیشود»در ذهنم یک سؤال شکل میگیرد:با علم نمیشود،یا با آن چیزی که شما از علم شناختهاید نمیشود؟و شاید دقیقترین جمله این باشد:علم قرار نیست بهجای مدیر تصمیم بگیرد؛علم قرار است نگذارد مدیر، ناآگاهی خودش را بهجای واقعیت بنشاند.