چون صبح ازل ز عشق دم زدعشق آتش شوق در قلم زداز لوح عدم قلم سرافراشتصد نقش بدیع پیکر انگاشتهستند افل…
انتشار: 2026/07/08 09:35 UTC
چون صبح ازل ز عشق دم زدعشق آتش شوق در قلم زداز لوح عدم قلم سرافراشتصد نقش بدیع پیکر انگاشتهستند افلاک زاده عشقارکان به زمین فتاده عشقبی عشق نشان ز نیک و بد نیستچیزی که ز عشق نیست خود نیستاین سقف بلند لاجوردیروزان و شبان به گرد گردینیلوفر بوستان عشق استگوی خم صولجان عشق استمغناطیسی که طبع سنگ استدر آهن سخت کرده چنگ استعشقیست فتاده آهن آهنگسر بر زده از درونه سنگزان گیر قیاس دردمنداندر جذبه عشق دلپسندانبین سنگ که چون درین نشیمنبی سنگ شود ز شوق آهنهر چند که عشق دردناک استآسایش سینه های پاک است۷از محنت چرخ باژگون گردبی دولت عشق کی رهد مردکس ز آدمیان چه دون چه عالیاز معنی عشق نیست خالیلیکن از دوست فرق تا دوستافزون باشد ز مغز تا پوستمعشوق یکی زر است و سیم استبی سیم دلش چو زر دو نیم استمعشوق یکی رز است و باغ استزینهاش به سینه مانده باغ استخوش آن که به مهر شاهدی جستزین دغدغه ها ضمیر خود شستدل بست به طرفه نازنینیدر مجلس انس خرده بینیدامن پاکی ز دست اغیارنی دامن چاک چون گل از خارخوشتر ز وی آنکه چون اسیریشد بسته پیر دیده پیریخجلت ده گل به تازه روییرشک سمن از سفید موییآیینه روح ها جمالشمفتاح فتوح ها مقالشعشقت چو ازین دو جا بخواندمحمل به حقیقتت رساندصحرای وجود را گل است ایندریای مجاز را پل است اینزین عشق کسی که بی نصیب استدر انجمن جهان غریب استغافل ز حریم محرمیتنشنیده نسیم آدمیتآرند که واعظی سخنوربر مجلس وعظ سایه گستراز دفتر عشق نکته می راندو افسانه عاشقان همی خواندخر گم شده ای بر او گذر کردوز گمشده خودش خبر کردزد بانگ که کیست حاضر امروزکز عشق نبوده خاطر افروزنی محنت عشق دیده هرگزنه داغ بتان کشیده هرگزبرخاست ز جای ساده مردیهرگز ز دلش نزاده دردیکان کس منم ای ستوده دهرکز عشق نبوده هرگزم بهرخر گم شده را بخواند کای یاراینک خر تو بیار افساراین را ز خری کزان دژم نیستجز گوش دراز هیچ کم نیستسرمایه محرمی ز عشق استبل ک آدمی آدمی ز عشق استهر کس که نه عاشق آدمی نیستشایسته بزم محرمی نیستجامی به کمند عشق شو بندبگسل ز همه به عشق پیوندجز عشق مگوی هیچ و مشنوحرفی که نه عشق ازان خمش شوجامی.. هفت اورنگ _لیلی و مجنون