شب نه آه سرد را دل عرش پیما کرده بودآسمان از صبح محشر دفتری وا کرده بودجان چه میدانست از دنیا چهه…
انتشار: 2026/08/03 18:36 UTCدریافت: 2026/08/08 11:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 11:25 UTC
شب نه آه سرد را دل عرش پیما کرده بودآسمان از صبح محشر دفتری وا کرده بودجان چه میدانست از دنیا چهها خواهد کشیدخاکبازیهای طفلان را تماشا کرده بودلنگر تمکین کوه غم به فریادم رسیدورنه بیتابی مرا در عشق رسوا کرده بوداز دل شیرین خیالی داشت در مد نظرکوهکن در بیستون شغلی که پیدا کرده بوداز نگاه عجز شد چون طوق زیب گردنمتیغ او دستی که بهر قتل بالا کرده بوداز جوانمردی سراسر باده گلرنگ کردعشق هر خونی که در جام زلیخا کرده بودرشته جان با دل آزاده من میکندآنچه سوزن با گریبان مسیحا کرده بوداز شکرخند صدف شد خام، ورنه پیش ازینابر ما عادت به روی تلخ دریا کرده بودآتشین رویی که شمع مجلس ما بود دوشحلقه بیرون در را چشم بینا کرده بودعمرها شد در لباس لاله بیرون میدهداشک مجنون آنچه با دامان صحرا کرده بودجان چه خونها خورد تا از صفحه دل پاک کردنقطه سهوی که نامش را سویدا کرده بوددید تا آن سرو سیم اندام را، بر دل گذاشتشاخ گل دستی که بهر رقص بالا کرده بودحسن بازیگوش او صائب نشان تیر کرددل به خون دیده مکتوبی که انشا کرده بود#صائبغزل شمارهٔ ۲۶۳۰@Bolbolibargegoli1397