جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بودعقل سرپیچیده بود از آنچه دل فرموده بودعقل با دل رو به رو شد صبح دلتنگی بخیرعقل برمی گشت راهی را که دل پیموده بودعقل کامل بود، فاخر بود، حرف تازه داشتدل پریشان بود، دل خون بود، دل فرسوده بودعقل منطق داشت ، حرفش را به کرسی می نشانددل سراسر دست و پا می زد، ولی بیهوده بودحرف منّت نیست اما صد برابر پس گرفتگردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بودمن کی ام؟! باغی که چون با عطر عشق آمیختمهر اناری را که پروردم به خون آلوده بودای دل ناباور من دیر فهمیدی که عشقاز همان روز ازل هم جرم نابخشوده بود#فاضل_نظری♥️☕️ @caafee