به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی راکه یک عمر است عادت کرده ام بی سرپناهی رامنم آن ارگ ویرانی که هر شب…
انتشار: 2026/08/10 05:50 UTCدریافت: 2026/08/13 11:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 11:55 UTC
به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی راکه یک عمر است عادت کرده ام بی سرپناهی رامنم آن ارگ ویرانی که هر شب خواب میبیندبه روی شانههایش فوج کفترهای چاهی رازلیخاها اگر پیراهنی پاره نمیکردندبه یوسفها که میآموخت رسم بی گناهی را؟سواری خستهام از کوه پایین آمدم دختر!ببند این زخمهای کهنهٔ مشروطه خواهی راتفنگ و اسب را دادم به جای شانهٔ نقرهبکش هموارتر کن پیچ و تاب این دو راهی راچه می فهمند سربازان مست روس و عثمانیشمیم اشکهایم روی کاغذهای کاهی را؟سپیداری که بر آن پیکر ستّارخان رقصانچه سازد شرمساری را؟ چه نالد روسیاهی را؟سپیده سر زده آهو به آغوشم قدم بگذارمگیر از شیرمَردت لطف صید صبحگاهی رارهاتر از سر زلفت بخند امشب، پریشانمبرقصان توی تُنگ صورتت دو بچه ماهی را#حامد_عسکری@chaameghazal ⛱️