💬زنانگی (۸۲) همانزمان که متر به دست میگیرید و عیار یک زن را با آشپزی و خانهداریش میسنجید، همان…
انتشار: 2026/07/25 14:29 UTCدریافت: 2026/08/01 00:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:07 UTC
💬زنانگی (۸۲) همانزمان که متر به دست میگیرید و عیار یک زن را با آشپزی و خانهداریش میسنجید، همانزمان که ترازو به دست، دوره میافتید بین همجنس خودتان و حبوبات و ادویهجات پخته شده را باهم مقایسه میکنید. همانزمان که رنگ و لعابها را با افتخار، توی…سالها به ما زنها گفته شده که برای «خوب دیده شدن»، باید خشمت رو پنهان کنی....به ما یاد دادن که یه زن نباید خشمگین بشه....گفتن عصبانی شدن، داد زدن یا اعتراض کردن، به زن نمیاد!!!چون زنِ خشمگین، سخت، غیرمنطقی و دوستنداشتنی به نظر میرسه.ble.ir/khalass%D8%A7%D9%85%D8%A7 خشم همیشه یه احساس منفی نیست.گاهی فقط داره به ما خبر میده که مرزی نادیده گرفته شده، حقی پایمال شده یا چیزی با ارزشهامون همخوانی نداره. خشم، نقشهایه که نشونمون میده کجا از خودمون گذشتیم، کجا مرزهامون شکسته شده و کجا چیزی درست نیست.اگر خشممون رو نادیده بگیریم، کمکم راه خودمون رو گم میکنیم.خشم ما قرار نیست دیگران رو زخمی کنه؛ اما قرار هم نیست اونقدر سرکوب شه که خودمون رو گم کنیم.شاید وقتش رسیده بهجای ترسیدن از خشم،یاد بگیریم پیامش رو بشنویم...❤️نویسنده :؟ 🍏🆔 @chehel_salegi
پستهای تلگرام — آرامش (چهلسالگي)...
🪴 آسان ترین کار ممکن در دنیا : بخشیدن کسی که دوستش داریم ! پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن…💬حوالی میانسالی ؛آرزومندی را کنار گذاشتمبچه که بودم، هر وقت با پدر و مادرم بیرون میرفتیم، چشمم به اسباببازیها میافتاد.میگفتم: «این را برایم میخری؟»میگفتند: «برویم، بعداً...»گاهی آن «بعداً» هیچوقت از راه نمیرسید و گاهی هم میرسید.اما امروز که به آن سالها فکر میکنم، نه اسباببازیهایی که برایم خریدند چیزی از آنها در خاطرم مانده است، نه آنهایی که هرگز نخریدند.زندگی، آنقدر پرشتاب از روی آن خواستنها عبور کرد که بیشترشان در غبار زمان گم شدند.شاید میانسالی و قرار گرفتن در نیمه دوم عمر ، همین را به انسان یاد میدهد.اینکه آرزو داشتن بد نیست؛ اما آویزان شدن به آرزوها، آغاز بسیاری از رنجهاست.سالها خیال میکردم اگر دنیا مطابق خواستههایم پیش برود، آرام خواهم شد.اما دنیا هیچ قراردادی با آرزوهای من امضا نکرده.نه از من میپرسد که دوست دارم پیر شوم یا نه.... نه برای بردن عزیزانم اجازه میگیرد.نه تضمین میدهد که اگر درست زندگی کنم، هرگز بیمار نخواهم شد.دنیا مسیر خودش را میرود و من تازه فهمیدهام که آرامش، از برآورده شدن آرزوها به دست نمیآید؛ از سبکتر گرفتن آنها به دست میآید.این روزها، فتیله آرزومندیهایم را پایین کشیدهام.نه چون دیگر چیزی نمیخواهم...بلکه چون نمیخواهم کیفیت زندگی امروز من، به رخدادی در آینده وابسته باشد.اگر آنچه دوست دارم رخ داد، سپاسگزار خواهم بودو اگر رخ نداد، تلاش میکنم آنچه را زندگی برایم آورده، همانگونه که هست در آغوش بگیرم.شاید بلوغ، همین باشد؛اینکه کمتر از دنیا طلبکار باشی و بیشتر آماده همسفر شدن با آن«شاید خوشبختی، برآورده شدن آرزوها نباشد؛ کم شدن آرزومندیها باشد.»سهیل رضایی🍏🆔 @chehel_salegi
💬 پیامک صبح شمبه (۴۹۴) چنان پیاپی مرا بوسیدن گرفت که گویی بوسه بر لبانم روییده بود و او میخواست آن را از ریشه بچیند شکسپیر🍏 ble.ir/khalass ............................................. الهی زندگیمون پر بشه از بهونههای کوچیکی که خوشحالیهای بزرگ…💬 پیامک صبح شمبه (۴۹۵) گفتم از من رو مگردان، من هم اهلِ مسجدماستکانم لب گشود و گفت من هم شاهدم!🆔 @chehel_salegi.............................................خدایا شکرت که حسرتهام رو،به تلاش برای رسیدن تبدیل میکنی. 🙏 ارادتمند: حلاجیان 🍏
💬ما آدمهای دلخوش به ترمیم بال سنجاقکیم! دو هفته گذشته سراسر به جنگ روانی و بازی قدرت (بیقدرتان) بین من و همکاری گذشته که حتی مرا تا مرز استعفا برده بود. چون من یک اصلی برای خودم دارم که شغل، اصلا هر چه باشد و اصلا هر چه مهم یا پولساز یا پرنسیپ درست؛ اول از همه نباید بتواند اعصاب و روانم را در آخر هفته مشغول خودش کند. خب اگر این اصل اولش نباشد، هر چه دیگر که باشد را نمیخواهم. من دقیقا در زندگی دو بار از دو شغل بدون آنکه بکآپ دیگری داشته باشم، به همین دلیل استعفا دادم.دو هفته گذشته علیرغم عادت مألوفم به مراقبت از احساسات طرف مقابل و رویکرد قربانی کردن خواسته شخصی ام به نفع تیم و رواداری و پذیرندگی در کار گروهی، مجبور شدم که اژدهای کهن سالها خفته ام را که از سمت خانواده مادری به من رسیده ولی تا اینجای عمرم حداقل در محیط عمومی و کار، کسی شرری از آن ندیده بود، بی افسار رها کردم و خودم به ترس این تجربه غلبه کردم و نگاه کردم که چه اتفاقی می افتد. اتفاقات غیرقابل پیشبینی و جالبی افتاد که تجربه اش برای من تازه بود و دقیقا برای همین بارها با مرد مشورت کردم. کاری که اغلب نمیکنم... به من کمک میکرد که از پوسته خودم بیایم بیرون و اصلا بروز خشم را مثل یک بازی تئاتر تجربه کنم. دقیقا همین را با من تمرین کرد... دو هفته گذشته از آنچه از بخشهای پنهان خودم دیدم، تعجب کردم و یاد گرفتم...(این ها را در یادداشتی جدا سر فرصت خوبی خواهم نوشت)ble.ir/khalass%D8%A7%DB%8C%D9%86%E2%80%8C… ولی فقط مقدمه ای بود تا برسم به پریشب و از آن سنجاقک نقرهای تعریف کنم که لابد به فریب نور لامپ ته سالن، آمده بود داخل و بعد توی خانه گیر کرده بود. در این دو شب، این موجود ظریف زیبا هی گم و پیدا میشد و تلاش میکرد از شیشه های پنجره، سقف، بین برگهای گلدانها، راهی به بیرون باز کند و تا می آمدیم به رفتنش کمک کنیم، پر میزد و دوباره مخفی میشد.امروز صبح، خواستم گیاه مرداب را آب بدهم که دیدم افتاده روی سنگ کنار گلدان. صبح زود بود و صدای قهوه جوش نمی گذاشت مرد بشنود من از چه نوع سوسک یا مگسی دارم شکایت میکنم، برای همین با حشرهکش معروفش آمد بالای سر من و سنجاقک. تا دیدش او هم مثل من دنبال یک کاغذ گشت. دو تایی، حیوانک را بردیم روی سطح صاف در سطل آشغال بیرون بالکن. من که فکر کردم مرده. دیگر داشتم میرفتم و با حرص میگفتم چقدر حیف که نشد دیشب به موقع نجاتش بدهیم که مرد داد زد: تکان خورد. زنده است... پرسید: کجا بگذارمش که آب داشته باشد؟ من ولی مطمئن بودم اگر دوباره بهش دست بزنیم، حتما آسیب میبیند. گفتم نه. باید خودمان بهش یک جوری آب بدهیم.آب را اول ریختم کنارش. تکان نمیخورد. مرد با چوب کبریت یک قطره ریخت رو دم کشیده و ظریفش. من با سرانگشت، لکه آب را کشاندم سمت شاخکهایش.انگار همین یک قطره، اتمام معجزه بود چون پرها را به هم زد و ناگهان برگشت و از روی در زردرنگ سطل، پر زد و رفت...دوتایی یک جوری ذوق کردیم که قلبم اصلا به درد آمد... میدانی؟ ما آدمهای دلخوش به ترمیم بال سنجاقکیم. اینکه پیاله ای بگیریم جلوی دهان تشنه یک حشره که اصلا خودش چند روز بیشتر عمر ندارد، به ما این حس را میدهد که وجودمان به درد جایی و وجودی میخورد. ما کجا و شرکت در جنگ روانی بخاطر قلمرو و حس برتری و...کجا.چرا گاهی آدمها اینقدر سخت و ناجورند؟که دیگر آنقدر صبر چون مایی را آزمایش کنند و در موقعیتی قرارمان بدهند که شمشیر کلام را بدهیم دست اژدهای خشم؟من آدم گشت زدن توی دشتهام. تا سالها هنوز قاصدک میدیدم، در مشت میگرفتم می بوسیدم و با آرزویی دوباره رهایش میکردم.هرگز آرزویم نبوده که چند نفر زیر دست من کار کنند یا رییس باشم و دستور بدهم و بقیه ببینند وای چقدر این آدم مهم و گنده و خفن و شامخ و ترسناک است. اصلا. برای همین گاهی واقعا آرزو میکنم کاش اینجا نبودم.کاش ساکن یک جزیره کوچک آبی بودم. با آهوها و سنجاقکها و درختها... ماهی ها و قمری ها و بچه های کوچک...همین. خلوت و دور.@November25th🆔 @chehel_salegi
در این جادو شبِ پوشیده از برگِ گلِ کوکب دلم ؛دیوانه بودن با تو را میخواست! مهدی اخوان ثالث🌺 @chehel_salegi💬 بزرگ شدن بی مقدمه!کودکی ام را که مرور می کنم ، قشنگ ترین قسمت های آن ، تعطیلاتِ آخرِ هفته بود .پنج شنبه هایی که با اشتیاقی عمیق ، از مدرسه سمتِ خانه می دویدیم و در سرمان هزار و یک برنامه برای این یک روز و اندی بود .و چه بی هزینه شاد بودیم و چه سرخوشانه می خندیدیم !برای بچه های امروز نگرانم ...نگرانم از ذوقی که برای تعطیلاتِ آخرِ هفته هایشان ندارند ،از کبرای قصه که تصمیمش را گرفت و توی همان روزها و حوالیِ دلخوشی و بارانِ ساده و بی شیله ی کودکیِ ما ، خودش را جا گذاشت ،از کوکب خانمی که دیگر نیست ،و چوپانِ دروغگویی که شاید یک شب که ما حواسمان نبود ، گرگ ها آمدند و همراهِ ترس هایِ کودکیِ ما ، او را دریدند .امروز بچه ها ساده نیستند ! همه چیز را می فهمند ، هیچ غولی را باور ندارند و از هیچ دیوی هم نمی ترسند .و من از این ساده نبودن ، و من از این نترسیدنِ شان ، می ترسم ...ما کودکانِگی و لبخند را در کودکیِ خودمان جا گذاشتیم ،ما خودمان را و دلخوشی هایِ ساده ی خودمان را ادامه ندادیم !و حالا ما مانده ایم و کودکانی که "کودکانه" نمی خندند ،که اشتیاقی برای هیچ چیز ندارند ،که نوساناتِ ارز و تمامِ اخبارِ ریز و درشتِ روز را می دانند ،کودکانی که زودتر از چیزی که فکرش را می کردیم ، بزرگ شدند ...و من از این بزرگ شدن های بی مقدمه می ترسم !نرگس_صرافیان_طوفان🍏🆔 @chehel_salegi
💬مردها به مردها احتیاج دارن! یش از آنکه به راهحل احتیاج داشته باشند به حضور احتیاج دارن! چندی پیش یکی از اقوام با من تماس گرفت و گفت:«بیا همدیگر را ببینیم.»در یک رستوران قرار گذاشتیم.او در ذهن من همیشه مردی مقتدر بود.تکیهگاه خانواده.خانه، ماشین، شغل، اعتبار...تقریباً همه نشانههایی را داشت که ما معمولاً از یک مرد موفق در ذهنمان میسازیم.هنوز چند دقیقه از دیدارمان نگذشته بود که شروع کرد از خودش گفتن.از کتکهای گاهوبیگاه پدرش.از اینکه هیچوقت نزد مادر جدی گرفته نشد.از احساس حقارتی که سالها به خاطر پیشینه خانوادگی با خودش حمل کرده بود.بعد آرامآرام رسید به زندگی مشترکش.گفت هر کاری میکند، باز هم احساس میکند برای همسرش کافی نیست.از توقع بچهها گفت.از خستگی کار.از اینکه دیگر صبحها با شوق از خواب بیدار نمیشود.ساعتها فقط حرف زد.من هم گوش میدادم.اما در درونم اتفاق دیگری میافتاد.هرچه بیشتر از خودش میگفت، تصویر آن مرد قدرتمند در ذهنم آرامآرام فرو میریخت.با خودم میگفتم:«چهقدر درمانده...»بعد، بیآنکه از من چیزی خواسته باشد، شروع کردم از تجربهها و آموختههایم گفتن.او فقط گوش میداد.نه سؤال میپرسید،نه مخالفت میکرد،فقط گوش میداد.نزدیک ساعت یک شب از هم جدا شدیم.وقتی سوار ماشین شدم، ناگهان تمام گفتوگوی آن شب از جلوی چشمم گذشت.از خودم پرسیدم:او چرا همه اقتدارش را پیش من فرو ریخت؟چه چیزی میخواست؟همانجا بود که انگار آیینهای مقابلم قرار گرفت.دیدم خود من هم سالهاست نقش آدم مقتدر را بازی میکنم.بیوقفه کار میکنم،استراحت را عقبماندن میدانم،به دستاوردهایم افتخار نمیکنم و آنها را به شانس نسبت میدهم،و خیلی وقتها جرئت نمیکنم ضعفهایم را به زبان بیاورم.🆔 @chehel_salegiبعد فهمیدم...او اصلاً دنبال راهحل نیامده بود.او آمده بود کسی فقط دردش را ببیند. ابراز ضعف یک مرد، در بسیاری از مواقع، درخواست کمک نیست.اعلام امنیت است.یعنی:«آنقدر به تو اعتماد دارم که دیگر مجبور نیستم نقش مرد شکستناپذیر را بازی کنم.»همان لحظه به او زنگ زدم.گفتم:«اگر فرصت داری، فردا دوباره همدیگر را ببینیم.»...روز بعد، قبل از هر حرفی، او را در آغوش گرفتم.اشکم بیاختیار جاری شد.این بار دیگر از او چیزی نپرسیدم.از ترسهای خودم گفتم.از ضعفهای خودم.از اینکه دیشب چطور در ذهنم او را قضاوت کرده بودم.وقتی از هم جدا شدیم، فقط یک جمله گفت:«سبک شدم... باز هم همدیگر را ببینیم.»آن روز فهمیدم مردها بیش از آنکه به راهحل احتیاج داشته باشند، به حضور احتیاج دارند.به مرد دیگری که بتوانند بیترس از قضاوت، کنار او فروبریزند.شاید یکی از بزرگترین فقرهای مردان امروز همین باشد: اینکه جایی ندارند تا بدون بازی کردن نقش «مردِ قوی»، فقط خودشان باشند.شاید مردان، بیش از هر چیز، به مردانی نیاز دارند که در حضورشان مجبور نباشند مرد باشند. یاسر رضایی🍏ble.ir/khalass%F0%9F%86%94 @chehel_salegi
💬صعود قیمت بنزین در کرمان ؛ محصول آشفتگی تصمیمگیری چه مرجعی تصمیم گرفته است در استان کرمان بنزین آزاد(نرخ چهارم) به نرخ تمام شده پالایشگاهی، هر لیتر ۸۷ هزار و ۲۰۰ تومان فروخته شود؟معاون استاندار کرمان خبر را اعلام کرده است ولی نگفته این تصمیم را چه مرجعی و بر اساس کدام صلاحیت یا مجوز قانونی اتخاذ کرده است؟اعراق نیست اگر گفته شود اوضاع نظم حقوقی کشور هیچگاه تا این اندازه آشفته و مختل نبوده است.اگرچه میگویند این تصمیم فقط شامل پمپبنزینهای استان کرمان است. ولی به شکل کوته بینانهای توجه نکردهاند که:اولا افزایش قیمت بنزین در کرمان از نظر روانی روی همه کشور اثر میگذارد. همه در انتظار این افزایش هولناک در قیمت بنزین خواهند بود. در اقتصاد ایران هم سالهاست که شرایط روانی بسیار موثر است. پیشاپیش ممکن است این واکنش روانی اثرش را بر قیمتها در تمام کشور بگذارد.ثانیا بی شک سطح قیمتها، از کرایه تاکسی گرفته تا قیمت نان و خوراک هر چیز دیگر تحت تاثیر قیمت چهارم بنزین به شدت بالا میرود. بسیاری از محصولات و تولیدات کرمان به سراسر کشور صادر میشود. قیمت این کالاها با قیمت تمام شده گران استان کرمان به ناگزیر در جاهای دیگر فروخته میشود. درنتیجه یا این کالاها قدرت رقابت با تولیدات سایر نقاط کشور را نداشته و بفروش نمیروند و تولید کننده کرمان باید متحمل زیانهای هنگفت شود. یا قیمت بالای آنها بهانه ای برای افزایش قیمت تولیدات سایر مناطق کشور میشود.🆔 @chehel_salegiثالثا در بحرانیترین دوران اقتصادی و اجتماعی و سیاسی کشور و ادامه سایه جنگ و شاخص فلاکت ۷۵ درصدی آثار این تصمیم حیرت آور بر زندگی مردم چه خواهد بود؟ آیا مردم باید فدای سیاستهای غلط اندر غلط تصمیمگیران بیمسئولیتی شوند که هیچ درکی از واقعیتهای زندگی مردم ندارند؟ اگر مردم اعتراض کنند چه اتفاقی خواهد افتاد؟ باز هم گردن موساد و سرویسهای بیگانه و براندازن میاندازند؟تمامی تصمیماتی که در دستگاههای حکمرانی گرفته میشوند بخشهای مهمی از نظام حقوقی کشور رادتشکیل میدهند.هراندازه این تصمیمات مبهمتر و ناسازگارتر با زندگی مردم باشد آثار مخربتر بجا میگذارد.در همین تصمیم به نرخ چهارم بنزین به بهای هر لیتر ۸۷ هزار و ۲۰۰ تومان!مرجع تصمیم معلوم نیست؛مستند قانونی تصمیم معلوم نیست؛رابطهاش با قیمت کشوری بنزین معلوم نیست؛رابطهاش با ضوابط مربوط به قیمتهای کالاهای اساسی مانند نان، دارو، درمان، مواد خوراکی و ... معلوم نیست؛دولت هم که تا الان سکوت کرده .نظام حکمرانی که باید مولد و حافظ نظم باشد، خود بانی تشدید روزافزون اختلال نظم است و مردم هزینه سنگین و کمرشکن این اختلال نظم گسترده را باید به دوش کشند؟اگر دولت این تصمیم استانی را بفوریت لغو نکند، خود و مردم را در معرض آثاری مهلک قرار داده 🍏@kambiznouroozi🆔 @chehel_salegi

