#روزشماری_بامحبوب_حجازی صلیالله علیه و علی اله وصحبه وسلم#روز_هشتاد_و_پنجم🔹تصميمِ_عادلانهاطراف پاد…
انتشار: 2026/06/25 15:36 UTC
#روزشماری_بامحبوب_حجازی صلیالله علیه و علی اله وصحبه وسلم#روز_هشتاد_و_پنجم🔹تصميمِ_عادلانهاطراف پادشاه نجاشی شلوغ بود. جعفر با صلابت پیش رویش ایستاده بود، و از دین تازه و پیامبر جدید سخن میگفت. از همه احوالاتِ جعفر پیدا بود که انسانی درست و خوش قلب است. نجاشی از او پرسید:درباره این دینی که به آن باور دارید سخن بگو.جعفر پاسخ داد:پادشاه محترم! ما پیش از اسلام، انسانهای بسیار بدی بودیم. بتها را پرستش میکردیم و همه نوع بدی انجام میدادیم. با اقواممان قطع رابطه میکردیم. با همسایگان بدرفتار بودیم و ضعیفان را آزار میدادیم.پادشاه با دقت گوش میداد. جعفر ادامه داد:در حالی که غرقِ این عاداتِ ناپسند و زشت بودیم، خداوند پیامبری را برای ما فرستاد، پیامبری راستگفتار، شیرینسخن و نیکوخصال، او به ما آموخت که تنها الله را سجده کنیم؛ نه بتها را! ما را از نادانی نجات داد.پادشاه گفت:پیامبرتان چه چیزهایی را به شما یاد داد؟ بگو ما هم بدانیم.جعفر گفت:درست سخنگفتن را از او آموختیم. دروغگویی را رها کردیم. انسانهای قابلِ اعتمادی شدیم. صلهرحم و ارتباط با اقوام را شروع کردیم. با همسایههایمان روابط نیکویی برقرار نمودیم. دست از قتل و کشتار برداشتیم. یاد گرفتیم به زنان و دختربچهها احترام بگذاریم و آزارشان ندهیم. به واسطه پیامبر ﷺ، از بداخلاقی، دزدی و قمار دست برداشتیم. به دروغ سوگند خوردن را ترک کردیم، و به مقابله با ظلم برخاستیم.پادشاه با دقت گفت:و بعد چه اتفاقی افتاد؟جعفر:به همین دلیل، این افراد بسیار آزارمان دادند. ما را شکنجه کردند. مانع عبادتِ ما شدند. از این رو، با اجازه پیامبرمان ﷺ مملکتمان را ترک کردیم. پیامبرمان ﷺ فرمود به کشورِ شما بیاییم. ما هم آمدیم و به شما پناهنده شدیم. امیدواریم نزدِ شما به راحتی عبادت کنیم و از همه این مشکلات رهایی یابیم.پادشاه سخنانِ جعفر را پسندید پرسید:آیا چیزی با خود دارید که متعلق به پیامبرتان باشد؟جعفر گفت: "آری" و بلافاصله صفحاتی از قرآن را بیرون آورد و شروع به تلاوت آن کرد. او میخواند و از چشمهای پادشاه اشک جاری میشد. اشکهایی که بر گونههای او روان میشد، نشان میداد که او به پیامبرمان ﷺ ایمان آورده است. راهبهای حاضر در مجلس هم هیجانزده شده بودند. آنها نشانههای آخرین پیامبر را در کتابها دیده و خوانده بودند. تمامِ نشانهها دقیق بود. اشک شوق میریختند. میگفتند: یعنی واقعاً پیامبرِ موعود از مکه مبعوث شده است؟ پادشاه رو به مشرکان کرد و گفت:سوگند به الله! که من ایشان را هرگز تسلیمِ شما نخواهم کرد. هرگز حتی نمیتوانم در ذهنم به آنها بدی کنم. از راهی که آمده اید، برگردید! در مقابل کوهی از طلا هم آنها را تسلیم شما نخواهم کرد.مشرکان نمیخواستند این واقعیت را باور کنند. پادشاه هدایایی را که برایش آورده بودند، به آنها پس داد و به مسلمانان گفت:بروید و در زیباترین جاهای سرزمینم با آرامش زندگی کنید. شادی و آرامش، حقِ شماست.در حالی که مسلمانان در امنیتِ کامل در حبشه استقرار مییافتند؛ اسلام سینه به سینه منتقل میشد و انتشار مییافت.حالا بسیاری از مردم شنیده بودند که محمد ﷺ، آخرین پیامبر خدا در مکه است.ادامه دارد، إِنشَاءَالله