داستان موسی(ع) و خضر(ع)؛ وقتی پشت پرده را نمیبینیم...حضرت موسی(ع) روزی برای آموختن دانشی که خداوند…
انتشار: 2026/07/15 10:14 UTC
داستان موسی(ع) و خضر(ع)؛ وقتی پشت پرده را نمیبینیم...حضرت موسی(ع) روزی برای آموختن دانشی که خداوند به بندهای صالح عطا کرده بود، راهی سفری شد و با خضر(ع) همراه گردید. خضر از همان ابتدا شرط کرد که موسی تا زمانی که خود او توضیح نداده، درباره کارهایش سؤال نکند.در آغاز سفر، سوار کشتی فقیرانی شدند که بدون دریافت مزد آنان را سوار کرده بودند. اما ناگهان خضر تختهای از کشتی را کند و آن را معیوب ساخت. موسی(ع) که این کار را نادرست میدید، با تعجب گفت: «آیا کشتی را سوراخ کردی تا اهلش را غرق کنی؟»کمی بعد، به نوجوانی رسیدند و خضر او را کشت. این بار موسی(ع) بیش از پیش شگفتزده شد و گفت: «آیا انسانی بیگناه را کشتی؟ این کار بسیار سنگینی است.»سپس وارد شهری شدند که مردمش حتی حاضر نشدند از آنان پذیرایی کنند. با این حال، خضر دیواری را که در آستانه فروریختن بود، بدون هیچ مزدی تعمیر کرد. موسی گفت: «اگر میخواستی، میتوانستی در برابر این کار مزدی بگیری.»در اینجا خضر فرمود که وقت جدایی فرا رسیده است و راز کارهایش را آشکار کرد. کشتی متعلق به گروهی از فقیران بود و پادشاهی ستمگر همه کشتیهای سالم را غصب میکرد؛ پس معیوب شدن کشتی، سبب نجات آن شد. آن نوجوان اگر زنده میماند، پدر و مادر مؤمنش را به کفر و طغیان میکشاند و خداوند اراده کرده بود فرزندی پاکتر به آنان عطا کند. اما دیوار، گنج دو کودک یتیم را در زیر خود پنهان کرده بود و پدرشان مردی صالح بود؛ خدا خواست گنج تا زمان بلوغ آنان محفوظ بماند.این داستان به ما میآموزد که انسان همیشه همه حقیقت را نمیبیند. گاهی حادثهای که در ظاهر تلخ و ناگوار است، در حقیقت رحمتی پنهان و خیری بزرگ در خود دارد. مؤمن به حکمت خدا اعتماد میکند، حتی وقتی دلیل اتفاقات را نمیداند.📖 منبع: قرآن کریم، سوره کهف، آیات ۶۰ تا ۸۲اللهم صل وسلم على نبينا محمد