💫✨💫✨💫✨💫✨💫✨💫✨ 🌎 🔴⊰✧ 💌 #روزشماری بامحبوب_حجازیﷺروز سی و ششم🔹محبوبی که فرشتگان سایهبانش شدند!زیبای ز…
انتشار: 2026/07/15 10:16 UTC
💫✨💫✨💫✨💫✨💫✨💫✨ 🌎 🔴⊰✧ 💌 #روزشماری بامحبوب_حجازیﷺروز سی و ششم🔹محبوبی که فرشتگان سایهبانش شدند!زیبای زیبایان، محمد ﷺ و همراهانش شبانهروز در راه بودند؛ تا به شام رسیدند.اولین بار بود که میسره چنین سفرِ راحتی میکرد. اصلاً خسته نشده بود. مُدام چشم به محمد ﷺ داشت. شیفته همه رفتارهای آن انسان زیبا شده بود. از تماشایِ او سیر نمیشد، چشم از او برنمیداشت. میخواست همیشه با او باشد.محمد ﷺ در شام اموال خدیجه را به فروش رساند و سودِ زیادی به دست آورد. چنین سودِ بالایی برای اولین تجربه تجارتی، سببِ تعجبِ همراهانش شده بود. پس از پایانِ کار، سوار بــر شتران، راهِ برگشت را پیش گرفتند.هوا بسیار گرم بود. انگار از ریگهای بیابان آتش بیرون میزد.میسره پیوسته در معرضِ آفتاب بود، او به این گرما عادت داشت؛ اما دلش برای محمد ﷺ میسوخت. دوست نداشت تنِ چون گُلِ او آزار ببیند. او پیامبرِ ستوده در آسمانها و زمین بود؛ اما این حقیقت را کسی جز میسره نمیدانست. بیگمان الله پیامبرش را در این راه طولانی محافظت میکرد. در حالی که کاروان افتان و خیزان در ریگستانِ گرم و سوزان پیش میرفت، معجزهای به وقوع پیوست. ابرها در چهره آسمان پدیدار شده، و یکپارچه سایهبانِ محمد ﷺ شدند. ابرها با حرکتِ کاروان حرکت میکردند و از آنها جدا نمیشدند. میسره که چهارچشمی همه جا را میپایید متوجهِ همه چیز بود. پیوسته محمد ﷺ و ابرهای سفید بالای سرش را نگاه میکرد. انگار این ابرها عاقل بودند و از مرکزی واحد فرماندهی میشدند و مأموریت داشتند که از محمد ﷺ مواظبت کنند.دیگر مسافران که از همه چیز بیخبر بودند نیز در سایه ابرها سفری خوش و راحت داشتند.میسره از هیجان در جایش بند نمیشد، برای به خانه رسیدن و تعریفِ مشاهداتش برای خدیجه بیتاب و بیقرار بود.ادامه دارد، انشاءالله🇵🇸 اللهم انصر غزّة وسودان ┉┉━━❋🌹✺🌹❋━━┉┉❣نشرمطالب بالینککانال= صدقهجاریه❣