🌱 وقتی به هر قیمتی دوام می آوریمهیچکس نفهمید چه زمانی خسته شد.نه آن خستگیای که با یک شب خواب خوب…
انتشار: 2026/08/18 03:47 UTCدریافت: 2026/08/20 23:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 23:50 UTC
🌱 وقتی به هر قیمتی دوام می آوریمهیچکس نفهمید چه زمانی خسته شد.نه آن خستگیای که با یک شب خواب خوب برطرف شود؛خستگیِ عمیقتری بود،از جنسِ سالها خودت را جمع کردن،سالها حواست به همه بودن،سالها چیزی را نگفتن تا خانه آرام بماند،رنجیدن و وانمود کردن که نرنجیدهای،ترسیدن و طوری رفتار کردن که انگار نمیترسی.حتی وقتی خودش دیگر توان نداشت، باز میگفت:«عیبی نداره، من انجامش میدم.»سال ها گذشت.و عجیب این بود که هیچ اتفاق بزرگی هم نیفتاد که بتواند به آن اشاره کند و بگوید:«از اینجا بود که شکستم.»🔻 آدمها همیشه با یک حادثه بزرگ فرو نمیریزند.گاهی آدم،در هزاران اتفاق کوچک،ذرهذره از خودش دور میشود. یک روز متوجه میشود دیگر از چیزهایی که زمانی خوشحالش میکردند، خوشحال نمیشود .صبحها بیدار میشود و زندگی میکند مثل بازیگری که سالهاست دیالوگهایش را حفظ کرده اما دیگر نمیداند چرا روی صحنه است.گاهی دلش میخواهد همهچیز را رها کند.نه اینکه بمیرد؛فقط میخواهد برای مدتی هیچکس چیزی از او نخواهد.نه همسر.نه فرزند.نه خانواده.نه کار.نه حتی خودش.دلش میخواهد یک روز صبح بیدار شود و هیچ مسئولیتی در جهان نداشته باشد.بعد از خودش خجالت میکشد و با خودش میگوید :من از کی این طور سرد و بی احساس شدم؟و همینجا بود که شروع کرد خودش را قضاوت کردن.برای بیحوصلگیاش.برای خشمهای کوچکش.برای حسادتهایی که دوست نداشت اعتراف کند.برای اینکه گاهی از موفقیت دیگران خوشحال نمیشد.برای اینکه گاهی دلش میخواست کسی مراقب خودش باشد، نه اینکه همیشه مراقب دیگران باشد.یک روز در اتاق درمان، بعد از سکوتی طولانی گفت:«فکر میکنم آدم خوبی نیستم.»پرسیدم:«فکر میکنی چند سال است داری تلاش میکنی آدم خوبی باشی؟»چشمهایش پر اشک شد.برای اولین بار فهمید شاید مشکلش این نبود که آدم خوبی نیست.شاید آنقدر طولانی خوب بودن را به قیمت نادیده گرفتن خودش زندگی کرده بود که دیگر جایی برای انسان بودنش نمانده بود.برای آن بخش کوچک و خستهای که گاهی دلش میخواست کسی بگوید:«لازم نیست امروز قوی باشی.»و این روایت خیلی از انسانهاست:ما گاهی آنقدر به نقشهایی که برای بقا ساختهایم وفادار میمانیم که فراموش میکنیم پشت آن نقشها، یک انسان هم زندگی میکند.انسانی که همیشه صبور نیست.همیشه بخشنده نیست.همیشه منطقی نیست.گاهی خسته است.گاهی خودخواه میشود.گاهی میترسد.گاهی دلش میخواهد همهچیز را رها کند.و اینها لزوماً نشانه بد بودن او نیستند.شاید فقط نشانه این باشند که دیگر نمیتواند تا ابد خودش را انکار کند.آن روز خیلی گریه کرد.گریه سوگواری برای تمام سالهایی که زنده بود،اما فرصت نکرده بود زندگی کند. بعضی از ما هم دقیقاً همینجاییم.نه شکستهایم،نه سالمیم.نه خوشحالیم،نه کاملاً غمگین.فقط آنقدر طولانی دوام آوردهایم که دیگر نمیدانیم اگر مجبور نباشیم قوی باشیم،چه کسی خواهیم بود.#دانستنیهای_روانشناسی @darbandimoshaver