بارها سروش دباغ، این بیت مولانا را در باب غربت انسان در این عالم زمزمه کرده و به آن اشاره کرده است که: «بشنیدهام که عزم سفر میکنی مکن...»این قطعه از غزلی از دیوان شمس است که از غربت انسان در زمین پرده برمیگیرد. غربتی که نه از جنس دوریِ مکان، که از تبار تنهاییِ جان است. گویی هر انسان، مسافری است که با کولیباری از سؤال و اشتیاق، در کوچهپسکوچههای این خاک سرگردان میچرخد و در هر سایه و روشنای جهان، ردی از خانهی نخستینش را میجوید.مولانا، با آن شورِ بیقرارش، گویی از درونِ هر دل مضطربی خبر دارد؛ از لحظهای که انسان ناگهان درمییابد این جهان، با همهی وسعتش، برای او همچون کاروانسرایی است که تنها برای شبی کوتاه باید در آن آرام بگیرد. و چه تلخ و شیرین است این آگاهی؛ تلخ از آنکه هیچ جا ماندنی نیست، و شیرین از آنکه همین ناپایداری، ما را به سوی سرچشمهای میخواند که قرار حقیقی در آن نهفته است.حسین جمالیپور@daricheh93http://Daricheh93.ir