حدودا پنجاه ساله بنظر میرسید . سبیلش از دوطرف نازک شده بود و تاب خورده بود. کلاه لبه داری به سرش ب…
انتشار: 2026/06/27 18:11 UTCدریافت: 2026/08/15 02:13 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:13 UTC
حدودا پنجاه ساله بنظر میرسید . سبیلش از دوطرف نازک شده بود و تاب خورده بود. کلاه لبه داری به سرش بود. با دیدن من لبه کلاهش را به علامت احترام تکانی داد. فورا سلام کردم . پرسید" سرکار میروید"گفتم" بله "گفت" با خودتان چتر بردارید. هوا ابریست. حتما باران میبارد."لبخندی زدم و گفتم" بله ، متوجه شدم هوا ابریست است. به داخل خانه برگشتم و چترم را برداشتم.از در که بیرون آمدم ،لبخند به لبم ماسید چون جلوی در کسی نبود و همان قفل به در خورده بود.قلبم داشت از کار می ایستاد بی اختیار دست و پاهایم شروع به لرزش کرد.با خودم زمزمه کردم خدایا اینجا چه خبر است. تا عقلم رو از دست ندادم بهتر است از این خانه بروم.بعد از کمی جستجو جائی را پیدا کردم. رورهای پائیزی بود و هوا زود تاریک میشد. غروب بود وانتی برای بردن اسبابم آمد به سرعت وسایلم را بار وانت کردم و برگشتم تا کوله و ساکم را بردارم . دیدم قفل به در خانه پیرمرد و زنش نیست. معطل نکردم از پله ها که پایین می آمدم صدای خنده هائی که در یک فضای بسته مثل حمام است را میشندیم . نتوانستم تشخیص بدهم صدا از زیرزمین بود یا طبقه اول . به سرعت از در خانه بیرون زدم .تا مغازه بنگاهی دویدم و نفس زنان کلید آپارتمان را روی میز بنگاه دار گذاشتم. مرد بنگاهی نگاهی عمیق به من کرد و همینطور که سرش را به چپ و راست تکان میداد گفت" باید به صاحب این خانه بگویم که کسی اینجا نمیماند."و دوباره نگاه معناداری به من کرد و ادامه داد آخر میدانی مرد جوان اینجا زمانی قبرستان بوده. و کلی از آدمهای این محله در زیر این ساختمان به خاک سپرده شده اند"انگار گوشهایم با سرب پر شده بودند و حرفهای مرد بنگاهی را نمیشنیدم. به زور پاهایم را کشیدم و از در بنگاه بیرون زدم.و چند تا نفس عمیق کشیدم.سوار وانت شدم و سرم را به صندلی چسباندم. راستش از راننده وانت هم واهمه داشتم. و با خودم زمزمه کردم " خدایا یعنی این چند ماه را من در میان مردگان زندگی کرده بودم.با یاد آوری چهره همسایه ها ، صداهای مرموز زیرزمین ، تپش قلبم بالا میرفت و تمام تنم داغ میشد.در این اوضاع و احوال فکری دستی به پایم خورد. چنان جیغ بنفشی کشیدم که بیچاره راننده پایش را روی ترمز گذاشت و نیم دوری زد و با صدای وحشتناکی محکم به جدول کوبید و وانت ایستاد.راننده بیچاره زبانش به لکنت افتاده بود با فریاد گفت" مردک دیوانه . من فقط به پایت زدم ، میخواستم آدرس را دقیق تر بپرسم. تو مثل صاعقه زده ها از جایت پریدی. ببین چه بلائی به سرم آوردی."من فریاد زدم و گفتم " توام روح هستی. تو زنده نیستی. من میخوام بین زنده ها زندگی کنم." بیچاره راننده وانت با چشمان گشاد و دهانی نیمه باز طوری نگاهم میکرد که انگار با یک دیوانه طرف هست.دوهفته ای میشود از آن خانه وحشت به آپارتمان جدیدم نقل مکان کرده ام . روز تعطیلی است .پشت پنجره اتاقم برف را به تماشا نشسته ام . درخت نارون پیر حیاط، شاخه هایش مامن کلاغها است و حالا پرده ای از برف رویش را پوشانده بود. در فکر و خیال این همه زیبائی بودم که تلفنم زنگ خورد.یکی از دوستانم بود که در تهیه اخبار حوادث روزنامه ، شاغل است به من گفت" یک خبر دست اول . مطمئنم این خبر رو نشنیدی"می پرسم "چه خبری"میگه "ساختمانی واقع در خیابان...... که تو ساکن بودی ......حرفش رو قطع میکنم و میگویم" با یادآوری این ساختمان حالم بد میشه "میگه " گوش کنه . آنها که رعب و وحشت ایجاد کرده بودند یک مشت شیاد بودند به خیال اینکه گنجی زیر آن ساختمان قدیمی پنهان شده مدتی بوده که برای عاصی کردن صاحبخانه دست به صحنه سازی زده بودند و مستاجرین و مالکین را از آنجا فراری میدادند. و ......"پنجره را باز میکنم. سرم را بیرون از پنجره میبرم. برف به سروصورتم میزند . نفسی به راحتی میکشم . و به صدای بلند میگویم من خیالاتی نشده بودم.پایاننویسنده: #اکرم_مولایی#book #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹
