📙 داستانک ۳۷۴صبح دلانگیزی بود؛ مرد نابینایی کنار ورودی یک پارک روی نیمکتی نشسته بود. جعبه ی کوچکی برای دریافت کمک مقابلش قرار داشت و روی برگهای نوشته بود:«من دنیا را نمیبینم؛ اگر خواستید، یاریام کنید».... ساعتها میگذشت، اما رهگذران بیتفاوت از کنارش عبور میکردند و تنها تعداد اندکی سکه در جعبه افتاده بود.اندکی بعد، نویسندهای که از همان مسیر میگذشت، مکثی کرد؛ نوشته را خواند، لحظهای فکر کرد و بدون آنکه چیزی بگوید، برگه را برداشت و جملهای تازه روی آن نوشت. سپس آن را سر جایش گذاشت و بیسروصدا رفت.... چند ساعت بعد، او دوباره از همان مسیر عبور کرد. این بار جعبه ی مرد نابینا پر از اسکناس و سکه بود و افراد زیادی هنگام عبور، با لبخند چیزی در آن میانداختند.مرد نابینا که صدای قدمهای او را شناخت، گفت: «فکر میکنم شما همان کسی باشید که نوشتهام را عوض کرد. اگر ممکن است بگویید چه نوشتید که دل مردم اینقدر تغییر کرد؟»نویسنده لبخندی زد و پاسخ داد:«من فقط به آدمها یادآوری کردم که چه نعمت بزرگی در اختیار دارند».او رفت و مرد نابینا هرگز متن دقیق نوشته را نخواند؛ اما روی برگه نوشته شده بود:«چه روز زیبایی است... خوشبهحال کسانی که میتوانند رنگهایش را تماشا کنند».✍ گاهی مشکل از تلاش ما نیست؛ بلکه از شیوه ی بیان و نگاه ماست. یک تغییر کوچک در زاویه دید میتواند نتایجی کاملاً متفاوت رقم بزند.اگر مسیری که انتخاب کردهاید به مقصد نمیرسد، شاید زمان آن باشد که روش خود را عوض کنید، نه هدفتان را. بسیاری از موفقیتها از دل همین تغییرهای ساده اتفاق میافتد...🌔@drehsanpouresmaeill