*ما ز هر صاحب دلی یک رشته فن آموختیم**عشق از لیلی و صبر از کوه کن آموختیم**گریه از مرغ سحر، خودسوزی…
انتشار: 2026/06/25 18:49 UTC
*ما ز هر صاحب دلی یک رشته فن آموختیم**عشق از لیلی و صبر از کوه کن آموختیم**گریه از مرغ سحر، خودسوزی از پروانه ها**صد سرا ویرانه شد، تا ساختن آموختیم* *"شهریار"*
پستهای تلگرام — 💓عشق ساحسی💓
دلم گرفته ای دوست دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با منگر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟کجا روم که راهی به گلشنی ندارمکه دیده بر گشودم به کنج تنگنا من .نه بستهام به کس دل، نه بسته کس به من دلچو تخته پاره بر موج، رها… رها… رها… منز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیکبه من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا من .نه چشم دل به سویی، نه باده در سبوییکه تر کنم گلویی، به یاد آشنا من .ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟که گویدم به پاسخ که زندهام چرا من؟ستارهها نهفتم، در آسمان ابریدلم گرفتهای دوست ، هوای گریه با من .شاعر : سیمین_بهبهانی
مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیستهفت قرن است در این مصر فراوانی نیستبه زلیخا بنویسید نیاید بازاراین سفر، یوسف این قافله ، کنعانی نیستحال این ماهیِ افتاده به این برکه خشکحال حبسیهنویسی است که زندانی نیستچشم قاجار کسی دید و نلرزید دلشبشنوید از من بیچشم که کرمانی نیستبا لبی تشنه و بیبسمل و چاقویی کندما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیستعشق رازیست به اندازهی آغوش خداعشق آن گونه که میدانم و میدانی نیست#حامد_عسکری
🌹تو همان عطر گرانی که پریدن بلدی و به من طعنه زدی که نخریدن بلدی!من درختم که دوتا پای مرا بسته زمین خوشبحالت که غزالی و دویدن بلدی اره را دست تو دادند و شدی صاحب باغجای تیمار و هرس، ریشه بریدن بلدی شمع پاسوز توام، باعث روشن شدنتچه کنم ، همچو نسیمی که وزیدن بلدیچه شد آن وعده ی پروانگی و پر زدنم؟ تو فقط دور دلم تار تنیدن بلدی مثل کبریت خطرناکم و در دست توام عاشق آتشی و شعله کشیدن بلدی بس هنرمندی و نقاش زبر دست ولی سوژه ای روشنم و سایه کشیدن بلدی دختر لیلی معروفی و چون مادر خود نرسیدن ..نرسیدن ..نرسیدن بلدی#علی_قهرمانی
ما را کبوترانه وفادار کرده استآزاد کرده است و گرفتار کرده استبامت بلند باد که دلتنگیات مرااز هرچه هست غیر تو بیزار کرده استخوشبخت آن دلی که گناهِ نکرده رادر پیشگاه لطف تو اقرار کرده استتنها گناه ما طمع بخشش تو بودما را کرامت تو گنه کار کرده استچون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیرقربان آن گلی که مرا خوار کرده است#فاضل_نظری
تو را ای عشق، از آغازِ جان تا انتها دارم به غیر از نامِ شیرینت، پناهی در دعا دارم شبِ تنهاییام بیتو، شبی بیماه و بیرنگ است ولی از عطرِ گیسویت هنوزم ردِّ پا دارم نمیدانی چه آشوبیست وقتی دور میمانی که در هر ضربِ قلبم صد هزاران ماجرا دارم تمامِ شهر میدانند بعد از رفتنت از من نه لبخندی، نه آرامی، نه حتی ادّعا دارم اگر یک لحظه چشمانت به چشمِ خستهام افتد برای فتحِ این دنیا هزاران آرزو دارم تو آن بارانِ نابی که به خاکِ تشنهام خوردی من از آن روز در هر فصل، عطرِ گل به پا دارم مرا با هر که میسنجند، میگویم: «نمیفهمند» که من با عشقِ تو یک عمر، فرقِ پادشا دارم دلم در ازدحامِ شهر، تنها سمتِ تو میرفت من از این سمتِ ویران هم به سمتِ تو صدا دارم نه از دیوانگی ترسم، نه از حرفِ بدِ مردم که من در سینهام یک عشقِ بیپروا، رها دارم اگر روزی بپرسی: «بعدِ من حالت چه خواهد شد؟» بگویم: «زندهام، اما نه شوقی، نه هوا دارم» تو را ای عشق، تا وقتی نفس در سینه میگردد میانِ خاطراتِ خویش، چون یک کیمیا دارم بمان؛ بگذار دنیا هر چه میخواهد مرا بشکند که من تا تو کنارم باشی، از غمها جدا دارم#سیناخالقی
وعده دادے ڪہ وفادار منے یادت هست؟تا ابد دلبر و دلدار منے یادت هست؟ گفتہ بودے ڪہ بجز عشق نگویے با منچون در این عشق گرفتار منے یادت هست؟گفتہ بودے ڪہ شوم مست ز بویت هردم در گلستان گل بے خار منے یادت هست؟گفتہ بودے بہ شبم ماہ نمیخواهم چون تو فقط ماہ شب تار منے یادت هست؟گفتہ بودے ڪہ نگویم بہ ڪسے رازم را تاخودت محرم اسرار منے یادت هست ؟گفتہ بودے ڪہ ندارے بہ طبیبے ، حاجتمهربانم تو پرستار منے یادت هست ؟من همانم ڪہ تو را با دل و جان باور ڪرد و تو هم مطلع اشعار منے یادت هست؟تڪ بہ تڪ یاد تو اوردم و میگویم ڪہ گرچہ هم در پے انڪار منے ، یادت هست...؟#حسینمنزوی